Showing posts with label داستان. Show all posts
Showing posts with label داستان. Show all posts

Friday, August 04, 2017

اسفند

[In reply to Naele yousefi]
نائله یوسفی

بوی ترقه های دست ساز کوچه را خفه کرده بود. در زدیم به رسم همیشه، در باز بود پرده پشت در نیز به یک طرف. وارد شدیم. کسی به کسی نبود. هر که به کاری و به باری. هر که به سوز و به نوایی. ننه خرما دیس و سینی های مسی و نقره را شنبلیله و ماش و جو و و عدسی و شاهی و نخود نم گذاشته بود. حیاط به خورد این بو رفته بود. نوه ها گرم ِ لی لی حوضک و هفت سنگ بودند، چرخ و واچرخ می زدند و از هراس افتادن به سینی ها زیر چادر ننه خرما پناه گیر می شدند. چادر ننه خرما خیمه گیرِ بی کسان بود. سَرد بود اما گرمای وجود داشت. ننه خرما نرم بود و جسارتِ ننه سرما را داشت.  شمشیر خانم شصتش را روی باریکه آبی که از شلنگ بیرون می زد فشار داد و آب ها را از روی قالی ها و گلیم به صورت مردها پشنگه کرد. گفت: ران گوسفندی خورده اید، اشکمتان همیشه به آتش است. گل های قالی را لگدکوب کنید. از کت و کول افتادم. خدایا من را مرگ بده از قاطرهایم. بچه ها و شوهر را یک جا قاطر می خواند. دلش به دختر بود و هفت پسر داشت. پنجه کِش را دست مرد داد و خود کنار کشید. مرد گفت: شمشیر، راست ِ خدایی تو دختر داشتی می بردی اش آشپزخانه به آنها نیز می گفتی سلیطه صحیح است؟ صاحب جان را از یتیم خانه آوردیم قدرش را ندانستی. به جان هم افتادند. شمشیرخانم تشت آب را برگرداند و با پَس ِ آن به فرق مرد کوبید. مرد شلنگ قرمز را دو لا کرد و کف دست گرفت و محکم به طبله شکم شمشیر زد. شلنگ خیس بود و شترش شترق به تن شمشیر می خورد، صدا می داد و جیغ بر می خاست. پسر هفتم طاقت نیاورد، جست و شیر فلکه را بست. ننه خرما کنار ایستاده بود و صلوات می فرستاد. پسر دوم آهار پدر را از پشت سر گرفت و از مادر جدا کرد. پسر اول زیر بغل مادر را به زیر ساعد زد و به اتاقک برد. بچه ها یکی یکی گُر گرفتند آنها که در کوچه بودند دم خانه را خلوت کردند و برادرها به انبار رفتند.  شمشیر خانم در اتاق دامنش را پایین داد و بلند شد. به مطبخ رفت و با درد کبودی ها ملاقه را برداشت و آش را هم زد. ننه خرما صلوات را با مهره های تسبیح یکی یکی رد می کرد و چشم از حوض بر نمی داشت. نه نگاهش به مرد بود و نه به اتاق ها. مرد پای منقل دراز کش شد. خزه های ته حوض سبزی می انداختند. قورباغه ها جست و خیز می زدند. گُل های قالی در چرکاب غلط می خوردند و جان می دادند. قالی در آفتاب مرگکی اسفند ماند. صاحب جان نگذار مانند گل های قالی چیزی از من به دلت بماند و کبره ببندد. بگو و جاری باش. نگران سنگلاخ های سر راهت نباش من همان خُرده سنگم که به تقدیر صبور می ماند نه کنده می شود و نه بُرده، می ماند.
صاحب جان نبودی یکدیگر را تکه پاره کردند. نبودی یک چای ما را مهمان کنی گپ زدن که تشریفات خودش را دارد. روی پیت حلبی خرما نشستیم کسی نپرسید خرمان به چند؟ آخر کسی خرِ بی پالان نمی خواهد.
 یارم سپند اگر چه بر آتش همی فکند/ از بهر چشم تا نرسد مر او را گزند
او را سپند و آتش ناید همی به کار/با روی همچو آتش و با خال چون سپند
دور منقل خالی شده بود و بوی پیه و چربی و ران و جگر گوسفندی دل ما را برده بود. ما آتش زیر خاکستر این منقلیم گاه به پای شما می سوزیم صاحب جان گاه به پای جاهلیت مان. آتش زیر خاکستر خوشرنگ و لعاب است از زیر سیاهی ها کورسوهای نوری روشن و خاموش دارد. آب به آتشم نریز بگذار زیر خاکسترت بمانم، بیقرارباشم و گاه شعله کشم. اسفند بودیم، اسپند، در بهمن شما و شلوغی شما دود شدیم، در ولوله ی بهارتان ناپیدا ماندیم. نه زود آمدیم نه خیلی دیرِ دور. میانه آمدیم. می دانی که بهار صد رنگ دارد یک رنگش مال ماست. شما یکرنگی ِ ما باش. گل خودرویی از برای شما آوردیم. دسته چین کرده بودیم. سلیقه ما را بپذیر و بگذر. این گذر که می گوییم گذر از ما نیست گذر ِ روزگار است. می دانی که این مردم بهارشان سَربشود دلگرمی تابستان را دارند، من اما که را دارم؟ چرا مگر تو را ندارم؟ دارمت در دل، آنچنان که تو مهربانی را. نامه را گذاشتیم روی اجاق، بپا نسوزد. همان پاتیلی که آش غلغله می زد و بخارش قلم و چشم ما را نم برداشته کرد. جوهرمان کفایت دردها نکرد. اسفند بودیم، بی صدا آمدیم، خاموش رفتیم، صاحب جان تو با ما این چنین مکن. مظلوم آمدیم، بی گوشه ی چَشمی رفتیم. تو با ما این چنین مباش.
شعر از حنظلۀ بادغیسی(شاعران بی دیوان)
#نشریه #داستان نائله یوسفی یکشنبه 22 اسفند 1395
https://t.me/nellynevesht

