Tuesday, February 28, 2017
قدیم ها
https://t.me/nellynevesht
خانه ی دوست کجاست؟
گفت برایم نقاشی می کشی؟گفتم به شرطی که مادرت جای مادرم زیر املاهایم را تا انتهای سال امضا بزند.خجالت می کشیدم. نگفتم که چرا. او هم نپرسید. خجالت می کشیدم از اینکه مادر سواد نداشت. نقاشی کشیدم بهتر از آنچه برای خودم سلیقه به خرج می دادم. نمرات املاهایم کامل بود و کسی شک نمی کرد. یک روز نقاشی را بی سلیقه کشیدم از این گروکشی و معامله های کودکانه صبرم سر آمده بود. چاره ای نداشتم. بالاخره برای راضی نگه داشتن آدم ها کنار خودت حتی برای رفاقت همیشه باید بهانه ای داشته باشی. یک روز انگشتش را بالا برد. فکر کردم می خواهد دفتر نقاشی را زودتر از من نشان دهد. گفت خانم اجازه؟ این املاهاشو مامان من امضا می کنه.یعنی یه روز زودتر می نویسه که من دفترشو ببرم خونه و خودش می نویسه. هیشکی بهش املا نمی گه. هیشکی. برا همین همیشه بیست می شه. بغضم را قورت دادم.
معلم یک چرای سرسری پرسید و رد شد. چیزی نگفت.چیزی عوض نشد. من برای او همچنان نقاشی می کشیدم. از آن پس امضاهای آخر املاهایم را برادرم می گذاشت. روی یک نیمکت بودیم. گوشه گیر بودم و این خصلت من بود برای من اهمیت نداشت. او اما پرحرف بود و به کم حرفی و سکوت من می چربید. از اینکه می شنیدمش ذوق می کرد. همین رفاقتمان را کامل کرده بود. بعد از آن زنگ دیگر هرگز با او زنگ تفریح نداشتم. او با من زنگ تفریح نداشت. تنها می رفت تنها باز می گشت. نیمکتمان تنها وسیله ی ارتباطی رفاقتمان بود.
https://t.me/nellynevesht
Saturday, February 11, 2017
تکرار یا تکرار
Thursday, October 20, 2016
فرهنگ خوانش
برای اینکه کتابخونی رو فرهنگ سازی کنن مثل موزه مصنوعی حیوانات که به کودکان زیست جانوری رو اموزش میدن چن تا بازیگر انتخاب می کنن و ظواهر امر جراحی پلاستیک اندیشه اس و مدام با مطالعه فخرفروشی دارن در کلام خب از مردم عامی انتخاب کنید همین ها گاهی اندیشه هایی دارند که در جامعه اشاعه داده نشده و جایگاه اجتماعی نداشتن از یه عامی که شاغل نیست و حتی ممکن مدرک دانشگاهی هم نداشته باشه این ها هم می تونن جامعه کتابخوان رو تشکیل بدن نه صرفا هرمندانی که به مردم قالب می شن.باورهامون رو نسبت به قشر کتابخوان تغییر بدیم. الزاما نباید یک شخص شناخته شده و دارای
جایگاه اجتماعی باشد.
در برنامه کتابباز مجری هنرمندانی دعوت کرده بود که کتابخوان نبودند و حتی مدعی بودند که ما به اندازه کافی در زندگی نقش بازی می کنیم و ویژه هستیم نیاز به مطالعه نداریم! چنین شخص خودپسندی فقط با نااگاهی عوامل به برنامه دعوت می شه و برای خودت تز می ده و زندگی خودش رو حد اعلی فلسفه می دونه جای فرهنگ کتابخوانی به گسترش خودشیفتگی کمک می کنند
اخلاق قراردادی
طرفدار اخلاق قراردادی نیستم
تو می تونی وسط یه جلسه مهم یا هنگام راه افتادن کارای اداریت بلند شی بکوبی رو میز و بگی تعطیلش کنید این فاحشه خانه ارتقای رتبه های اداری رو. این بزک دوزک های لعنتی رو این بردگی با کاغذبازی رو
احترام های از پیش تعیین شده و اموزش داده شده به نزدیکان رو در هم بشکن. اجازه بده پشت سرت حرف بزنن اینطوری پیش روی تو خالی و هموار می شه.
