Showing posts with label غیره نوشت. Show all posts
Showing posts with label غیره نوشت. Show all posts

Tuesday, February 28, 2017

مگس


قدیم ها

‏⁦ ⁩ قدیم ها دیوارها گلی بود دل ادم ها هم با یک مشت جا می افتاد. حالا دیوارها بتونی شده است دل ها هم به همین ضخامت کسی توی دل کسی جا نمی افتد.⁦   کسی به دل کسی نمی نشیند اگر هم بنشیند چای نخورده بلند می شود، چون حتما پی کار آمده است. دیوار خانه ما کاه هم داشت باران که می زد. شالاپ شالاپ. پرز پرز می شد بیرون می زد. پرزها بوی یونجه می داد. بوی زندگی. پرز پرز شده ایم. مانند دل من مانند دل مادرم که ریش ریش شد.
https://t.me/nellynevesht

خانه ی دوست کجاست؟

/عنوان #روزنگاشت از فیلم عباس کیارستمی

گفت برایم نقاشی می کشی؟گفتم به شرطی که مادرت جای مادرم زیر املاهایم را تا انتهای سال امضا بزند.خجالت می کشیدم. نگفتم که چرا. او هم نپرسید. خجالت می کشیدم از اینکه مادر سواد نداشت. نقاشی کشیدم بهتر از آنچه برای خودم سلیقه به خرج می دادم. نمرات املاهایم کامل بود و کسی شک نمی کرد. یک روز نقاشی را بی سلیقه کشیدم از این گروکشی و معامله های کودکانه صبرم سر آمده بود. چاره ای نداشتم. بالاخره برای راضی نگه داشتن آدم ها کنار خودت حتی برای رفاقت همیشه باید بهانه ای داشته باشی. یک روز انگشتش را بالا برد. فکر کردم می خواهد دفتر نقاشی را زودتر از من نشان دهد. گفت خانم اجازه؟ این املاهاشو مامان من امضا می کنه.یعنی یه روز زودتر می نویسه که من دفترشو ببرم خونه و خودش می نویسه. هیشکی بهش املا نمی گه. هیشکی. برا همین همیشه بیست می شه. بغضم را قورت دادم.
معلم یک چرای سرسری پرسید و رد شد. چیزی نگفت.چیزی عوض نشد. من برای او همچنان نقاشی می کشیدم. از آن پس امضاهای آخر املاهایم را برادرم می گذاشت. روی یک نیمکت بودیم. گوشه گیر بودم و این خصلت من بود برای من اهمیت نداشت. او اما پرحرف بود و به کم حرفی و سکوت من می چربید. از اینکه می شنیدمش ذوق می کرد. همین رفاقتمان را کامل کرده بود. بعد از آن زنگ دیگر هرگز با او زنگ تفریح نداشتم. او با من زنگ تفریح نداشت. تنها می رفت تنها باز می گشت. نیمکتمان تنها وسیله ی ارتباطی رفاقتمان بود.