بتول خانم

[In reply to Naele yousefi]
نائله یوسفی

داستان بتول خانم

بتول خانم یک آشپزخانه نُقلی ِ مربعی شکل داشت که هر مترش  را هر روز با قدم وجب می زد. زنان فامیل از او می خواستند که در دورهمی هایشان حضور پیدا کند و تجربه جهانی را بیرون از آشپزخانه داشته باشد. او سماجت می ورزید و با بهانه های جورواجور که نمی شود، نمی توانم باید برای شام و ناهارشان خانه باشم دعوت ها را یکی یکی رد می کرد. او آب و رنگی هم داشت اما به زیبایی صورتش توجهی نداشت و به خود نمی رسید. می گفت: مگر من از دنیا دل خوش دارم یا که شوهری کنارم باشد. پُرز سبیل هایش تا گوشه لب ها بود و زیر چانه دو سه شاخه ریش مردانه روییده بود که با بالا رفتن سن ضخیم شده بود و بیشتر خودنمایی می کرد.  یک بار به سماجت همسایه پس از قرنی نزد مشاطه رفت و از دقیقه اول جیغش هوا شد و گفت: یک هزار درد بی درمان دارم این درد اضافه کاری است. دست مشاطه را پس زد و برخاست و رفت. او بچه ها را از کودکی خود شستشو می داد و آنقدر می سابید تا قرمزی روی پوستشان مانند جای زخم کبره می بست. دختر و پسر بزرگتر به سن بلوغ رسیده بودند و بچه های همسایه از دانستن اینکه توسط مادرشان حمام و قطیفه می شوند متعجبانه آن ها را به سخره می گرفتند. بعد از آن دختر و پسر شرمشان آمد و بتول خانم را راه نمی دادند و ابرو گره می زدند و و با لگد در را  روی صورتش می کوفتند.