چراغ که سبز می شه برا ماشین ها یکبارهم که شده روبروشون بایست یا دیر حرکت کن. صاحبان این بوق های لعنتی که سر هر راه بی منطقی به صدا در میان.
ما برا ترسوندن همدیگه هر کاری می کنیم حالا دیگه تکنولوژی نیز به کمکمون میاد.
آه از علم و تکنولوژی بی رحم و بی مروت. با یه بلاک کردن از زیر بار مسئولیت های بی اخلاقی وبی وجدانی شون رها می شن.
می خوام این بوق های اعتراضی رو بشنوم تمام ترس های زندگانی ما از شنیدن چیزهاییست که برای ما و وجدان ما و شرافت ما و تن ما و سلامت ما خطر دارند. خطر کن.خطر
تریبون رو برای عقبی ها خالی کن شما جلویی ها به اندازه کافی یک ملت رو فریب دادین حالا نوبت شماست....
حق انتخاب
تا هنگامی که نگاه جنسیتی به اینکه یک زن یا دختر خانه دار با بوی قورمه رابطه مستقیم داره تو جامعه است نباید به فکر کلمه آزادی در انتخاب بود.
یک زن خانه دار می تونه ازاد باشه و اینم چیزی نیست که ما بگیم فقط در ایران زن خانه دار داریم و هیچ جای دنیا هیچ زنی به انتخاب خودش خانه دارنیست غلطه.
اینکه با انتخاب جمله هایی غیر منطقی از کتاب ها زنان خانه دار رو محکوم کنیم یک عفونت فکری است و بیش از هر چیزی در ایران داره شیوع پیدا می کنه.
یک زن می تونه با انتخاب خود خانه دار باشه مسافرت و تفریحات شخصی داشته باشه و همسرش نیز مشکلی با این انتخاب نداشته باشه.
وقتی از ازادی حرف می زنیم باید جوانب زیادی رو در نظر بگیریم در غیر این صورت تبدیل شدیم به فاشیسم. اگر در مورد زندگی مشترک باشه مرد می تواند با عشقی که به زن دارد به حق انتخاب او در این مورد: یعنی خانه دار بودن احترام بگذارد و اگر او رو صادقانه دوست نداشته باشه مسلما رابطه موفقی نخواهد بود. ازادیی می گوید: کسی حق ندارد یک زن خانه دار رو امل بدونه همونطور که در انقلاب صنعتی زنان به حقوق کار کردن بیرون خانه رسیدن در این عصر این نوع زنان دارن بر علیه زنان خانه دار بر می خیزند. این یعنی وزنه سنگینتر و سبکتر این یعنی کوته فکری. اگر قرار زنان خانه دار رو محکوم کنید به مفت خوری ابتدا از مادرانتون بپرسید بببینید ایا هرگز در کار خانه تعطیلی داشته اند؟
خب زن خانه دار بودن نیز یک نوع شغل است و فرد نباید احساس پوچ بودن داشته باشه. زنانی که بیرون از خانه مشغولند اون ها رو محکوم می کنن از روی حسادت یا خصومت احساسی نه منطقی. این همه ی ان چیزی است که ازادی می گوید "حق انتخاب"
Friday, July 08, 2016
ارتفاع
ارتفاع را دوست دارم و از ارتفاع مي ترسم. ادما ممكن يك چيز رو دوست داشته باشن و در عين حال هراس داشته باشند. اين هراس شكل هاي مختلف داره مي تونه دوست داشتن و هراس از دست دادن يك انسان باشه يا شي. فاصله بين ارتفاع و سقوط. كسي از اين فاصله فلسفه اي نداشته زيرا آنان كه به اين فاصله پيوستند هرگز به زندگي باز نگشته اند. سقوط بود و سكوت.
دست ها
دستها شوروی سابق اند. ماجرای دیروز امروز فردا. دست هایی رها می کنند. دست هایی می گیرند.دستهایی تو را از قعر بالا می آورند. دست هایی تو را با دشمنانت اشنا می کنند یا رفیقانت. دست هایی غم نان دارند. دست هایی، داغ مویرگ هایی که آبی شان خشک شد. دست هایی، آرامش اند. از حس ها می گویند، انتقال می دهند و گاه عرق سردی بر پیشانی تو می نشانند. دست ها چیزهایی می دانند و تو نمی دانی. گاه لمس اند. گاه زمخت. دست ها شوروی سابق اند...
