Showing posts with label نامه های سر به مهر. Show all posts
Showing posts with label نامه های سر به مهر. Show all posts

Tuesday, December 27, 2016

نامه های بی مخاطب

#روزنگاشت #
من به سنت نامه نویسی وفادارم. با قلم و کاغذ و خودکار و دست خط شخصی می شود قلب یک انسان را تسخیر کرد. اما اما کدام نوع قلب؟ در عصر نوین که مردمان با کیبورد سر و کار دارند و اثری از دست خط معشوق و معشوقه ها نیست. یعنی کسی حوصله نامه نگاری ندارد و بلد نوشتن نیز نیست. اگر آن قلب واقعا دل باشد تسخیر پذیر است. اگر با نامه ارتباط برقرار کند.این ارتباط برقرار کردن یعنی نامه را بو کردن هر نامه ای از هر خانه ای و از زیر انگشتان هر محبوبی خارج شود بوی آن محبوب را دارد. آن محبوب می تواند دختر باشد و در تصور عاشق انگشتان ظریفش را به یاد بیاورد، می تواند هم مرد باشد و کلمات امیدوار کننده او یا نوع خط مردانه اش برای شما خاطره ساز شود. همیشه آرزو داشته ام برای کسی نامه بنویسم نامه ام خوانده شود و نگهداری شود و پس از خواندن نامه ان شخص با من در مورد نامه ام صحبت کند. چنین موقعیتی را هرگز در زندگانی نداشته ام. فقط می دانم راه قلب ادم هایی که به وجدانشان و احساسشان میرسد با قلم می رسدو نامه باز می شود ومهرتان در قلب او اندوخته خواهد شد. اما اما اگر آن شخص به نامه و نامه نویسی ایمان نداشته باشد عاری از احساس است و قلب او تسخیرناپذیر است. تلاش بی فایده است. رها کنید. این گونه آدم ها لایق دوست داشتن نیستند.  من فروغ را می دانم زیرا به نامه های عاشقانه ایمان دارم. فروغ نماینده زنان و نامه نویسان عاشق است. نامه را پاس بداریم. از طریق کلمات روی نامه علاقه ایجاد کنیم نه جمله های دزدی. عشق را با کلمات خلق کنیم و پس از تولد ان عشق را پرورشش
دهیم.  نامه نویسان را باور کنیم.

می خواستم آیدای یک شاملو باشم

#

‏سری سفله گان بی مایه به خاطر اینکه شاملو نماینده مردان روشنفکری بود که زنانگی و تن دخترانگی را ستایش می کنند از او به بدی یاد می کنند. و دسته ای دیگر از روی حسادت شخصی و ناتوانی در شعر سرودن شاعران معاصر و مخاطبانشان را محکوم می کنند. در مقابل ادبیات همیشه مردمان نمک ناشناسی داشته ایم. توان گفتن نیست.
در این میان آیداهایی تنها هستند. می خواستم که آیدای یک شاملو باشم. تنها برای خودم بخواهدم با همه نقص ها و کمبودهای عاطفی گرنه خوبی ها را که همه دارند. و من برای او، آنجا که گفت : "بهترین سرود بوسه است، " سرودی باشم و باشد که بخواند از چشمانم. هرگز آیدای یک شاملو نبوده ام. که برایم از عشق بگوید، و فلسفه را با آن در آمیزد. کسی که عشق و فلسفه را جدا می نگرد هرگز نمی تواند شاملوی آیدا باشد و"عشق را رعایت کند". درد نفهمیده شدنم را بفهمد. بگوید که "با من از آرزوهایت حرف بزن. عشقت را فریاد کن تا باور کنم. پیش از آنکه من از وحشت این سکوت دیوانه شوم." به آیدای شاملو حسادتی دخترانه دارم تمامی صفت های خوب ادبی را در نامه هایش به نام او خطاب کرده است و من خواهان ان بودم که آن احساسات از آن من بود. باید پیغمبری بیافرینم، شاملویی که بگوید"فردا برایت نامه دیگری خواهم نوشت!" و امید، مرا با زندگی مفلوک پیوند دهد. هشت میلیارد و نیم  انسان روی زمین زندگی می کند و من در رگ های یک شاملو جریان ندارم. می خواستم دلیل زندگی یک شاملو باشم. زندگی کردن برای خود دلیل زنده ماندن نیست. باید پیغمبری به نام شاملو بیافرینم تنها برای خودم: با تحکم بگوید"تو قول داده ای منتظرم بمان...برایت نامه ای دیگر خواهم نوشت."
#شاملو
#روزنگاشت