 در آشپزخانه ی بتول خانم هر قابلمه برای خودش جا و مکان و شناسنامه و تاریخ ِدیرینه و احترام و مقام و منزلتی داشت. هیچ کدام از فرزندان را نیز به قصد کمک کردن در هنگام آشپزی نمی پذیرفت و در عین حال از فرزندان گله می کرد. او روی قابلمه ها وسواس بیمارگونه ای داشت. هر تاس نیز باید پس از شست و شو پشت سر تاسی دیگر قرار می گرفت. اگر یکی می خواست در یکی از آنها چیزی بپزد خود بالا سر آشپز می ایستاد و متذکر می شد که کدام قابلمه برای خورشت است کدام برای شیرینی پزی و کدام برای غذاهایی که سبزی دار است و پس از پخت رنگ ادویه به جا می گذارد. همه وسایل را به اندازه کوتاهی ِ قد خود چیده بود و اگر چیزی را بالاتر از دست رس او می گذاشتند دادش در می آمد.

 شوهر بتول خانم سال و ماه می کشید و به خانه نمی آمد. یک عیاشِ پا منقلی بود که در خانه مجردی با رفیقانش به سر می برد و خوش بود گاه که برای آوردن جیره و مواجب به خانه می آمد منقل را با خود به اتاق می برد. بتول خانم روی آن منقل حساسیت چندانی نداشت. می گفت: خوب حالا که آمده همین که بخور نمیری می دهد بگذارم لنبرهایش را نیز روی آن منقل بسوزاند به من چه. از طرفی خودش دندان کباب خوری نداشت و در جوانی دندان های عقب اش در اثر خوردن چای و نبات با وحشتناک ترین دردهای دندانی افتاده بود و از جان خود که سیر شده بود، یک میخ به دیوار آجری کوفته، دور دندان را سیم پیچ کرده و به نوک میخ گره زده و محکم رو به عقب رفته بود و دندانِ پوسیده، آش و لاش بیرون انداخته می شد. از این رو دلش هم نمی کشید که برای بچه ها کبابی ترتیب بدهد. داغ دندان هایش به دلش تازه می شد. بچه ها بو می کشیدند و غُرغُر می کردند. می گفت: من خودم که دندان ندارم. بروید جگر پدرتان را بخورید. آشپزخانه دیوار به دیوار اتاق بتول خانم بود. یعنی خودش اینطور ترتیب داده بود. هر صدایی که بر می خاست فورا خود را می رساند. آنجا قلمرو او محسوب می شد و فرزندان نیز که از رفتارهای او به ستوه آمده بودند جار و جنجال را به جان نمی خریدند و منعطف، سر به زیر می انداختند و خارج می شدند یا اگر کار کوچکی داشتند باید به سوال او جواب می دادند. هرکه غریب و آشنا با او سر صحبت را باز می کرد از بی مهری های شوهر می گفت و از کوفتگی های حاصل از کار ِخانه داری و گریه اش را به تنهایی ِ آشپزخانه می برد و سر پیازها خالی می کرد. آشپزخانه محرم اسرار وپناهگاه امن رنج های او بود. بچه ها اوایل متوجه نمی شدند و به مرور که بالغ شده بودند می دیدند که مادر با گوجه های خورد شده ی در حال تفت خوردن و سابیدنشان و پیازهای نگینی دردو دل می کند و بغض ها را فرو می خورد. بتول خانم گوشه و کناره ها را تله می گذاشت و سم حشره کش می ریخت و یک بار سم که شکل خوراکی بود به خورد نان شوهر رفته بود و او که در خماریِ آخر زمان به سر می برد یک مسیر رفت و برگشت مرگ را طی کرده بود.  پس از آن فقط تله می گذاشت و روی آن تکه پنیر و پس مانده غذاهای بودار می ریخت.

میانسالی بتول خانم نیز مانند جوانی اش لذت بخش نبود. در آستانه پنجاه سالگی سنگ کوب کرد و به پهلو میان  قابلمه ها از بلندا به زمین خورد. بچه ها او را از میان ملاقه هایی که همراه او به زمین افتاده بودند کشان کشان بلند کردند و به شهر رساندند. پس از آن بتول خانم رنج نرفتن به آشپزخانه را نیز نمی توانست بر خود هموار کند. قلب با او همراهی نمی کرد و لگنش آسیب دیده بود. به تپ تپ می افتاد. بی قراری می کرد. آخر سر از دیواری که به دیوار ِ آ[In reply to Naele yousefi]
شپزخانه بود، پنجره ی تاقچه مانند ِ رو بازی در آورد و دریچه کوچک سبز رنگی به قاب چهار سوی آن گذاشت. بچه ها که مشغول تدارک و پخت و پز بودند را می پایید، اندازه نمک و فلفل و زردچوبه را خودش می داد و گاه رو بر می گرفت و از این پهلو به پهلوی دیگر می شد. شب ها پنجره را می بست که حشرات موزی آشپزخانه به اتاقش راه نیابند، یا که نگاهش به تاریکخانه ای که کورسوی زندگی را در آن می دید نیافتد و نخواهد شکنجه اش دهد. صبح به صبح با لگنِ لنگ زده دیوار را کناره می گرفت تا به دریچه رسد و لته را باز کند. زیر لب ناصر خسرو را زمزمه می کرد که سروده بود:

 در آرزوی آنکه ببینی شگفتیی

بر منظری نشسته و چشمت به پنجره.

 شش ماه از کار افتادگی بتول خانم گذشت. رنگ و رویش به زردیِ نرگس می رفت و باز می گشت. صبح ِ روزِ ششم ِ ماه ِ هفتم دریچه گشوده نشد. بچه ها تصور کسالت او را داشتند. نیمروز، در اتاق را گشودند و زن را پای تاقچه دیدند که چنبره زده بود. چهار زانو سر در گریبان و مهره های بیرون زده از گردن، به اغمای ابدی فرو رفته بود.

#داستان
#نشریه 30 فروردین
https://t.me/nellynevesht

آبدیده

[In reply to Naele yousefi]
آبدیده



خونریزی صنمبر چهار روز بود که بند نیامده بود رو به ضعف رفته و چشمانش گود افتاده بود و مردمک چشمهایش پس و پیش می شد. تبش که بالا می گرفت درخت شاتوت های سیاه را می دید که باد می خورد و تاب می خورد و از هر شاخه اش خون به زمین سرازیر می شد و به زیر پای صنمر می رفت و باز می گشت و شاتوت ها به زمین که می افتادند صدای گریه ی کودکی را می شنید که تمنای شیر دارد، صدای وزیدن بادی که بین شاخه ها می پیچید و دست و پنجه نرم می کرد به گوشش می خورد. با افتادن هر شاتوت صدای گریه بچه بلند می شد و باز به خواب می رفت از تب که فارغ می شد می گفت: بچه ام را بدهید وقت شیردادنش است. ننه ضربعلی می گفت: آرام بگیر بچه ات دارد پس می افتد قرار نیست زنده به دنیا بیاید و زانوهایش را گرفت و بلند شد. لنگه ی در ِ لق شده ی اتاق پهلو را کند و کنار نهاد و تیپایی به زیر منقل زد. زغال ها به شلوار ضربعلی پریدند و سوراخ سوراخش کردندو جای منفذ ها هنوز شعله کوچکی روی پارچه شلوارش نور می انداخت. ضربعلی گفت: حالم را خراب کردی ننه دو دقیقه دیر تر می زدی زیرش. این چه شیوه تو آمدن است. ننه پس گردن ضربعلی را گرفت و چنگ زد او را از زمین کند و به اتاق صنمبر برد. گفت این سطل های خون را ببر و در حیاط چال کن. با هر رفت و برگشت سیگار پشت گوشش را راست می کرد و می گفت: ایها الناس من بچه نمی خواهم به درد و عذابش نمی ارزد. ننه گفت: خفقان بگیر.

دم دمه های صبح ننه نوزاد هفت ماهه مرده را کف دست هایش گرفت و زیر شاتوت با موسی چال کردند. موسی بیل می زد و صنمبر در نظرش می رسیدکه آنها زنده زنده به گورش می کنند فریاد می زد و کف به دهن می آورد و نای بلند شدن از جایش را نداشت خودش را به ایوان رساند و روی آرنجش نیمه بلند شد و گفت بگذارید نگاهش کنم سرم را روی قلبش بگذارم زنده است شما کشتیدش موسی اگر قبرش را کندی شیرم را حلالت نمی کنم. موسی همچنان بیل می زد و پشت لب هایش که که سبز شده بود از عرق پاک می کرد و اعتنایی به مادر نداشت. بیل می زد و خود را در گور می دید که آواری از خاک به گلویش ریخته اند و خف خف می کرد توان جواب دادن به مادر را نداشت. ننه ضربعلی گفت. برو تو ما را دستبند نکن زن. این تب نبود که به خیالاتش پر و بال می داد بلکه باور صنمبر بود. لحاف را برداشت و مشت کرد و زیر پستان گرفت که شیرش بدهد. برایش لالایی خواند و لحاف را بوسه داد و چنگ زد و یک دسته از موهای بافته اش را با چاقو برید و روی لحاف بند کرد و دمش را با دست نوازش داد.