Tuesday, July 05, 2016
we have a dirty politics
Sunday, June 26, 2016
phg fn
Saturday, May 28, 2016
طلا و زندگی زناشویی
هندوها بعد از گاو به طلا ایمان دارند و مقدس می دانند.با همان ثروت داشته و نداشته و قرض هاشان طلا می خرند این سنت شان بی شباهت به سبک زندگی جنوبی های متعصب هرمزگان و بندرعباس نیست. آنها یعنی این قبیله ایرانی ها معتقدند دهن زن را باید با طلا بست حتی در بی وفایی و خیانت هایشان. آنها به ازای هر تولید مثل برای همسرشان یک ست کوچک یا بزرگ طلا می خرند اگر ثروتمند باشند هم الماس. تنها توجیه آنها برای خوشبختی یک زن خوشحال کردن او با طلا است. یک بار که در اجتماع به نمونه ای از این گونه مردان که اکثریت نیز دارند مواجه شدم معتقد بود زن را حتی نباید با خود نگه داشت. یعنی او باید در یک کشور یا شهر یا مناطق دور افتاده دیگر زندگی کند محل کارش همانجا باشد و جای اینکه از محبت های همسرش در لحظه های زندگی برخوردار باشد و خاطره بسازند هر سال یک بار برای او ست طلا صادر کند. همه اش این نیست اکثر این گونه ی نفرت انگیز از مردان اگر همسرشان با وجود زایش همسرشان یک ست طلای دیگر می خرند این جای کار پست ترین نمونه بشریت خود را نمایان می کنند بعد از مدتی فاش می شود شورت او دو تا شده و همه آن طلاها باج هایی به یک دلشکستگی و خیانت بوده. در این موقعیت زن ها خود را متهم تر می دانند و بیشتر احساس گناه می کنند و گاه می گویند این همه برات بچه درس کردم این بود جوابم؟ دقیقا مشکل شما همان حس وظیفه ماشین تولید مثل در مقابل آنهاست. این نوع پدیده های حیوانی نازایی زنان تنها بهانه شان برای خیانت و سرپوش نهادن بر گستاخی شان است. علاوه بر آن همیشه بهانه هایی برای قیافه حق به جانب دارند. تا کنون زنان جنوبی آسیب پذیر ترین زنان از لحاظ این گونه اختلافات بوده اند به امید فرهنگ سازی برای تک همسری و تعهد و ایجاد حسی در زنان که در این گونه شرایط خود را سرزنش نکنند.
Thursday, April 21, 2016
درد کافکایی
کافکا را از تعاریف صادق هدایت خوانده بودم و قلم او برایم ناشناخته بود. کتاب هایش هم نسخه های الکترونیک کاملی نداشتند. روزی که داستانهایی که با سبک مدرن نوشته بودم به نشریه های داخل می فرستادم دو سه تاشان گفتند سبک تو کافکایی و بعضا معاصر است و ما کاری برای تو نمی توانیم انجام بدهیم. سانسور خورش زیاد است. خجالت می کشیدم از اینکه نمی دانستم نثر کافکایی در داستان کوتاه یعنی چه. کتابی از او نخوانده بودم. یک سردبیر گفت برای اینکه در وبلاگ نویسی حیف و میل نشود در برلین یا کشورهای دیگر اروپایی چند انتشاراتی یا مجله های ایرانی هست که می توانی کتابشان کنی یا انتشار دهی و من هیچ کجای دنیا حساب بانکی نداشتم که در ازای نوشتن و انتشار چیزی به من پرداخت شود برایم مسئله مادی اش نیز مطرح نبود. آن اهمیت دادن و مخاطب داشتن و خواندن و نقد مهم بود. برگشتم به جایی که زندگی می کنم با مجله گویا و ارتباط تماس گرفتم گفتند که در ازای هر داستان ما از تو مقدار ناچیزی برای هزینه های مجله می گیریم و من گفتم جاهای دیگر دنیا معمولا نشریه ها به