https://t.me/nellynevesht

Saturday, February 11, 2017

تکرار یا تکرار

می خواهم از کلمه ی تکرار بگویم. مشکل این است که به کلمات در جایگاه خود کلمه ارج نمی نهیم و بیشتر به جملاتی که به واسطه آن کلمات استفاده می شود توجه قائل می شویم. فکر می کنیم که کلمات پلی برای کامل کردن سخن هستند در حالیکه کلمه اصل ِ معنادهنده ی جمله است. کلمه تکرار را همیشه در گوش ما به معنای نگتیو خوانده اند و گفته اند هر موضوع یا روند تکراری مشمئزکننده است. برای خودتان شرط و شروط و قرار داد گذاشته اید و گفته اید اگر فلان رفتار تکراری شود غیر قابل تحمل ست. تکرار با وسواس فرق دارد و باید تفاوت اساسی آنها را بتوانیم تشخیص دهیم اما با کمال تاسف زحمتی به خود نمی دهیم.  بیایید تکرار را از جنبه خوشبینانه بنگریم. تکرار در عشق، تکرار در شنیدن صدای ضبط شده یک شخص(تجربه شخصی)، تکرار در رفتارهای روزمره ای که طرف مقابل ازما انتظار دارد و ما خودمان ایجاد کننده آن بوده ایم و انتظار را به تولد رسانده ایم و بعد شانه خالی می کنیم. مثل گفتن یک صبح بخیر. اجازه بدهید تکرارِ محبت عادت بیاورد اما در این میان، قطعِ این تکرار را نادیده نگیرید چون ضربه های جبران ناپذیری دارد ما در مقابل تکرار ِ احساساتمان مسئولیم.  وقتی ما با تکرارِ یک رفتار یا عمل، شخصی را به خود عادت می دهیم و سپس مثل پتکی از بالا رها شده متوقفش کنیم به این دلیل که تکراری است مسلما مشخص می شود که در زندگی شخصی با روابط دیگر نیز همین رفتار را دیر یا زود خواهید داشت و دست به انکار می زنید که چون دوستش نداریم تکراری هست. این عادت نیست که تکرار می آورد بلکه تکراراست که انسان را علاقمند به عادت می کند و اگر در جایگاه مناسب یعنی در یک شخص با ثبوت روانی استفاده شود می شود عشق. تکرار بالاترین و خوبترین مرحله عشق است. تکرارِیک تکرار عادت می آفریند. وسواسِ یک وسواس، بیماری. تکرار عملی است که می خواهد نفرات دیگر را در تکرارش شریک نماید و انها نیز همان تکرار را به عنوان احساس بنگرند. اما وسواس عملی است که فقط می خواهد خودش لذت بیمارگونه ببرد و برای این که طرف یا طرف های مقابل او را به بیمار بودنش متوجه نکنند کلمه ی ما را استفاده می کند. تکرارِ خوب و بد نداریم. تکرار فقط خودش است بستگی به نگاه ما دارد که اگر از شخصی خوشمان نیاید گاه آن را وسواس می نامیم. حتی دوست داشتن یک نفر را وسواس می نامیم چون نمی توانیم خودمان را در جایگاه آن قرار دهیم و توانایی درک داشته باشیم.

Thursday, October 20, 2016

فرهنگ خوانش


برای اینکه کتابخونی رو فرهنگ سازی کنن مثل موزه مصنوعی حیوانات که به کودکان زیست جانوری رو اموزش میدن چن تا بازیگر انتخاب می کنن و ظواهر امر جراحی پلاستیک اندیشه اس و مدام با مطالعه فخرفروشی دارن در کلام خب از مردم عامی انتخاب کنید همین ها گاهی اندیشه هایی دارند که در جامعه اشاعه داده نشده و جایگاه اجتماعی نداشتن از یه عامی که شاغل نیست و حتی ممکن مدرک دانشگاهی هم نداشته باشه این ها هم می تونن جامعه کتابخوان رو تشکیل بدن نه صرفا هرمندانی که به مردم قالب می شن.باورهامون رو نسبت به قشر کتابخوان تغییر بدیم. الزاما نباید یک شخص شناخته شده و دارای
جایگاه اجتماعی باشد.
در برنامه کتابباز مجری هنرمندانی دعوت کرده بود که کتابخوان نبودند و حتی مدعی بودند که ما به اندازه کافی  در زندگی نقش بازی می کنیم و ویژه هستیم نیاز به مطالعه نداریم! چنین شخص خودپسندی فقط با نااگاهی  عوامل به برنامه دعوت می شه و برای خودت تز می ده و زندگی خودش رو حد اعلی فلسفه می دونه جای فرهنگ کتابخوانی  به گسترش خودشیفتگی کمک می کنند

اخلاق قراردادی


طرفدار اخلاق قراردادی نیستم
تو می تونی وسط یه جلسه مهم یا هنگام راه افتادن کارای اداریت بلند شی بکوبی رو میز و بگی تعطیلش کنید این فاحشه خانه ارتقای رتبه های اداری رو. این بزک دوزک های لعنتی رو این بردگی با کاغذبازی رو
احترام های از پیش تعیین شده و اموزش داده شده به نزدیکان رو در هم بشکن. اجازه بده پشت سرت حرف بزنن اینطوری پیش روی تو خالی و هموار می شه.
چراغ که سبز می شه برا ماشین ها یکبارهم که شده روبروشون بایست یا دیر حرکت کن. صاحبان این بوق های لعنتی که سر هر راه بی منطقی به صدا در میان.
ما برا ترسوندن همدیگه هر کاری می کنیم حالا دیگه تکنولوژی نیز به کمکمون میاد.
آه از علم و تکنولوژی بی رحم و بی مروت. با یه بلاک کردن از زیر بار مسئولیت های بی اخلاقی وبی وجدانی شون رها می شن.
می خوام این بوق های اعتراضی رو بشنوم تمام ترس های زندگانی ما از شنیدن چیزهاییست که برای ما و وجدان ما و شرافت ما و تن ما و سلامت ما خطر دارند. خطر کن.خطر
تریبون رو برای عقبی ها خالی کن شما جلویی ها به اندازه کافی یک ملت رو فریب دادین حالا نوبت شماست....