ننه و موسی خاک سپاری شان که تمام شد،  وارد شدند و وسایل و پستانک و لباس هایی که برای نوزاد آماده کرده بودند جمع کردند میان حیاط کوپه کردند و یک پیت نفت رویش سرازیر کردند و به آتش کشیدند. ننه گفت: داغ شکم از داغ فرزند بیشتر است. موسی گفت: ننه ام کی به حال اولش بر می گردد؟ ببریمش شهر دوا درمانش کنیم؟ من می ترسم ننه. ننه گفت: صبر خدا دوای درد است پُسُم. صبر خدا را کسی ندیده است ولی خیلی ها کشیده اند. ضربعلی آمد و دور آتش کنار موسی ایستاد و گفت: آسمان خدا به زمین می آمد ما به این دو بچه قناعت می کردیم؟ تو از آن باشی همیشه به رنج/ که همواره سیری نیابی ز گنج. ننه گفت: زخم زبان نباش. حالش را مراعات کن. داغدیده است.

**

حال جسمانی صنمبر روبراه شده بود. صبح ها بر می خاست و ابتدا به زیر درخت شاتوت می نشست و با خود حرف می زد آفتاب که بالا می آمد با آب پاش روی فضایی که نوزاد را خاک کرده بودند آب می پاشید و می گفت: دیگر کم کم باید جوانه بزنی. می بینی شاتوت ها دارند رَس می شوند و یکی یکی می افتند و روی زمین لخته می شوند پس تو کی می رسی فرزندم؟ جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل/ عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید. یک دانه شاتوت از زمین برداشت و مزه کرد. شاخه ای از درخت را چید و روی گور نوزاد نشاند و باز آب به پایش ریخت. گفت: سال دیگر تو توت های سیاه می دهی تا خون ِ رفته ی مرا به من بازگردانی.
#نشریه  #نائله_یوسفی  #داستان
https://t.me/nellynevesht