نویسنده مبلغ پرداخت می کنند و من حاضر نیستم باج بدهم. آنها با ادبیات بیگانه بودند. برگشتم به نقطه صفر مطلق و نشریه های کوچک داخلی شروع کردم به داستان با سبک کلاسیک نوشتن و در ناامید ترین شکل ممکن با سانسور پذیرفته شد و مدرن نویسی را نیمه رها کردم حالا پنج سال از خواندن قصر کافکا می گذرد و زمانی که داستانهای کوتاه کافکا را می خوانم دانستم که امثال من چیزهای مهمی را از دست می دهند مثل زمان و جواب و در نهایت چیزهایی را که نمی خواهند ناخواسته بدست می آورند مثل رنج، مثل درد قلم هایی که بی رحمانه قضاوت می شوند و در جامعه دیر یا اصلا پذیرفته نمی شوند. در ادامه فراز و فرودها مدیر مسئول نشریه به اینکه می توانم قلمم را زنده نگه دارم و از بیخیالی در بیاورم امیدوارم کرد و به من پیشنهاد نوشتن رمان در یکی از موقعیت های جغرافیایی ایران را داد. یکی از مناطق ژئو پارک قشم را به عنوان قالب شخصیت پردازی های کلاسیک که شامل انواع مختلف قشرهاست برگزیدم امیدوارم بتوانم از عهده اش بر بیایم.
Friday, April 08, 2016
ماکس وبر از نگاه من
أو می گوید هر چیزی که در دنیا بروز می یابد باید به همان شیوه ای که بروز یافته بروز یابد نه به شیوه ای دیگر.
من به این تعبیر می گویم که آن چیز اگر عشق باشد وقتی با دوست داشتن آغاز شده و بروز یافته باید با تعلق و وابستگی و عاشق شدن بروز و پایان یابد، نه خیانت و ترک گفتن آن.
Saturday, December 19, 2015
داغ
داغ های گذشته رو به سوی آینده می روند. مثل پستان های گرم دختری که در اولین لمس، گناه آینده شد.
Wednesday, December 02, 2015
لمپن روشنفکر
روشنفکر لمپن
او همه نوع سیگار و وید و مخدر و چپق و آبکی را امتحان می کند چون می گوید چارچوب ندارم.
او همیشه معترض و ناراضی و مدعی است.
او عید مسیح را گرامی می دارد و عیدهای وطنی را موهومات می داند.
او سبیل می گذارد زیرا بزرگترین نویسندگان وطنی اش یعنی مثلا محمود دولت آبادی یا غلامحسین ساعدی سبیل می گذاشته و این یعنی یک دانایی پشت آن سبیل است. یعنی سبیل برای او تبدیل به فرهیختگی شده است.
او شالگردن را با گره کراوات می بندد.
او نصف حقوق ماهانه اش را صرف دوربین های لنزدار و کافه هایی با قهوه ها و نوشیدنی های گرانقیمت می کند چون نیم قرن پیش صادق هدایت با همفکرانش در کافه می نشسته و به نقد کتاب یا فقط یک صحبت معمولی می پرداخته اند.
او با میخ طویله هم عکس دارد.
او همیشه انتهای حرف های شما می گوید خب که چی؟
او روی همه عقایدی که درکش را ندارد دست می گذارد و مضحکه می کند و شخص را امل می داند.
ساختارشکنی او در تداخل زندگی و افکار شخصی دیگران است و به کسی اجازه تعرض و اهانت به اندیشه اش را نمی دهد. او می خواهد فقط تخریب کند. دشمن تراشی کند و بعد به در و دیوار بکوبد.
و چرا باید دغدغه مردمان ما ابتذال باشد در روزگاری که فروغ و نیما برای فراتر از اندیشه های زمان خودشان می جنگیده اند
Saturday, November 07, 2015
Security
دلم می خواست کسی من را به متن زندگی اش می برد ولی مثل اینکه حاشیه کتاب ها و ضمیمه هایی که به آن می چسبانم امن ترین جای زندگی من است.