Thursday, October 20, 2016

یکی باشد

یکی باشد که اولین و آخرین انتخابش باشم. قبل از اینکه دلتنگی را حس کنم بداند که دلتنگش هستم و سراغم بیاید. سراغی بگیرد. بپرسد. به رویم بیاورد. یکی باشد که من دلیل بی خوابی و نگرانی اش باشم. آنقدر مغرور و ضعیف هستم که می خواهم فقط من دلیل خوشحالی و گریه اش باشم. دوست دارم مردی را که برای یک زن زانو بغل بگیرد و گریه کند. بی هراس و بی شرم. اشک بریزد و آن زن که قدرت یک مرد در انحصار اوست با آمدنش با یک جواب امیدواری دهنده آرامش کند. یک مرد باشد که یک زن قدرتمندترین افتخار زندگانی اش باشد.
ن.ي

Thursday, November 19, 2015

نامه های سر به مهر

در رساله افلاطون سقراط می گوید: یک تن تنها اگر هم چیزی ببیند ناچار است در پی کسی دیگر بگردد تا انچه خود دیده است به او بنماید و بپرسد که درست دیده است یا نه.

و من ناگهان ذهنم به سوی تو رفت که ایا تو هم عشق را با من دیده ایـ؟ و اگر دیده ای درست دیده ای؟

در جایی دیگر می گوید: چیزی که در زمان قرار دارد ناچار با گذشت زمان پیرتر از پیش یعنی پیرتر از خود می شود.

آن چیز عشق می تواند باشد و اعتماد و حالا من از خودم پیر ترم. 

در جایی از سرزمین آدمیان آنتوان دوسنت اگزوپری می گوید: آن طعم از آزاری را اگر به انسان بچشانند دیگر فراموش نمی کند.

آری، آزادی اگر به بوسه های یواشکی باشد هرگز فراموش نمی شود.

در رساله افلاطون هرموگنس در مکالمه با سقراط می گوید:  هیچ چیز نام خود را از طبیعت نگرفته بلکه منشا نام ها قرار داد و توافق یا عادت کسانی که واژه ها را به کار می برند.

پ.ن: مراقب نام ها و صفت های ناشایستی که بر آدم ها می نهیم باشیم. هر برچسب که بر دیگری می زنی تنها شما را از منزلت انسان می اندازد نه آن شخص.

Sunday, June 29, 2014

سر به مهر



از خود بیرون می آیم به خود فرو می روم. تنهایی همین است. تو هم که نیستی دست مرا بگیرد از من ِ تنهایم جدا کند. ببرد به رویاها. به تویی که از رویاهایم بزرگتر هستی و من نتوانستم، نشد، شاید هم نخواسته ام رویایم را بزرگ کنم. چرا که اگر وسعتشان می دادم شاید کوچکتر می شدی به من. از طرفی دیگر غول دوست داشتنی که در هسته درونی ام به زندگی خود ادامه می دهد تو را دور و ریز و ریزتر نمی نمایاند به من. و این چه خوب است. انگار می کنم که تو را، مشبه به ات را در دنیاهای دیگر و دیگران جستجو می نمایم. من تو را هیچ کجا جز در خودت ندیده ام. نه در قاب دیواری که از عکست پُر شده است. نه در تنگ ماهی که انگشتانم را به آن فرو می برم، می چرخانم تا قرمز ِماهی لب های با دندانه های کوچکش جای لب های تو اشاره ام را گاز کوچکی از عشق و بوسه می گیرند. نه در شماره ای که تو را خاموش می گیرند. نه در صندلی هایی که برایت کنارم جاخالی می دهند. نه در قطاری که شیشه پنجره را همانطور که گونه هایت، پیش کش می کنند. نه در انزوای چهار دیواری که آغوش تو را فشرده ام می کنند. نه در آفتاب غروبی که زرد ِمیان سفیدیِ نرگس خشک شده ات از گذشته ی مانده در کمد را، اندوهگین و دلزده ام می کنند. نه در خیابانی که همقدمم می شود. نه در بارانی که چتر تو و نه در شب هایی که امینتت را ندارد. نه در روزهایی که تکرار نبودنت را دارند. نه در شلوغی هایی که تنهاترم می کنند. نه در دستانی که به سویم می آیند و بو و حسی از تو ندارند. نه در آدم های کوچه و خیابان. نه. من هیچ کجا جز در خودت تو را ندیده ام.