حق انتخاب


تا هنگامی که نگاه جنسیتی به اینکه یک زن یا دختر خانه دار با بوی قورمه رابطه مستقیم داره تو جامعه است نباید به فکر کلمه آزادی در انتخاب بود.
یک زن خانه دار می تونه ازاد باشه و اینم چیزی نیست که ما بگیم فقط در ایران زن خانه دار داریم و هیچ جای دنیا هیچ زنی به انتخاب خودش خانه دارنیست غلطه.
اینکه با انتخاب جمله هایی غیر منطقی از کتاب ها زنان خانه دار رو محکوم کنیم یک عفونت فکری است و بیش از هر چیزی در ایران داره شیوع پیدا می کنه.
یک زن می تونه با انتخاب خود خانه دار باشه مسافرت و تفریحات شخصی داشته باشه و همسرش نیز مشکلی با این انتخاب نداشته باشه.
وقتی از ازادی حرف می زنیم باید جوانب زیادی رو در نظر بگیریم در غیر این صورت تبدیل شدیم به فاشیسم. اگر در مورد زندگی مشترک باشه مرد می تواند با عشقی که به زن دارد به حق انتخاب او در این مورد: یعنی خانه دار بودن احترام بگذارد و اگر او رو صادقانه دوست نداشته باشه مسلما رابطه موفقی نخواهد بود. ازادیی می گوید: کسی حق ندارد یک زن خانه دار رو امل بدونه همونطور که در انقلاب صنعتی زنان به حقوق کار کردن بیرون خانه رسیدن در این عصر این نوع زنان دارن بر علیه زنان خانه دار بر می خیزند. این یعنی وزنه سنگینتر و سبکتر این یعنی کوته فکری. اگر قرار زنان خانه دار رو محکوم کنید به مفت خوری ابتدا از مادرانتون بپرسید بببینید ایا هرگز در کار خانه تعطیلی داشته اند؟
خب زن خانه دار بودن نیز یک نوع شغل است و فرد نباید احساس پوچ بودن داشته باشه. زنانی که بیرون از خانه مشغولند اون ها رو محکوم می کنن از روی حسادت یا خصومت احساسی نه منطقی. این همه ی ان چیزی است که ازادی می گوید "حق انتخاب"

Friday, July 08, 2016

وقتی از محبت ها و کارهایی که برای ماندن ادما می کنی پاسخ نمی گیری خودت را سرزنش نکن انها فهم اندکی دارند. شخصیت های بزرگ با احساسات سر و کار دارند شخصیت های کوچک با منافع شخصی شان. احساسات عمیق ترین بعد رفتاری و عملکردی انسانهاست.

ارتفاع

ارتفاع را دوست دارم و از ارتفاع مي ترسم. ادما ممكن يك چيز رو دوست داشته باشن و در عين حال هراس داشته باشند. اين هراس شكل هاي مختلف داره مي تونه دوست داشتن و هراس از دست دادن يك انسان باشه يا شي. فاصله بين ارتفاع و سقوط. كسي از اين فاصله فلسفه اي نداشته زيرا آنان كه به اين فاصله پيوستند هرگز به زندگي باز نگشته اند. سقوط بود و سكوت.

دست ها

دستها شوروی سابق اند. ماجرای دیروز امروز فردا. دست هایی رها می کنند. دست هایی می گیرند.دستهایی تو را از قعر بالا می آورند. دست هایی تو را با دشمنانت اشنا می کنند یا رفیقانت. دست هایی غم نان دارند. دست هایی، داغ مویرگ هایی که آبی شان خشک شد. دست هایی، آرامش اند. از حس ها می گویند، انتقال می دهند و گاه عرق سردی بر پیشانی تو می نشانند. دست ها چیزهایی می دانند و تو نمی دانی. گاه لمس اند. گاه زمخت. دست ها شوروی سابق اند...