Sunday, November 01, 2015
نقد کوتاه بادبادک باز
با توجه به تمجیدهای فراوانی که شنیده بودم می شه فقط تا دویست صفحه اول کتاب رو عالی دونست اون هم به دلیل شخصیت هایی چون حسن و پدرش و پدر امیر و آصف. دویست صفحه بعد رو نمی شه گفت طبیعی نیست ولی مصنوعی وار هم هست. رویدادها به صورت تقریبا گزارش از شرایط افغانستان بیان شده و اینکه سیر طبیعی رمان باید توی افعانستان با همون نثر دویست صفحه اول ادامه پیدا می کرد ولی متاسفانه نثر رمان و موضوع در دویست صفحه آخر عوض می شه و می ره به سوی سفارشی نویسی و زندگی اعیانی و عروسی امیر در آمریکا به دلیل اینکه مهاجرزاده بودند و بعد هم بیماری شیک ثروتمندان یعنی سرطان که این روزها در رمان های بازاری ایران زیاد می بینیم و بعد دلتنگی خاله جمیله برای کشورش بعد از حمله آمریکا که فضا مقداری امنیتی می شه که رمان رو به سرازیری این می بره که نویسنده می خواسته سر و ته داستان رو با خاله جمیله و ثریا و سفر به آمریکا و رها شدن امیر از وجدانش با سرپرستی فرزند حسن، هم بیاره و خواننده رو زده می کنه و یاد رمان های سفارشی ایرانی ها می اندازه. اضافه بر این در دویست صفحه دوم شخصیت حسن یهو از بین می ره و هیچ حرفی ازش زده نمی شه در حالیکه خواننده مدام در ذهنش دنبال او در ادامه رمان می گرده و در ابتدا هم روی شخصیت ها که ارزش کار شدن دارن کم شخصیت پردازی شده. دویست صفحه آخر رو به سختی تمام کردم. علاوه بر این یک مسائلی مطرح می شه که در خون و فرهنگ افغان ها عجین شده و غیر ممکن هست اون هم سیستم چند همسری هست در حالی که پدر امیر تا انتها مجرد ماند. دوم صدای بوق و آژیر آن هم در افغانستان آن زمان که امکانات زیر خط فقر بود.
Friday, October 02, 2015
اندر احوالات نقد و نقدکشی
اندر احوالات نقد و نقدکشی
ما همه جا یاد گرفتیم چاله میدانی برا خودمون ترتیب بدیم که عقده های روانی مان رو سرازیر کنیم. تنها جایی که فکر نمی کردم مانند فیس بوک کسی دیگران رو از انتقاد یک اثر ادبی به دعوا و یارکشی نکشونه گودریدز بود که با وجود یک سری لمپن که فقط تیک مارک از رد رو یاد گرفتند امروز دچار شکست تصورات ذهنی شدیم.
در رویوی یک اثر ادبی نقد نوشته بودم و بعد چند ساعت ایشون جای اینکه یک نقد منطقی داشته باشه برای من یک پیام نوشته بود که چرا این اثر رو اینطور نقد کردید و بعد با اعتراف خودش یک بخش از یک کتاب کپی کرده بود به عنوان دفاع از اون اثر ادبی که من نقد کوتاهی زیرش نوشته بودم و اصلا ربطی به رمان نداشت می خواست روی من رو کم کنه و متوجه شد که آب خونش قطع :))))) و بعد هم طبق معمول فحاشی.
این شخص اونقدر فاقد شعور بود که نتوانست در مقابل نقد منفی من، یک نقد مثبت رو به عنوان دفاع نظری از خودش ارائه بده و به گفته خودش از بخشی از کتابی دیگر به عنوان دفاع شخصی از ویکی پدیا نوشته کس دیگر رو برای تو دهنی به من کپی کرده بود.انگار وایبر بازیه:))))) اون قسمت آخر هم به لطف فرهنگ عزیزمان که یاد گرفتیم هر جا کم آوردیم رکیک بزنیم تنگش استفاده کرده بود والا فحاشی هم حرمت داره صادق هدایت همیشه به جا و مناسب فحش می داد. و در آخر انقدر از دنیای تقسیم بندی رمان ها دور بود که اون اثر ادبی سخیف رو که در دسته ادبیات سرگرم کننده بود با رمان فلسفی پروست مقایسه کرده بود.
دنیا هنوز زشتی هاشو داره دوس جوونیا.