Tuesday, February 04, 2014

نامه به گذشته 2

سلام محبوبم. عزیزم. سلام مهربانم. این کلمات تو را آن طور که باید صدا نمی زنند. آن طور که تو شایسته شنیدن لقبی محبت آمیز که جای نام زیبایت را به خود می گیرند، فریاد نمی زنند اما همین که نزدیک ترین ارتباط احساسی اسمی را بین من و تو فراهم آورند هم خودش خیلی است. البته اگر قلبی منتظر در آن سوی پل باشد. یک جورهایی با این نوع صدا زدن می خواهم به خاطرت بیاورم ما هنوز نزدیک هستیم به هم. من نرفته ام، من هستم. هنگام آمدن می توانی مرا آنجا که رها، نه، رفته ای بیابی. اگر دوم شخص جمع را استفاده کنم از خودم آمدنت را ناامید می شوم. می خواهم صمیمیتمان را پایدار نگه دارم. آن گونه که بود. هست و خواهد بود. شب های این روزهایم که تو را در خود ندارند، در ظلمتشان گُمم. این پا و آن پا می کنم. به بهانه ی حتی ثانیه ای دیرتر باز هم خود را به اجبار در بستر می بینم. دراز کشیده و زل زده به سقف. گریزان ازینکه خود را بی تو، بی خبر از تو می بینم روزی را که تمام شد و پیامی از تو برایم نیاورد. چیزی که مرا می ترساند شمارش روزهایی است که دارد از روزهای بودنت بالا می زند. این نبودن ها باید یک جایی متوقف شوند. آری می شوند. کاش می شد، نمی شد آدمی یکی را که دوست می دارد برایش ملال آور شود یا اگر شد و رفت ملالش به سر رسد، برگردد و دوست داشتنش را ادامه دهد، آغاز کند. بگوید عزیزم برگشتم. مانند قهرهای شبانه ای که تا صبح به طول نمی انجامید یا اگر طول می دادی اطمینانی که حاصل از نرفتنت بود مرا خشنود و آرام می کرد به آشتی دوباره ات. شبی را در روزهایم نمی یابم که یاد مغموم ِتوام با لذتی وصف ناپذیرت بر بالینم احتضار نیابد. من فقط زنده ای هستم که مرده اش را زندگی می کند.

Thursday, January 09, 2014

نامه به گذشته

سلام محبوبم. پنجاه و هشتمین جمعه غمگین ِبی تو، بودن را در حال به غروب رساندنش هستم. صبح را با نام تو زیر لب شروع می کنم. شب را بی نام تو خواب به پلک هایم خوش نمی آید. دعاهای نیمه شب هایم تا زمانی که نبضم روی ساعت می چرخد عقبت خواهد بود. تو هیچ طوری نمی شوی. من می شوم اما. دلتنگ می شوم. غصه می شوم. تو را گریه می شوم. می دانی عزیزم، من فقط با تو خودم بودم. بی تو با تمام آنهایی که مرا می شناسند بسان بی تفاوتی از تو به خودم حس می کردم با آنها نیز همان را رفتار می کنم. نمی توانم بخندم، گریه کنم، لبخند بزنم، غمگین باشم، عصبی شوم، بدخلقی کنم، ناراحت کنم، شاد کنم، تندی کنم، معذرت بخواهم. من هیچکدام را دیگر نیستم. حالا دیگر خود تو شده ام. همان مردی که در همه حالاتی که من بودم یک حال را داشت. خونسرد بودی و بی تفاوت توام با مهربانی های گهگاهی. مهربانی ات آنچنان بود که سیرابم نمی کرد هرگز. همیشه تو را کم داشتم، دارم. طوری که لحظه ای بعد همان ها را در ذهن مدام یک باره و چند باره به خاطر می آوردم. مثل هدیه ای ذخیره و خودم را محدود می کردم از تجدید آن لحظات خوش. باز فردای دیگر همان ها را تا روزها به خاطر که می آوردم لبخند به روی لب هایم می آمد بی آنکه آگاه شوم از تغییری که در عضلات صورتم ایجاد شده است. اینکه من تو را بیشتر از خودم دوست می دارم دست من نیست. وظیفه ام هم نیست. و نه حتی تکرار. دوست داشتن است. تنها عشق