مرد نشست. دختر دامن خود را بر چید. چشم های مرد روی کاسه زانوی او مات رفته بود.دختر بلند شد و  به ایوان رفت و بچه گربه ها را بغل گرفت.  گربه مچ دست او را لیس می زد. دختر گردنش را روی سر گربه خم کرد و لپش را به پرزهای گربه مالید. گربه خمار می شد و باز لپ های او را طلب می کرد. مرد مجله پلی بوی را از روی میز هال برداشت و ورق زد. از همانجایی که نشسته بود مجله را پرت کرد و به باسن دختر خورد. دختر برگشت و مرد را روبروی خود دید. مرد گفت: راسل و سارتر و اگزیستانسیالیست و اصالت بشر و  تاریخ فلسفه غرب می خوانی و با تخیل این عکس ها با خودت ور می روی؟ دختر گربه را به پایین سُراند و گفت: تو یک دگم متعصبی. مرد گفت: تو یک بیماری. هر دفعه به یک سمت و حزب و دینی تمایل پیدا می کنی. یک روز فروغ فرخزاد می شوی از خانواده می بری فحششان می دهی  و عاشق پیرمردهای خوشتیپ اخته ای. یک روز کمونیست دو اتیشه ای. تمام روزت چپیدی گوشه اتاق منزوی گری می کنی. این قرص ها چیست؟ ادای افسرده ها را در می آوری. مرد قرص ها را از جیبش در آورد ونسخه راخواند. بیا. اصلا دکترت می داند با خودت ور می روی و توهماتت بیمارت کرده است. دختر دستش را که از دقایقی پیش پنهانی مشت کرده بود بلند کرد و توی چشمهای مرد فرو برد و بعد لگدی به زیر خشتکش زد. مرد خم شد و راسته ی دیوار را گرفت و قرص ها را کف حیاط انداخت. با ناله گفت: بنشین دوره های ده جلدی بخوان. زیر جمله ها خط بکش،کتاب ها را به گه بکش. دختر به سمت او رفت و با دمپایی پایش را بیخ خرخره ی مرد گذاشت. دختر گفت تو هیچی نیستی. تو یک آشغالی که از تحقیر من تجزیه می شود. تجزیه که بشوی اندک می شوی. این ریز شدنت به تو لذت می دهد. مرد پای دختر را از روی گلویش عقب راند و گفت:  الان فهمیدم تو خواستی ادای سلین را در بیاوری یکهو به خودت آمدی دیدی مریض شدی. یادت است  شخصیت کتابهایش یک پسر افسرده بود که همیشه با خودش ور می رفت؟ چند وقت پیش نیز خواستی   رابعه شوی همان زنی که قرن ها پیش عارف بود و نتوانستی. تو در همه چیز شکست خوردی. تو یک شخصیت ضعیف النفس هستی که مثل گل خودت را به هر شکلی در می آوری کوزه در نمی آیی. مجسمه خود ساخته ات خراب می شود. دختر سرد مرد را گرفت و به زمین سمنتی کوبید یک بار دوبار سه بار. خون از پس کله اش  کف زمین پهن شد. مرد هیستریک می خندید. قهقهه می زد.  گفت: دلت می خواهد سر من را بکوبی به لبه حوض؟ مرد باز خندید و قهقهه زد دختر دندان هایش را قفل کرد و سر او را رها کرد. مرد پشت سرش را با کف دست گرفت و بلند شد و گفت:  من تو را با همه این ها دوست دارم. باید حقیقت وجودی ات را به رویت می آوردم  تا بی اعتنایی تو را برای خود جبران کنم.  بله من یک کثافتم. من کثافتم.  دختر تفی حواله صورت مرد کرد. مرد زبانش را پشت سبیل هایش کشید و جای تف ها را با زبان مزه مزه و پاک کرد. دختر وارد هال شد. مرد سگک
کمربندش را محکم کرد و رفت.
https://t.me/nellynevesht

Tuesday, February 28, 2017

ضربعلی


#داستان  #نشریه صدف
نائله یوسفی
25دی 95

ضربعلی پُشت به تیر برق بسته شده بود. چشم هایش در زرده ی آفتاب کاسه ی خون افتاده و گوشه لبش تبخال زده بود. زخم هایش به اه و ناله اش انداخته بودند و پشه ها رویش ونگ ونگ می زدند. مهره هایش بی حسی را به تمام بدنش منتقل می کرد.  کدخدا جگر خونابه گوسفند را زنده زنده به نیش می کشید و فیروز و مش یدالله را تعارف می کرد که در نصفه ی آن شریک شوند. فیروز دنبه ها را کوپه می کرد کدخدا گفت: می خواهم داغ کنم بزنم به دردهایم. مش یدالله پا درمیانی می کرد تا ضربعلی را از تیغ آفتاب نجات دهد و از مجازاتی که کدخدا برایش تعیین دیده بود بکاهد. گفت: بگذار کنیز توی خانه ات شود جای خرت بار بکشد. مادام العمر شکنجه اش بده نه اینکه به دل تابستان ببندی و خلاصش کنی آخر او هم مَرد ِیک خانه است و زنش هر چه قدر که افیونی باشد او را آقای خانه اش می داند. کدخدا خونِ گرمِ گوسفند قربانی را از دور دهانش با پشت دست گرفت و گفت: در مورد او بخششی نیست.

