جنایت عاشقانه
یک ماشین قرض گرفته ام. یکی از شماره های پلاکش را با آدامس به شماره ی دیگری تغییر داده ام. در پارکینگ داخل ماشین به فاصله چند متری خانه ات نشسته ام. کشیک می دهم. از خانه بیرون می آیی. دنده را روی دی می گذارم. از پارکینگ خارج می شوم. بدون کوچکترین توجهی به اطرافت در آن خیابان خلوت دنبالت می کنم. هرچه فشار در ران، زانو و ساق پا دارم روی نوک انگشتانم خالی می کنم. فشار می دهم. گاز می دهم. با سرعت تمام زیر می گیرم. پرت می شوی. نمی دانم. نمی دانم روی شیشه جلو یا سمت راست یا سمت چپ بین درختهای کنار خیابان. نمی دانم فقط پرت می شوی. با همان سرعت فرار می کنم. چند روز بعد از طریق یکی از دوستانت متوجه می شوم قطع نخاع شده ای. هیچ عکس العملی نشان نمی دهم. خواهر برادرانت ازدواج می کنند و پدر مادرت که در آستانه میانسالی و پیری هستند دنبال یک دختر روستایی می گردند تا با تو ازدواج کند که وقت پیری وبال گردنشان نباشی تا زیرت را جمع و جور کنند. کسی پیدا نمی شود یعنی حاضر نمی شود با شرایط تو ازدواج کند.چند ماه بعد از آنکه با فلج شدنت کنار آمدی به من زنگ می زنی. جریانت را می گویی. با مقدمه چینی و بعد اینکه با پدر مادرت در میان گذاشته ای از من خواستگاری می کنی. بله را می گویم. با هم ازدواج می کنیم. من کار می کنم. روزهای تعطیل را با هم پیاده روی می کنیم. تو ازینکه من دسته ی ویلچر را بگیرم و پشت سرت راه بیایم خوشت نمی آید. احساس حقارت می کنی. خودم هم دوست ندارم. کنارت، کنار هم در خیابانی که هر دوسویش را درختان محاصره کرده باشند راه می رویم. راه می رویم. بعضی صبح ها صبحانه را می آورم توی تخت با هم بخوریم. به تو محبت می کنم اما نه طوری که از روی فلج بودنت احساس ضعف کنی و عصبی شوی همانطور محبت می کنم مثل روزهایی که عاشقانه دوستت داشتم در آینده ی به هم رسیدنمان آنها را برایت انجام دهم و تو با حرفهای مودبانه ات ناامید کردن هایت از رسیدنمان به هم دلم را می شکستی عصبی می شدم و فحشت می دادم.
هرشب این جنایت عاشقانه را در سرم مرور می کنم تا به خواب روم. ببین دوست داشتن من را به کجا کشانده. ببین من نمی خواهم تو مریض باشی. دلم نمی خواهد سلامتی ات را از دست بدهی. ببین نمی خواهم وقتی به این شرایط افتادی به من محتاج باشی من فقط می خواهم وقتی این شرایط برایت پیش آمد من را دوست داشته باشی. تو در آن شرایط هم برای من همان مرد دوست داشتنی ِهمیشگی هستی.این فقط تنها راه است که شاید خدا دوباره مهر من را در دل تو بیندازد. چون دیگر سرکار نیستی که بگویی مشغول هستی و وقت فکر کردن به من نداری یااینکه بگویی روز تعطیل به کارهای دیگر مشغولم. در این شرایط یک روز، عصر جمعه یا غروب ها که روی صندلی چرخدار نشسته ای شاید آنقدر حوصله ات سر برود تا گذشته ات را با دختری که به او بی وفایی کرده ای به خاطرت بیاید. یاد من بیوفتی گوشی ات را روشن کنی. شماره ام را بگیری و برگردی .شاید با این شرایط به سویم برگشتی. این تنها امید من برای برگشتنت است. من این جنایت عاشقانه را هر شب در سر می گذرانم و با حسرت نداشتنت به خواب می روم. من این جنایت عاشقانه را دوست دارم.
No comments:
Post a Comment