Tuesday, July 05, 2016

we have a dirty politics

پدر بزرگم یعنی پدر مادرم سی سال پیش در امارات مغازه حلاجی داشت و یک خانه و یک زمین در منطقه نایف دبی که در حال حاضر یک ساختمان هفت طبقه جواهرات فروشی شده است. او زمین اش را فروخت و تنها خانه ماند. مادر بزرگم می گفت در زمان اعلزرد توی خیابان دنبال ایرانی ها می دویدند که به آنها با پنجاه درهم جواز ع ر بی بفروشند اما پدر بزرگم نخرید آنوقت ها ایرانی ها مثل هیتلر به خود می نازیدند و هواخواه ملیت بودند. نمی دانستند روزی از عرش به فرش می آیند. نمی خواستند زیر دین دشداشه بروند. مادربزرگم که هوای وطن داشت دچار بیماری روحی روانی جسمی شد تمارض کرد و خودش را در اسرع وقت به وطن بازگرداند. خاله ام با همسرش برای جواز اقدام کردند پاسپورت ایرانی را بیست سال از انها گرفتند. بدون هویت شدند. با یک ورق زندگی می کردند در فقر و فلاکت. جوری که موش ها از سوراخ اتاق کارگرهای بنگال وارد اتاق خاله ام می شد و تمام نوک انگشتان دستش را یک شب خورده بود. فاضلاب از کنار اتاقشان رد می شد. در آن زمان ع رب ها برای ایرانی ها دو لا پهنا می شدند و احترام خاصی قائل بودند چون دعوای مذهب در کار نبود. پدرم نیز موقعیت های بسیار خوبی را از دست داد. از انجا که یتیم بود حسادت نمی گذاشت برای فرزندانش ذخیره های مالی نگه دارد. همیشه می گوید من یتیم بوده ام چرا باید به فرزندانم کمک کنم و بعد بروند پی زندگی خودشان؟ یکی از دلایلی که من را از دانشگاه منع کرد و هزینه نداد همین فلسفه احمقانه اش بود و بیماری حسادت روانی. او در ابتدا راننده تراکتور بود. بعد کامیون و بعد چند مغازه گرفت که همه این ها در آن زمان حقوق های بسیار عالی محسوب می شد. و همه اینها را طی عیاشی های جوانی اش از دست داد. یک شب او را با یک جعبه بییر مست از ماشین به بیرون پرت کرده بودند و صبح ها چون حوصله بیدار شدن نداشت ساعت ده جلوی مغازه تعمیرگاهش با دوستانش تا چند کیلومتری میخ می ریخت که پنچری ماشین ها را بگیرند و منتظر مشتری نمانند. در ادامه این بی شرف بازی ها ورشکست شد و در اینجا راننده ون باری است. ما قشر کارگر محسوب می شویم و زندگی کردن واقعا سخت است. اما هر چه هست اینجا وطن من است. احساس امنیت می کنم. در خیابان هیچ مردی مزاحم نیست. جیب زن بسیار کم است و همین امنیت و زندگی بخور نمیر را ادامه می دهیم. 
طی مذاکراتی با خودم می گفتم اگر اعلزرد مثل سیستم سیاسی بریتانیا اجازه داده بود که هر حزب رهبر خودش را داشته باشد و اگر پارلمان واقعی داشت و در مسائل سیاسی دخالت نمی کرد و مثل ملکه بریتانیا و شوهر گوشه ای برای خودشان به عیش و نوش مشغول بودند ما هنوز اعتبار سیاسی مان را داشتیم و انقدر پلشت و خایث خوانده نمی شدیم. انها می گویند یو هو اِ درتی پالتیکس واقعا هم راست می گویند. ناگهان سقف حمام ریزش کرد تپاله ای از گچ و سیمان از کنار شانه ام رد شد. لابد این هم از نتایج تفکرات من در حمام بود که سقف مطالبات ریزش کرد و باز از نو خاک و خولی شدیم. 

