Showing posts with label دیالوگ. Show all posts
Showing posts with label دیالوگ. Show all posts

Tuesday, December 16, 2014

دیالوگ نویسی ها

مارسل: آدما ازین بالا خیلی خوشبختن
گابریل: این تازه پایینشه.

مارسل: تو داری منو به کشتن می دی.
گابریل: مردن یه جور نجاته.

دیالوگ نویسی ها

مارسل: آدما ازین بالا خیلی خوشبختن
گابریل: این تازه پایینشه.

مارسل: تو داری منو به کشتن می دی.
گابریل: مردن یه جور نجاته.

Monday, May 19, 2014

اون ها رفتن توی سنگرها

اون ها رفتن توی سنگرها پناه گرفتن ما رو گذاشتن کشیک. ولی ما حواسمون به خودمون هم نبود. دنبال یه دخمه بودیم که چار چنگولی نشسته باشیم چند دقیقه ای رو. سرای روی گردشونو که بالا میاوردن منتظر علامت های ما بودن و به رو نمی یاوردیم. گاهکی دوربین می نداختم. خبری نبود. سرجوخه کنسروشو باز کرد و از بالا همه رو ریخت توی سندون هاش.
-می تونستی برای من هم بزاری حیوون.
بی تفاوت قوطی خالی رو توی سیم های خاردار پرت کرد. دهنشو با پشت دستاش تمیز کرد و دوربین رو ازم گرفت. حساب خالی کردن اون قوطی رو گذاشته بودم برای وقتی که همه چی آروم شد. با این حال هنوز نتونستم یه جا گیرش بیارم. هر کدوم به سینه دراز کشیده بودیم و کاری نمی کردیم. مثل یه مرخصی چند دقیقه ای بود که به خودمو داده باشیم.
فرمانده با سرش که روی تنش سنگینی می کرد و شکمش از پاهاش جلو زده بود از پشت بهمون نزدیک شد. مچمونو گرفت. دیگه من فرصت این رو پیدا نکردم پاهام رو از جلوش جمع کنم. همونطور نوک پوتین هاش رو گذاشت روی ساق هام و وزنشو روم خالی کرد.
-خوک های کثیف چرا در دادن گزارش تعلل می کنید؟
قربان ما، ما داشتیم خستگی در می کردیم.
اینجا هیچ مادری نیست که میانجی گری تونو بکنه. یا باید کاملاباشید یا باید کاملا نباشید. امیدوارم یکی تون رو هم بعد از عملیات نبینم در غیر این صورت نمی تونم شقیقه هاتون رو آبکش نکنم. یالا بجنبید.
ولی من به تلافی قوطی خالی کنسرو هنوز فکر می کردم.

Friday, April 18, 2014

دیالوگ




+مگر وجدانی هم مونده تو این آدما که فک می کنی قرار نداشته باشنش
- فرض می گیریم
+ یه سری چیزها جوری از حقیقت دورن که فرض گرفتنشون هم سخته
- خیال می کنیم
+ اوه نه. می ترسم خیالم رو باور کنم.

Thursday, July 11, 2013

جین:آدما هیچوقت از تو خسته نمی شن.چرا؟
ادوارد:بهشون نزدیک نمی شم. اگر نزدیکی رو حس کنن دور میشن و اون دور می مونن. از دور بهشون نزدیکتر می مونم تا هیچوقت از نزدیک بهم دورتر نمونن .

پل:اون خیلی مظلومه
فیلیپ:نه
پل:پاتریشیا چطور؟
فیلیپ:نه
پل:پس مظلوم به کی میگن؟
فیلیپ:تو، چون همه رو مظلوم میبینی

Tuesday, June 25, 2013

دیالوگ

انریکو: دلیلی نمیبینم وقتی استفراغ میکنم بگم ببخشید برای غیر ارادی بودن انسان ببخشید نمی گن. من هیچ بی ادبی تو استفراغ هام نمیبینم. تو میبینی؟
ریکاردو: پیاز،گوجه و مقداری از مشروبی که دیشب خورده بودی.ترکیب رنگ خیلی خوبی داره. نه نمیبینم.
انریکو: اول صبح ها بدون شک و نیمه شبا بعضی هفته ها من باید برای این همه استفراغ طلب امرزش و بخشش کنم؟
ریکاردو: نه.برای خودت چرا
انریکو: خودم؟
ریکاردو: برای اینکه هیچکس جز خودت نمیتونه تورو ببخشه

دیالوگ

جان : بریم کلمبیا؟
تامس: به نظرت رامون میدن؟
جان: اگه خانوما باشن

دیالوگ

الن:می دونی؟
بلز:چی رو؟
الن :این که نمی دونی رو
بلز:از یه جاهایی میدونم میفهمم تا یه جاهایی نمی دونم میفهمم بین راه هم میدونم هم نمیدونم میفهمم
الن:نه بلز من فقط گفتم دونستن رو میدونی یا نه
بلز: من دونستن رو نمیدونم، میفهمم

Thursday, June 06, 2013

دیالوگ

مایکل:چرا این نقشو بازی نمی کنی؟
جرج:خجالت می کشم
مایکل:کی تو رو خجالت میده؟
جرج :خودم.اینکه امروز دزد باشم فردا کشیش
.

