Tuesday, February 21, 2012

51

کاش من هم پروژه داشتم . امتحان داشتم. استاد داشتم . استادای بد خلق که بهانه برای نوشتن دستم بده. آدم های جدید رو داشتم که ببینمشان که راجب شان سوژه دستم بیاد و داستان سرهم کنم. تنهایی مثل تنهاییه بقیه داشتم . روزمرگی مثل روزمرگیه بقیه داشتم .سرگرمی  تفریح بیرون رفتن و خستگی بعدش رو داشتم  یا دوستانی داشتم .که بعد آمدنم به خانه سری پای کامپیوتر مینشستم، از شب و روزم مینوشتم که چطور گذشت و اتفاقات تکراری و مزخرف رو هر روز به یک شکل به  ادبیات و سبک های مختلف  آپدیت می کردم رو وبلاگ یا هرجای دیگه مثل بقیه ی وبلاگ نویسها .یاری داشتم که ازش بنویسم . یاری داشتم که رابطه ای پر از خوبی توش بوده باشه رهام کرده باشه و بنشینم خاطرات مان رو بنویسم . انوقت راجب همه ی اینها شاهنامه ی هفتاد منی مینوشتم  تو وبلاگ این هم مثل بقیه ی وبلاگ نویس ها .یا میگفتم خیلی سرم شلوغه دیگه کم مینویسم این روزا از مخاطبان پوزش می طلبیدم مثل بقیه ی وبلاگ نویس ها .
هیهات من هیچی ندارم . تمام روز من هستم و این کامپیوتر ویک صندلی اگر یک روز مادرم  دستش نرسه پول اینترنت رو بده دیگه جایی رو برای زنده بودنم نخواهم داشت باید دوباره برگردم به تخت خواب کذایی تمام روز خودم رو به خواب بزنم یا به سقف زل بزنم وچشمام از پلکای بازم بسوزن تا خودم رو شب کنم من هیچ چیز ندارم به خدا هیچ چیز که داشته باشم و بترسم از دستش بدم/ نداشته باشم و بخوام به دستش بیارم . نا امید هیچی نداره هیچی نمیخواد ناامید یه مرده است یه مرده

No comments:

Post a Comment