Sunday, June 26, 2016

phg fn

حالِ بد را نمی شود با چیزی عوض کرد.حال بد را نباید کول کرد.حال بد باید بماند.لحظه ای که هست.جایی که سربرآورده.همین حال را اگر با خودت ببری گند می زند.گند می زند به تمام لحظه هایت. به چیزهایی که دم دستت هست.به آدم هایی که در همان حال بدت قرار گرفته اند.به لیوان چایی که توی همان حال نوشیده ای.به غذایی که در همان حال های بدت از سر بی حوصلگی درست کرده ای.نیمرو ها،املت ها بوی تنهایی می گیرند.بوی کهنگی ِغم. به قلم وکاغذی که دست می بری.به کتابی که می خوانی.چندلحظه بعد، چند ساعت بعدتر،فردا صبح، چند روز دیگر،چند ماه دیگر،سالها بعد وبعدتر روزی که حال خوبَت به تو برگشت. دیگر نمی توانی آن کتاب را ورق بزنی بین کلماتش تورا یاد روزهای ِآدمهایی که از تو گذشتند و ماندی یاد تنهایی ات می اندازند.ذهنت گلوله ای که پخش می شود در خاطرات.دلت می گیرد.کتاب را می بندی و دیگر سراغش نمی روی.یکی یکی همه را می بندی.رابطه هارا می بندی.آدم ها را می بندی.می گذاری کنار.خاک می خورند گوشه ی دلت و تو خاک خوردنشان رادرازکشیده روی تخت به تماشا می نشینی.

Saturday, May 28, 2016

طلا و زندگی زناشویی

هندوها  بعد از گاو به طلا ایمان دارند و مقدس می دانند.با همان ثروت داشته و نداشته و قرض هاشان طلا می خرند این سنت شان بی شباهت به سبک زندگی جنوبی های متعصب هرمزگان و بندرعباس نیست. آنها یعنی این قبیله ایرانی ها  معتقدند دهن زن را باید با طلا بست حتی در بی وفایی و خیانت هایشان. آنها به ازای هر تولید مثل برای همسرشان یک ست کوچک یا بزرگ طلا می خرند اگر ثروتمند باشند هم الماس. تنها توجیه آنها برای خوشبختی یک زن خوشحال کردن او با طلا است. یک بار که در اجتماع به نمونه ای از این گونه مردان که اکثریت نیز دارند مواجه شدم معتقد بود زن را حتی نباید با خود نگه داشت. یعنی او باید در یک کشور یا شهر یا مناطق دور افتاده دیگر زندگی کند محل کارش همانجا باشد و جای اینکه از محبت های همسرش در لحظه های زندگی برخوردار باشد و خاطره بسازند هر سال یک بار برای او ست طلا صادر کند. همه اش این نیست اکثر این گونه ی نفرت انگیز از مردان اگر همسرشان با وجود زایش همسرشان یک ست طلای دیگر می خرند این جای کار پست ترین نمونه بشریت خود را نمایان می کنند بعد از مدتی فاش می شود شورت او دو تا شده و همه آن طلاها باج هایی به یک دلشکستگی  و خیانت بوده. در این موقعیت زن ها خود را متهم تر می دانند و بیشتر احساس گناه می کنند و گاه می گویند این همه برات بچه درس کردم این بود جوابم؟ دقیقا مشکل شما همان حس وظیفه ماشین تولید مثل در مقابل آنهاست. این نوع پدیده های حیوانی نازایی زنان تنها بهانه شان برای خیانت و سرپوش نهادن بر گستاخی شان است. علاوه بر آن همیشه بهانه هایی برای قیافه حق به جانب دارند. تا کنون زنان جنوبی آسیب پذیر ترین زنان از لحاظ این گونه اختلافات بوده اند به امید فرهنگ سازی برای تک همسری و تعهد و ایجاد حسی در زنان که در این گونه شرایط خود را سرزنش نکنند.