Sunday, November 24, 2013

از نامه های سر به مهر تا تنهایی


امروز هم مثل همه روزهای دیگر نامه را به پستچی سپرده ام. نمی دانم بازشان می کنی یا نه. نمی دانم همینطور که ضخامت کاغذ بین انگشتانت ول می خورد از خواندن نامه ام ذوق زده می شوی یا نه. نمی دانم تا نقطه هایش می رسی و تا می کنی یا نه، نصف و نیمه رهایشان می کنی. گوشه کشوی میزت می اندازی یا هم اگر سطل آشغالی زیر پایت باشد که کاغذنوشت های هرروزه ام کشویت را شلوغ نکند... من هیچ نمی دانم. مثلا نمی دانم وقتی مرا می خوانی متوجه می شوی با چه عمقی از احساسات جمله بندی کرده ام و قلم را بین دندان هایم فشار داده ام یا لای انگشتانم بازی دادمشان تا بتوانم حرف ها و صفت هایی که لایق توست را به روی کاغذ بیاورم یا نه. من فقط می دانم تو مرد آرام، ملایم و کم حرف، خیلی خیلی کم حرفی هستی. طوری که باید از سکوتت تو را بشناسم. از سکوتت لب خوانی کنم. یا باید آنقدر بین خوب خوب گفتن های اول جمله ات و من من کردن های وسطشان که می کوشی حرفی به قول خودت منطقی بزنی که مرا ناراحت نکند دقیق شوم تا بدانم آن هم با شک و تردید که آیا منظورت چه بود؟ و بعد خودم از تو می پرسم این بود؟ یا آن بود؟ و باز با جمله های مونولوگی ات یک آره یا نه ی در آرامشت می شنوم که هر بار دوست داشتنت را به خودم قانع می کنم، تازه می کنم در خودم. من از تو هیچوقت جواب نامه هایم را گله نکرده ام چون دیگر مزه ی دوست داشتن به اجبار تعبیر می شود. فقط اگر سئوالی داشته ام منتظر مانده ام و طبق معمول جوابی ندیده ام. گاهی گله می کنم تا به جوابم برسم دوباره خودم را آماده می کنم تا شب نیروی دوست داشتنم را در ورق سفیدی که برایت می نویسم بریزم. گاهی هم که می شود سالی یک بار نامه ای از تو به من می رسد جهت تشکر از من. همان جمله های کوتاه مونولوگ وارت را بارها و بارها می خوانم. می بندم. می آیم بازشان می کنم. در تک تک حرف هایی که به سختی پشت سر همشان کرده ای تا حرفی برای من داشته باشی به قول خودت چون دست به قلمت خوب نیست، مثل پلیس های جنایی تامل می کنم، ریشه یابی می کنم که ببینم آیا اثری از دوست داشتنت هست؟ اثری از تازه کردن احساساتت نسبت به من هست؟ یا یک حرفی پیدا می شود که مثل اوایل دلشادم کند به همیشه بودنت در کنارم. به آینده. به چیزی که باید باشد و نیست. چیز قابل توجهی نمی بینم. آنقدر نامه را باز می کنم و بیندم که گوشه هایش ریش ریش می شود. خط می خورد. پاره می شود. برای اینکه بیشتر از این خیس اشک هایم نشوند خودم را راضی می کنم به بستن شان. می گذارم زیر لباس ها. در کمد را می بندم. ناامیدانه در خودم به خواب می روم

Monday, June 10, 2013

نامه های سر به مهر

 بودم، نبودم در تو اما. دوست داشتن در تو ریشه ای نبود. یک چیزی بود گذرا. به اقتضای زمان سراغت می آمد و می رفت. من بودم، یک دنیاعشق و تو که هم بود و هم نبود. نبود تو بودت را پررنگ می کرد. آنوقت هم که نبودی، بودی درمن. همین دورو بر ها. به همه جا می کشاندی ام. به هر کجا که تنهایی ات، دسته جمعی هایت را بی من می رفتی. تصور می کردم. چه می پوشی. چه می آشامی، چه سفارش می دهی. کی کجا چطور در چه وضعی می خوابی. یادت، حضور ِ بی حضوری ات را در من رنگ می بخشید. حاضر بودم. حاضر بودی. حاضر بودم غائب بودی. همیشه این من بود که حاضر بود چه باشی و نباشی. از من می رفتی، من در تو می ماندم. کجا را دارم بروم که هم تو باشی و هم تو. آری من در تو می ماندم. چای می نوشیدم. کتاب می خواندم. می نوشتم. دوش می گرفتم. گاه تا سر کوچه فراری می شدم نکند زنگ خانه خراب باشد و نشنیده باشم آمدنت را. من در تو می ماندم. شب ها مغزم خسته می شد. رویا پردازی با هم را رها می کردیم. به پهلو می افتادیم. دست هایمان تا به آرنج از تخت آویزان می شد. تو را به خواب می رفتم. می دانی وقتی هم بودی، نبودی. من همیشه تو را زندگی می کرده ام.

Tuesday, April 23, 2013

نامه های سربه مهر

روبه سقف روی تخت دونفره مان دراز کشیده ای. اندام لاغرم را به موازاتت به رویت می خوابانم. دستهایم به زیر بازوهایت می رود. صورتم را به زیرگوشت می برم. می گویم چرا تو مرا روی خودت با دست هایت قفل نمی کنی. می گویی بیا این هم قفل. انگشتانت را در پشت کمرم به هم زنجیر می کنی. سرم را بالا می آورم به پیشانی ات نزدیک می شوم. بوسه ات می دهم. لب هایم را از پوستت فاصله می دهم. می گویم تو چرا مرا بوسه نمی دهی. می گویی خسته ام. گذاشته ام برای فردا صبح که بیدار شدم. برای فردا که می روم سرکار. یا برای وقتی که از کار برگشتی. آنوقت من هم توی ذوقم می خورد. لب هایم را توی هم جمع می کنم. اخم می کنم. می گویی اخم نکن دیگر. از رویت خودم را کنار می کشم. سرم را توی خودم فرو می برم. به خواب می روم. بگو من این همه خیال با تو بودن را کجا ببرم شب ها. بگو من این همه عشق را کجا ببرم. بگو من این همه احساس را در کجای زندگی ِبی توبودن هایم خالی کنم. بگو عزیزم. چیزی بگو. حرفی بزن. بگو که نرفته ای و نرفته برمی گردی. بگو که تو را تنها نگذاشته ام. بگو که منتظرت باشم. من این انتظار را دوست تر دارم تا مطلق ِنبودنت. بگو عزیزم. بگو

