Friday, March 29, 2013

فقط دوست دارم یک روز فروشگاه پدری ات را پیدا کنم یا چه می دانم بدون فهمیدن اینکه آن طرف ها سکونت داری من هم به محل شما می آمدم و آنجا زندگی می کردم. خیلی ناگهانی وارد مغازه می شدم. با تو روبرو می شدم. نگاهت به من مثل بقیه ی مشتری ها باشد. بشناسی ام و به رو نیاوری، من هم تو را همین طور. فقط در نگاه هم نفوذ کنیم. یک بطری شیر بر می دارم به بهانه اینکه تو را لحظه ای بیشتر ببینم. خریدم را کش بدم. بروم ته مغازه دنبال بسته های ماکارونی بگردم یا سئوالی از جای خوراکی ها بپرسم تا با جوابش آن صدای مردانه ات را که چند سال است نشنیده ام به گوشم بخورد. هر چقدر هم خریدم را طولش بدهم باید بروم نکند متوجه شوی برای دیدنت آمده ام یا با برنامه قبلی آمده ام داد و بیداد راه بیندازم و زخم داغ چندین ساله ی پیش را که بر دلم گذاشته ای در مقابل برادر و پدرت تازه کنم. فقط می خواهم دیدنت، بودنت در آن مغازه اتفاقی باشد. وقتی خریدهایم  را برای حساب تحویلت می دهم زیر چشمی نگاهم به انگشتانت باشد. پی حلقه باشم. دوست داشتم مجرد باشی اما نه تو آن موقه ازدواج کرده ای و آن لحظه که حلقه را در انگشتت می بینم همان حس ریختن سوزش در دلم را احساس می کنم. انگار هنوز زخمم تازه است فقط خودم را گول زده ام که فراموشت کرده ام. من فقط به نبودنت عادت کرده ام هرگز نمی توانم فراموشت کنم. همان جرقه های عاشقانه را که قبل از صدای زنگ هایت در کمی پایین تر از قلبم احساس می کردم. همان جرقه هایی که با هر لحظه آنلاین و افلاین شدن هایت، چت کردن هایت با دختران دیگر دوست داشتم زلزله ای من را به شکاف خودش فرو ببرد. سر کیسه را گره می زنم. خداحافظ و می روم. سرت را می چرخانی پشت سرم رفتنم را نگاه می کنی. می خواهم پختگی ِزنانگی ام را حس کنی ببینی که دیگر آن دختر شلوغ نیستم دختری که با هر لحظه احساس خیانت مثل گرگ زخمی چنگ می انداخت عصبی میشد. فحش می داد یکهو با نرمی صحبت هایت و قانع کردن هایت که خیانتی در کار نیست آرام می گرفت مهربان می شد انگار که کسی در دنیا مهربان تر از او نیست. حالا دیگر نرم شده ام. خم شده ام. در خودم و تمام ناکامی هایم فرورفته ام. فقط دلم میخواهد پختگی ام را ببینی. ببینی و از من نترسی. به یادت بیاوری که از ترس عاشق بودنم گوشی را خاموش کردی و تمام راه هایی که به ارتباط با تو ختم می شد به رویم بستی در مقابل خانواده ات هیچ احترامی برای من قائل نشدی و بدون اینکه به من بگویی رهایم کرده ای من را به چنگ آنها انداختی آن روزها که زنگ می زدم و خواهرت برادرت و خانواده ات هرکدام فحش های نان و ابداری نصیبم می کردند و من نمی دانستم چه شده ای می خواستم حالت را بدانم که آیا از سفر برگشته ای یا خیر که آیا دعاهای نیمه شبم تو را به سلامتی از سفر برگردانده یا خیر. به آنها گفته بودی تو را از من دور کنند. این توجیح کردن خودم نیست فقط می خواهم بگویم فحش هایی که من از روی عصبانیت هایم به خاطر بی مهری به تو می دادم در مقابل رفتاری که خانواده ات بر من روا داشتند در مقابل بی مهرها و خیانت هایت بی احترامی چندانی نیست. من تمام این روزها را، من تمام ِ این بعد از تو ها را تنهایی، در یاد تو، در ناامیدی و افسردگی گذرانده ام. می گذرانم. خواهم گذراند. شاید تقدیرم این چنین بود. 

No comments:

Post a Comment