Thursday, April 21, 2016

درد کافکایی

کافکا را از تعاریف صادق هدایت  خوانده بودم و قلم او برایم ناشناخته بود. کتاب هایش هم نسخه های الکترونیک کاملی نداشتند. روزی که داستانهایی که با سبک مدرن نوشته  بودم به نشریه های داخل می فرستادم دو سه تاشان گفتند سبک تو کافکایی و بعضا معاصر است و ما کاری برای تو نمی توانیم انجام بدهیم. سانسور خورش زیاد است. خجالت می کشیدم از اینکه نمی دانستم نثر کافکایی در داستان کوتاه یعنی چه. کتابی از او نخوانده بودم. یک سردبیر گفت برای اینکه در وبلاگ نویسی حیف و میل نشود در برلین یا کشورهای دیگر اروپایی چند انتشاراتی یا مجله های ایرانی هست که می توانی کتابشان کنی یا انتشار دهی و من هیچ کجای دنیا حساب بانکی نداشتم که در ازای نوشتن و انتشار چیزی به من پرداخت شود برایم مسئله مادی اش نیز مطرح نبود. آن اهمیت دادن و مخاطب داشتن و خواندن و نقد مهم بود. برگشتم به جایی که زندگی می کنم با مجله گویا و ارتباط تماس گرفتم گفتند که در ازای هر داستان ما از تو مقدار ناچیزی برای هزینه های مجله می گیریم و من گفتم جاهای دیگر دنیا  معمولا نشریه ها به نویسنده مبلغ پرداخت می کنند و من حاضر نیستم باج بدهم. آنها با ادبیات بیگانه بودند. برگشتم به نقطه صفر مطلق و نشریه های کوچک داخلی شروع کردم به داستان با سبک کلاسیک نوشتن و در ناامید ترین شکل ممکن با سانسور پذیرفته شد و مدرن نویسی را نیمه رها کردم حالا پنج سال از خواندن قصر کافکا می گذرد و زمانی که داستانهای کوتاه کافکا را می خوانم دانستم که امثال من چیزهای مهمی را از دست می دهند مثل زمان و جواب و در نهایت چیزهایی را که نمی خواهند ناخواسته بدست می آورند مثل رنج، مثل درد قلم هایی که بی رحمانه قضاوت می شوند و در جامعه دیر یا اصلا پذیرفته نمی شوند. در ادامه فراز و فرودها مدیر مسئول نشریه به اینکه می توانم قلمم را زنده نگه دارم و از بیخیالی در بیاورم امیدوارم کرد و به من پیشنهاد نوشتن رمان در یکی از موقعیت های جغرافیایی ایران را داد. یکی از مناطق ژئو پارک قشم را به عنوان قالب شخصیت پردازی های کلاسیک که شامل انواع مختلف قشرهاست برگزیدم امیدوارم بتوانم از عهده اش بر بیایم.

Friday, April 08, 2016

ماکس وبر از نگاه من

أو می گوید هر چیزی که در دنیا بروز می یابد باید به همان شیوه ای که بروز یافته بروز یابد نه به شیوه ای دیگر.
من به این تعبیر می گویم که آن چیز اگر عشق باشد وقتی با دوست داشتن آغاز شده و بروز یافته باید با تعلق و وابستگی و عاشق شدن بروز و پایان یابد، نه خیانت و ترک گفتن آن.

Saturday, December 19, 2015

داغ

داغ های گذشته رو به سوی آینده می روند. مثل پستان های گرم دختری که در اولین لمس، گناه آینده شد.

Wednesday, December 02, 2015

لمپن روشنفکر

روشنفکر لمپن

او همه نوع سیگار و وید و مخدر و چپق و آبکی را امتحان می کند چون می گوید چارچوب ندارم.
او همیشه معترض و ناراضی و مدعی است.

او عید مسیح را گرامی می دارد و عیدهای وطنی را موهومات می داند.

او سبیل می گذارد زیرا بزرگترین نویسندگان وطنی اش یعنی مثلا محمود دولت آبادی یا غلامحسین ساعدی سبیل می گذاشته و این یعنی یک دانایی پشت آن سبیل است. یعنی سبیل برای او تبدیل به فرهیختگی شده است.

او شالگردن را با گره کراوات می بندد.

او نصف حقوق ماهانه اش را صرف دوربین های لنزدار و کافه هایی با قهوه ها و نوشیدنی های گرانقیمت می کند چون نیم قرن پیش صادق هدایت با همفکرانش در کافه می نشسته و به نقد کتاب یا فقط یک صحبت معمولی می پرداخته اند.
او با میخ طویله هم عکس دارد.

او همیشه انتهای حرف های شما می گوید خب که چی؟

او روی همه عقایدی که درکش را ندارد دست می گذارد و مضحکه می کند و شخص را امل می داند.
ساختارشکنی او در تداخل زندگی و افکار شخصی دیگران است و به کسی اجازه تعرض و اهانت به اندیشه اش را نمی دهد. او می خواهد فقط تخریب کند. دشمن تراشی کند و بعد به در و دیوار بکوبد.

و چرا باید دغدغه مردمان ما ابتذال باشد در روزگاری که فروغ و نیما برای فراتر از اندیشه های زمان خودشان می جنگیده اند

Saturday, November 07, 2015

Security

دلم می خواست کسی من را به متن زندگی اش می برد ولی مثل اینکه حاشیه کتاب ها و ضمیمه هایی که به آن می چسبانم امن ترین جای زندگی من است.