Friday, March 29, 2013

فقط دوست دارم یک روز فروشگاه پدری ات را پیدا کنم یا چه می دانم بدون فهمیدن اینکه آن طرف ها سکونت داری من هم به محل شما می آمدم و آنجا زندگی می کردم. خیلی ناگهانی وارد مغازه می شدم. با تو روبرو می شدم. نگاهت به من مثل بقیه ی مشتری ها باشد. بشناسی ام و به رو نیاوری، من هم تو را همین طور. فقط در نگاه هم نفوذ کنیم. یک بطری شیر بر می دارم به بهانه اینکه تو را لحظه ای بیشتر ببینم. خریدم را کش بدم. بروم ته مغازه دنبال بسته های ماکارونی بگردم یا سئوالی از جای خوراکی ها بپرسم تا با جوابش آن صدای مردانه ات را که چند سال است نشنیده ام به گوشم بخورد. هر چقدر هم خریدم را طولش بدهم باید بروم نکند متوجه شوی برای دیدنت آمده ام یا با برنامه قبلی آمده ام داد و بیداد راه بیندازم و زخم داغ چندین ساله ی پیش را که بر دلم گذاشته ای در مقابل برادر و پدرت تازه کنم. فقط می خواهم دیدنت، بودنت در آن مغازه اتفاقی باشد. وقتی خریدهایم  را برای حساب تحویلت می دهم زیر چشمی نگاهم به انگشتانت باشد. پی حلقه باشم. دوست داشتم مجرد باشی اما نه تو آن موقه ازدواج کرده ای و آن لحظه که حلقه را در انگشتت می بینم همان حس ریختن سوزش در دلم را احساس می کنم. انگار هنوز زخمم تازه است فقط خودم را گول زده ام که فراموشت کرده ام. من فقط به نبودنت عادت کرده ام هرگز نمی توانم فراموشت کنم. همان جرقه های عاشقانه را که قبل از صدای زنگ هایت در کمی پایین تر از قلبم احساس می کردم. همان جرقه هایی که با هر لحظه آنلاین و افلاین شدن هایت، چت کردن هایت با دختران دیگر دوست داشتم زلزله ای من را به شکاف خودش فرو ببرد. سر کیسه را گره می زنم. خداحافظ و می روم. سرت را می چرخانی پشت سرم رفتنم را نگاه می کنی. می خواهم پختگی ِزنانگی ام را حس کنی ببینی که دیگر آن دختر شلوغ نیستم دختری که با هر لحظه احساس خیانت مثل گرگ زخمی چنگ می انداخت عصبی میشد. فحش می داد یکهو با نرمی صحبت هایت و قانع کردن هایت که خیانتی در کار نیست آرام می گرفت مهربان می شد انگار که کسی در دنیا مهربان تر از او نیست. حالا دیگر نرم شده ام. خم شده ام. در خودم و تمام ناکامی هایم فرورفته ام. فقط دلم میخواهد پختگی ام را ببینی. ببینی و از من نترسی. به یادت بیاوری که از ترس عاشق بودنم گوشی را خاموش کردی و تمام راه هایی که به ارتباط با تو ختم می شد به رویم بستی در مقابل خانواده ات هیچ احترامی برای من قائل نشدی و بدون اینکه به من بگویی رهایم کرده ای من را به چنگ آنها انداختی آن روزها که زنگ می زدم و خواهرت برادرت و خانواده ات هرکدام فحش های نان و ابداری نصیبم می کردند و من نمی دانستم چه شده ای می خواستم حالت را بدانم که آیا از سفر برگشته ای یا خیر که آیا دعاهای نیمه شبم تو را به سلامتی از سفر برگردانده یا خیر. به آنها گفته بودی تو را از من دور کنند. این توجیح کردن خودم نیست فقط می خواهم بگویم فحش هایی که من از روی عصبانیت هایم به خاطر بی مهری به تو می دادم در مقابل رفتاری که خانواده ات بر من روا داشتند در مقابل بی مهرها و خیانت هایت بی احترامی چندانی نیست. من تمام این روزها را، من تمام ِ این بعد از تو ها را تنهایی، در یاد تو، در ناامیدی و افسردگی گذرانده ام. می گذرانم. خواهم گذراند. شاید تقدیرم این چنین بود. 