Thursday, May 09, 2013

دیالوگ


جیمز:میدونی کارل من پر از عقده ام اما قوه ی درکم قویه و این نیرو رو طی شرایط سخت زندگیم بدست آوردم. می تونم ساعت ها بشینم کنار یکی و درکش کنم. هربار دوستام، خونوادم یا غریبه ها مجبورم کردن و ازم خواستن باهاشون دردو دل کنم شنیدم بی خیال یا بحث رو عوض کردن یا من رو متهم کردن به تمام مصیبت هام. همون لحظه دوست داشتم یه هف تیر دستم بود. خالی میکردم تو شقیقشون یا غده ی هیپوفیزشون. اره هیپوفیز جای خوبیه. چون درکشون فلج بود و من رو هربار که مجبورم کردن ازخودم و مشکلاتم براشون بگم عذاب می دادن. معذرت می خوام که راجبشون انقدر با بی رحمی حرف میزنم چون حقشون هست. حتی اگه اعتراض کنن به همین بی رحمی ردشون می کنم و شلیک می کنم. اگه خفه می شدن یا یه نخ سیگار درسکوت بهم میدادن با این ادبیات راجبشون نظر نمی دادم.
کارل: پس شانس اوردم
جیمز:ی عنی تو هم ازونایی؟
کارل: تاقبل از اینکه نظرتو بگی آره.
جیمز: پس تو هم یه احمق بالفطره ای
کارل : (با بی تفاوتی)ساندویچ می خوری؟
جیمز: با سس لطفا.

Monday, May 06, 2013

دیالوگ

چارلز: تو این مدت دلت برای نزدیکانت توی دهکده تنگ نشد؟
ماری: (در حالی که به آرامی سرش رو از روی برگه ها بلند کرد) من بهترین سالای عمرم رو با محدودیت گذروندم (سرش رو پایین انداخت به نوشتن ادامه داد)
چارلز: پس میگی نه؟
ماری : اگه بعد از مرگ هیتلر از یه آلمانی داغ دیده بپرسی دلت برای سیاست هیتلر یا خودش تنگ شده فکر می کنی چه عکس العملی نشون می ده؟ محکم تو صورتت نگاه می کنه و با یه حالت پر از نفرت می خنده و بعد می شینه یک گوشه دستشو روپیشونیش می زاره تا صورتش رو بپوشونه شروع می کنه گریه کردن. آدم  برای استبداد دلتنگ نمی شه.
چارلز: اما گاهی برای احمقانه بودن افکارشون که توانایی پذیرش مغزای متنوع دیگه رو ندارن دلتنگ می شه. این طور نیست؟
ماری: نه . نه به هیچ وجه . اون فقط یک حس ترحم هست نه چیزی غیر ازون

Saturday, March 23, 2013

یکی می خواد باهات حرف بزنه

شهاب حسینی: هرزه بودم که زن نمی گرفتم

آنا نعمتی: بعضیا وقتی زن می گیرن تازه هرزه می شن. خیانت هرزگی نیست؟


Sunday, February 03, 2013

دیالوگ


هی گفتن عفت داشته باش مام رفتیم عفت کک مکی همسایه رو گرفتیم که سگ تو روش تف نمی ندازه حالا دلت خوشه ننه؟

Thursday, January 03, 2013

چیزهایی هست که نمیدانی

علی: من همیشه اینجوریم وقتی باید یه کاری بکنم یهو اصلا کاری نمی کنم

فیلم

162

ببینید من اصولا...لیوان چایی شو از رومیزکاربرداشت تا نزدیک دهانش بردبالا. بدون اینکه لب بزنه ادامه داد ...حرفو یکبار میزنم .
+ولی من بیشتر از یکبار شنیدم.
-چی رو؟
+ببینید من اصولا حرفو یکبار میزنم . بارها شنیدم ازتون .
 به سکوت افتاد اما زبان ِچشمهاش از حرف من به جان صورتم افتاده بود.لیوانش را گذاشت روی لبه کنار پنجره .خیره شد به بیرون .برگشت .نشست روصندلی ِکنارم.دستهایش را با انگشتانش بهم رساند آرام گفت اومدی اینجا از من حرف نخواستی میدونم گوش هم نداشتی هیچوقت.من میشنوم و شنیدن من با تو فرق می کنه.تو میشنوی و درک نمی کنی من میشنوم و میفهمم.بلند شدم پالتوام رو برداشتم تو نگاهش زل زدم.ولی هر سرتکون دادنی معنای باهوشی نمیده وهرسکوت کردنم بوی احمق بودنم رو نداره 

Thursday, December 27, 2012

دیالوگ

هی پاشدم.نخاتو سوزن کردم.هی صدام زدی صبا گفتی ننه پاشو پاشو.کارمو را بنداز با چشات. نگفتی هیچوقت بیا بگیر ننه اینارو بزن به زخمت .شاید نمیگرفتم . میگفتم نه نن جون شما خودت نیازداری. دوا دکتر داری. هفتاد میلیون بی زبون رفت زیر خاک، اینه ننه ؟



Wednesday, December 05, 2012

دیالوگ

قلبم درد میکنه. تیر میکشه .نفس نفس میزنه .همه چی داره. الا تو

Thursday, November 29, 2012

148

 دلم لک زده لباس بابام بو عطربده. بوکارگرمیده. نمیدونم بوی لطیف نمیده. بوی خشنی داره. بوی اهن. وقتی اتو میکنم دلم میسوزه براش .ولی فقط وقتی اتو میکنم، نه وقتای دیگه یادم میره کارگریش رو

Monday, September 17, 2012

مکالمات


+خوبی؟
[جوابی نشنید]
یعنی باید مزاحم نشم؟
++تو چی فک می کنی
+من باید چی فک کنم؟
++که کی آدم مزاحمه
+یعنی الان مزاحمت شدم؟
[سکوت]