Sunday, November 01, 2015

نقد کوتاه بادبادک باز

با توجه به تمجیدهای فراوانی که شنیده بودم می شه فقط تا دویست صفحه اول کتاب رو عالی دونست اون هم به دلیل شخصیت هایی چون حسن و پدرش و پدر امیر و آصف. دویست صفحه بعد رو نمی شه گفت طبیعی نیست ولی مصنوعی وار هم هست. رویدادها به صورت تقریبا گزارش از شرایط افغانستان بیان شده و اینکه سیر طبیعی رمان باید توی افعانستان با همون نثر دویست صفحه اول ادامه پیدا می کرد ولی متاسفانه نثر رمان و موضوع در دویست صفحه آخر عوض می شه و می ره به سوی سفارشی نویسی و زندگی اعیانی و عروسی امیر در آمریکا به دلیل اینکه مهاجرزاده بودند و بعد هم بیماری شیک ثروتمندان یعنی سرطان که این روزها در رمان های بازاری ایران زیاد می بینیم و بعد دلتنگی خاله جمیله برای کشورش بعد از حمله آمریکا که فضا مقداری امنیتی می شه که رمان رو به سرازیری این می بره که نویسنده می خواسته سر و ته داستان رو با خاله جمیله و ثریا و سفر به آمریکا و رها شدن امیر از وجدانش با سرپرستی فرزند حسن، هم بیاره و خواننده رو زده می کنه و یاد رمان های سفارشی ایرانی ها می اندازه. اضافه بر این در دویست صفحه دوم شخصیت حسن یهو از بین می ره و هیچ حرفی ازش زده نمی شه در حالیکه خواننده مدام در ذهنش دنبال او در ادامه رمان می گرده و در ابتدا هم روی شخصیت ها که ارزش کار شدن دارن کم شخصیت پردازی شده. دویست صفحه آخر رو به سختی تمام کردم. علاوه بر این یک مسائلی مطرح می شه که در خون و فرهنگ افغان ها عجین شده و غیر ممکن هست اون هم سیستم چند همسری هست در حالی که پدر امیر تا انتها مجرد ماند. دوم صدای بوق و آژیر آن هم در افغانستان آن زمان که امکانات زیر خط فقر بود.

Friday, October 02, 2015

اندر احوالات نقد و نقدکشی

اندر احوالات نقد و نقدکشی

ما همه جا یاد گرفتیم چاله میدانی برا خودمون ترتیب بدیم که عقده های روانی مان رو سرازیر کنیم. تنها جایی که فکر نمی کردم مانند فیس بوک کسی دیگران رو از انتقاد یک اثر ادبی به دعوا و یارکشی نکشونه گودریدز بود که با وجود یک سری لمپن که فقط تیک مارک از رد رو یاد گرفتند امروز دچار شکست تصورات ذهنی شدیم.

در رویوی یک اثر ادبی نقد نوشته بودم و بعد چند ساعت ایشون جای اینکه یک نقد منطقی داشته باشه برای من یک پیام نوشته بود که چرا این اثر رو اینطور نقد کردید و بعد با اعتراف خودش یک بخش از یک کتاب کپی کرده بود به عنوان دفاع از اون اثر ادبی که من نقد کوتاهی زیرش نوشته بودم و اصلا ربطی به رمان نداشت می خواست روی من رو کم کنه و متوجه شد که آب خونش قطع :))))) و بعد هم طبق معمول فحاشی.
این شخص اونقدر فاقد شعور بود که نتوانست در مقابل نقد منفی من، یک نقد مثبت رو به عنوان دفاع نظری از خودش ارائه بده و به گفته خودش از بخشی از کتابی دیگر به عنوان دفاع شخصی از  ویکی پدیا نوشته کس دیگر رو برای تو دهنی به من کپی کرده بود.انگار وایبر بازیه:))))) اون قسمت آخر هم به لطف فرهنگ عزیزمان که یاد گرفتیم هر جا کم آوردیم رکیک بزنیم تنگش استفاده کرده بود والا فحاشی هم حرمت داره صادق هدایت همیشه به جا و مناسب فحش می داد. و در آخر انقدر از دنیای تقسیم بندی رمان ها دور بود که اون اثر ادبی سخیف رو که در دسته ادبیات سرگرم کننده بود با رمان فلسفی پروست مقایسه کرده بود.
دنیا هنوز زشتی هاشو داره دوس جوونیا.