Monday, March 25, 2013

جنایت عاشقانه

یک ماشین قرض گرفته ام. یکی از شماره های پلاکش را با آدامس به شماره ی دیگری تغییر داده ام. در پارکینگ داخل ماشین به فاصله چند متری خانه ات نشسته ام. کشیک می دهم. از خانه بیرون می آیی. دنده را روی دی می گذارم. از پارکینگ خارج می شوم. بدون کوچکترین توجهی به اطرافت در آن خیابان خلوت دنبالت می کنم. هرچه فشار در ران، زانو و ساق پا دارم روی نوک انگشتانم خالی می کنم. فشار می دهم. گاز می دهم. با سرعت تمام زیر می گیرم. پرت می شوی. نمی دانم. نمی دانم روی شیشه جلو یا سمت راست یا سمت چپ بین درختهای کنار خیابان. نمی دانم فقط پرت می شوی. با همان سرعت فرار می کنم. چند روز بعد از طریق یکی از دوستانت متوجه می شوم قطع نخاع شده ای. هیچ عکس العملی نشان نمی دهم. خواهر برادرانت ازدواج می کنند و پدر مادرت که در آستانه میانسالی و پیری هستند  دنبال یک دختر روستایی می گردند تا با تو ازدواج کند که وقت پیری وبال گردنشان نباشی تا زیرت را جمع و جور کنند. کسی پیدا نمی شود یعنی حاضر نمی شود با شرایط تو ازدواج کند.چند ماه بعد از آنکه با فلج شدنت کنار آمدی به من زنگ می زنی. جریانت را می گویی. با مقدمه چینی و بعد اینکه با پدر مادرت در میان گذاشته ای از من خواستگاری می کنی. بله را می گویم. با هم ازدواج می کنیم. من کار می کنم. روزهای تعطیل را با هم پیاده روی می کنیم. تو ازینکه من دسته ی ویلچر را بگیرم و پشت سرت راه بیایم خوشت نمی آید. احساس حقارت می کنی. خودم هم دوست ندارم. کنارت، کنار هم در خیابانی که هر دوسویش را درختان محاصره کرده باشند راه می رویم. راه می رویم. بعضی صبح ها صبحانه را می آورم توی تخت با هم بخوریم. به تو محبت می کنم اما نه طوری که از روی فلج بودنت احساس ضعف کنی و عصبی شوی همانطور محبت می کنم مثل  روزهایی که عاشقانه دوستت داشتم در آینده ی به هم رسیدنمان آنها را برایت انجام دهم و تو با حرفهای مودبانه ات ناامید کردن هایت از رسیدنمان به هم دلم را می شکستی عصبی می شدم و فحشت می دادم. 

 هرشب این جنایت عاشقانه را در سرم مرور می کنم تا به خواب روم. ببین دوست داشتن من را به کجا کشانده. ببین من نمی خواهم تو مریض باشی. دلم نمی خواهد سلامتی ات را از دست بدهی. ببین نمی خواهم وقتی به این شرایط افتادی به من محتاج باشی من فقط می خواهم وقتی این شرایط برایت پیش آمد من را دوست داشته باشی. تو در آن شرایط هم برای من همان مرد دوست داشتنی ِهمیشگی هستی.این فقط تنها راه است که شاید خدا دوباره مهر من را در دل تو بیندازد. چون دیگر سرکار نیستی که بگویی مشغول هستی و وقت فکر کردن به من نداری یااینکه بگویی روز تعطیل به کارهای دیگر مشغولم. در این شرایط یک روز، عصر جمعه  یا غروب ها که روی صندلی چرخدار نشسته ای شاید آنقدر حوصله ات سر برود تا گذشته ات را با دختری که به او بی وفایی کرده ای به خاطرت بیاید. یاد من بیوفتی گوشی ات را روشن کنی. شماره ام را بگیری و  برگردی .شاید با این شرایط به سویم برگشتی. این تنها امید من برای برگشتنت است. من این جنایت عاشقانه را هر شب در سر می گذرانم و با حسرت نداشتنت به خواب می روم. من این جنایت عاشقانه را دوست دارم.  


Wednesday, February 13, 2013

نامه های سر به مهر

می دانم برنمیگردی. چند ماه دیگر بیست و هشت ساله خواهی شد. برای تو، یک خانواده مذهبی/سنتی سن ازدواجت هست. یک کمی هم دیر شده تازه. قرار بود با من ازدواج کنی. قرار بود رهایم نکنی. درست است گفتی قول نمی دهی اما گفتی هم هرگز ترکم نخواهی کرد. هرگز از من خسته نخواهی شد. چه شد؟ چه طور شد؟ البته به حرفهایت تکیه نکردم اما دوست داشتن زیاد آدم را مطمئن می کند از حضور همیشگی کسی. دقیقه ی نود تنهایم گذاشتی. شاید یک سال یا چند ماه دیگر ازدواج کنی با همکارت/دختر همسایه ات/ همشهری هایت چه می دانم هرکس که باشد غیر از من و خبرش به من برسد. به همه سپرده ام خبرت را به من برسانند. می خوام نداشتنت را عذاب بکشم. زجرکش شوم. جان بدهم. همه می گویند تو پشیمان بر می گردی تا با من یار همیشگی بمانی اما من می دانم. می دانم بر نمی گردی. این فقط یک توجیح است حتی به دلخوشی اش هم نمی ارزد. وقتی می دانم خوشبخت می شوی. چون مرد عاقل و هوشمندانه ای در زمینه ی تصمیمات زندگی ات بودی و هستی. نه از آن مردها که پشیمان برمی گردند. این را همیشه از کم حرفی و اطمینانی که در جمله های محکمت بود می شناسم. می گفتی ازدواج الکی نیست. یعنی من را آنقدر دوست نداری. یعنی نمی خواستی با فاش کردن من بقیه را از خودت محروم کنی. نمی خواستی کیس های بهتر را اگر پیدا شد از دست بدهی. برای همین ها بیشتر درد میکشم. برای اینکه میدانم برنمی گردی. برای اینکه می دانم یک ازدواج موفق خواهی داشت و من در سوگ نداشتنت سالها روحم را به حسادت چنگ خواهم زد.

3

Sunday, February 10, 2013

نامه های سربه مهر2

از دوستت خواسته بودم اگر روزی تو را دید بگوید همیشه دوستت خواهم داشت اما فقط بپرسد چرا دیگر من را نخواسته ای؟ و در جواب به او گفته ای به تو ربطی ندارد. مثل پرونده های جنایی از خودم هزاران سئوال می پرسم چه موقع هایی می شود که وقتی دوستت یا هرکسی راجب کسی که قبلا دوستش داشته ای، رهایش کرده ای، غایب است و حضور ندارد این سئوال را می پرسد که چرا رهایش کردی و این جواب را که به تو ربطی ندارد می گیرد.
یعنی ممکن است هنوز دوستم بداری و نخواسته ای جلوی او فاش کنی که نکند با من در میان بگذارد و من دلخوش شوم؟
یعنی ممکن است از من آنقدر خسته شده باشی که حتی برایم ارزش قائل نباشی از خودت بپرسی چرا مرا دیگر نخواستی؟
یعنی ممکن است بین دوست داشتن و نداشتنم مانده باشی و نخواسته ای به او از حست بگویی که دیگر مرا دوست نداری که شاید اگر روزی برگشتی جایی در پیشم داشته باشی؟
 یعنی ممکن است از بودنت با من آنقدر بدت آمده باشد که نخواهی حتی به گذشته ای که من درش بوده ام فکر کنی؟
یعنی ممکن است
یعنی
ممکن
"به تو ربطی ندارد" یادم می آید موقع هایی که عصبی می شدی همین را می گفتی. این بدترین بی احترامی ممکن در قبال بی احترامی های دیگرت بود که از تو به یادم می ماند.وقتی یک رابطه شروع می شود با رضایت دو طرف شروع می شود تو حق نداشتی در سکوت و نفهمیدن اینکه چرا رهایم کردی رابطه را تمام کنی. من حق دارم بدانم و تو حق نداری به خودت این حق را بدهی هر موقع دلت خواست بیای و بروی. با این وجود من در نزدت اسباب بازی کوک شده به دست تو بیش نبودم .

نامه های سربه مهر

 تنهایی ام را شخم می زنم. روزهای با هم بودنمان آنقدر همیشه ساکت و آرام و متین بودی که وقتی به فکرم می رسی خاطره ای جز خاطراتی که خودم از علاقه زیادم برایت ساخته ام در ذهنم نماند. هیچ هدیه ای به من نداده ای تولدم یادت نبوده یا اگر هم بود توی فاز این کارها نبودی و من آنقدر مهم نبوده ام که ازین محبت ها از تو ببینم. این می شود که هیچ چیز جز دیدارمان چند تا عکس و کلی ایمیل که خودم برات فرستاده بوده ام از تو به یادگار ندارم. دلم تنگ می شود ازین نداری ها. دلم می خواست خاطرات بیشتری از تو داشتم. با آن ها تا ابد ادامه می دادم به زندگی در تنهایی ام. همین می شود که وقتی خاطراتم را شخم می زنم یاد حرفهای خودم می افتم. یاد قربان صدقه رفتن هایم. یاد دورت بگردم هایم. یاد وقت هایی که پشت تلفن خوراکی می خوردی صدای چیپس خوردن را از دهانت می شنیدم و چون دوست داشتنت جور دیگری بود می گفتی دوست داری خوراکی هایی که من لب زده ام را بخوری. خوشحال می شدم از همین دوست داشتن های پنهان و کودکانه برای اینکه غر نزنم دوست داشتنت را نشان نمی دهی به شوخی اینطور دوست داشتنت را نشان می دادی که رنگی کودکانه داشتند و هردو می دانستیم. یاد وقت هایی می افتم که سیر تا سیر می خوردی و من با جان و دل قربان شکم کمی برآمده مردانه ات می رفتم حالا هم می روم در دل اما یک آن به خودم می آیم تمام وجودم را غم می گیرد. دیگر نیستی که قربانت بروم. با خودم می گویم که آیا حالا که مرا از زندگی ات طرد کردی چیزهایی از من گاهی به یادت می آوری؟ نمی دانم دلت برایم تنگ می شود یا نه. نمی دانم خاطره خوبی از من به یاد داری یا نه. نمی دانم قربان صدقه رفتن هایم از من به خاطرت هست یا نه با خودت می گویی دخترک افسرده بود.گاه بی حوصله بود یکهو می خندید.گاه خوشحال بود و یکهو با بی توجهی ات مثل انبار باروت منفجرانه عصبی می شد. از آن عصبانیت های دخترانه وقتی که پای عشق وسط باشد و بی علاقگی ببینند همه را با هم می بلعند و ادب نزاکت فراموششان می شود. مدام موج منفی می داد.از خانواده اش از نرسیدن به خواسته هایش یا غر می زد که دوست داشتنت به اندازه ای نیست که باید باشد. زنگ زدن های وقت و بی وقت که اگر یکی از زنگ هایم را جواب میدادی و نمی گفتی مشغول کار و مشتری هستی هی زنگ نمی زدم که باعث اذیت شدنت بشود. هیچوقت قصد اذیت کردنت را نداشته ام حالا که نرم نرم داری از یادم می روی به خودم آمدم آن روز ها دیوانه وار عاشقت بودم و حواسم به مدام زنگ زدن هایم نبود خودم را توجیح نمی کنم اما تو هم خیلی جاها برایم کم گذاشتی. خیلی جاها. دوست داشتی هر موقه سرت خلوت شد اگر حوصله داشتی سراغی از من بگیری. یک روز دوروز سه روز اما چقدر؟چقدر از من سراغ نمی گیری؟ اینها اسمش عاقلانه دوست داشتن برای همیشه و ازدواج نیست من وسیله ی سرگرمی ات بودم. همین که دیدی تند می روم کارم را تمام کردی.با گوشی خاموش کردنت مرا، احساسم را، غرورم را توی خودم خاموش کردی. شاید از من فقط همین ها به یادت مانده اما آن قسمت های خوب چه؟ آن اس ام اس ها. آن نامه نوشتن ها. آن مهربان بودن ها. اگر از من فقط همین ها به یادت مانده شاید صداقت وفاداری را یاد گرفته باشی که در مکالماتم سعی در فهماندنشان به باورت داشتم. تو باورم را از من گرفتی. باورم به دوست داشتن و اعتماد کردن. امیدوارم انقدر درکت پایین نباشد که از من فقط قسمت سیاهم به یادت مانده باشد  

Saturday, October 01, 2011

28

 اگر ازدل زمین چشمه ای بیرون بزند بی دلیل می زند ، اگر هم قصد رفتن کند بی دلیل می رود  اما جای آب رفته اش ، سنگریزه هایش می ماند ، مهر می شود روی دل زمین وتاریخ زندگیش را نشان رهگذرانش می دهد که روزی این زمین در جریان زندگی بوده و حالا چه بر سرش آمده. روزی هم حکایت دلت می شود همان زمین خشک و سرد .یکی سر زده و بی خبر از چشمه دلت بیرون می زند هر چه هم خودت را راضی کنی که این آب که از تو رد می شود شاید که ماندنی نباشد  تمام که شد تو نمی توانی او را بر گردانی به خودت نباید که  دل خوش کنی اما نمی شود که نمی شود

تمام کردن این آدم  کاری ندارد قبل تر ها به آسانی آب خوردن بود حالا به آسانی آب ندادن همین که گوش هایش بشنوند چشمه اش جای دیگری را برای بیرون زدن انتخاب کرده ، در دل معشوقه ای  دیگر خود به خود خشک می شود اما جای خالیش که او با گذر از دلش کنده و برده  فراموش نمی شود  فقط غصه می شود و می ماند بر دلش...