**

چشم های سگ سیاه با خال های سفید  دو دو می زد و طبله شکمش به دیوار گچی کوچه کشیده و خراشیده می شد. بزاقش از زبان بیرون زده پشنگه می کرد و به سر و صورت بچه های کوچه می پاشید. هر کس سنگی بر می داشت و به سویش پرتاب می کرد. سگ پشت دیوار پناه می گرفت و نمی دانست رو به کدام سو برد. یکی از بچه ها تکه نان خشک شده را به زیر پوزه اش گرفت و کنارش انداخت. دیگری که کچل طاس بود گفت: سگ که نان نمی خورد. به خانه رفت و کاسه خورش را آورد گوشت ها را با انگشت از آب چلاند و روی زبان پهن و دراز شده سگ انداخت. گوشت را قاپید و با زبان دور دهانش را لیس زد. بچه ها خُرد و کوچک و شیرخواره پستانک به دهان دور سگ گرد آمده بودند. یکی زخم روی رانش را از هراس حمله ور شدن با سیخ فلزی نوازش می داد. حیوان تنش را می تکاند و کنه و جانورهای ریز بیرون می ریخت. کودک پستانک به دهان با دم او بازی می کرد و کشان کشان می خواست که با خود ببرد. سگ تحمل این غوغای کودکانه را نداشت. روی ران سالمش بلند شد و بچه ها با گفتن: در بروید. هاری گرفته اس باپرهنه رو به فرار نهادند. سگ هاف هافو با پلک های بیمار و تن خمارش مشغول خوردن لحم شد.

**

روز مجازات ضربعلی فرا رسیده بود. زن ها و کودکان پشت بام خانه هاشان چادر به دندان نظاره گر بودند. پسرها و مردان پشت به دیوار ایستاده و دل دل می کردند تا کدخدا را منصرف سازند. مش یدالله گفت: من یکی دل ِ دیدن ندارم. خودتان می دانید. پاها را در تخت کرد و رفت. کدخدا گفت: این مردم برای دیدنِ حق گرد آمده اند. سگ را دید که از پشت دیوار مسجد چلاق شده بیرون می آید و جان واغ واغ کردن ندارد. سگ را بغل گرفت و جای ساچمه را در رانش بوسید و رو به ضربعلی کرد و بلند شد. سوی ضربعلی رفت و تبرِ بسته به کمر را روی شصت پایش کوبید. انگشت با یک ضربه از پا جدا افتاد و ضربعلی رنگ به رنگ و با فریاد بیهوش شد. سر روی شانه اش آویزان افتاد. خون سرازیر شده به دل ِ خاک ِ تشنه ی ترک خورده و خشک شده می رفت. زن ضربعلی مانند آتشی زیر خاکستر از دل ِ جمعیت زنان کَند و خود را به پایین رساند و چند مُشت به گُرده کدخدا کوبید و گفت:  برای مردم میدان گرفته ای که حق را ببینند؟ حالا گرفتن حق از باطل را ببین. تبر را از شال پیچ ِکمر کدخدا در آورد و با رها کردن در یک ضربه، تیزی اش به دل و روده سگ نشست. موسی جُربزه اش را باخته بود و غرور نوجوانی اش نمی گذاشت صدای گریه اش به بلندا بیافتد. اندام نحیفش می لرزید. شانه هایش نیز با چشمانش به گریه افتاده بودند. رو به دیوار کرد و با پشت دست آب پشت پلک هایش را گرفت. کدخدا رو به زن گفت: سگ دیگر برای من سگ نمی شد. حقا که حق را به جا آوردی. بی حساب شدیم. تبر ِ افتاده را به کمر زد و رفت. جمعیت پراکنده می شدند. هر کس زیر لب تُفی به کدخدا حواله می کرد و چیزی می گفت. موسی رو برگرداند و هنگامی که دورش را خالی دید به سوی پدر رفت و طناب را از تنش باز کرد. مادر و پسر زیر بغل ضربعلی را گرفته کشان کشان پابرهنه با رد خون به سوی خانه بُردند.
https://t.me/nellynevesht

Friday, March 25, 2016

شاپور هندوانه را یک قاچ بزرگ برداشته بود و توی سینی دواری پشت سر هم به نظم می چید گفت: کچل می کنی مصدق می شی. از نیم رخ هم که بخوای حساب کنی یه مصدق از صورتت زده بیرون. اونوقتی داشتن عدالت تقسیم می کردن کجا بودی؟ اردشیر که یک چشمش از دود چپق گوشه لبش قرمز شده، سوزش گرفته و آب افتاده و پلک هایش وا داده بود گفت: داشتم برای خودمان می جنگیدم. توی جنگ گروهبان ها یکی هستند بعد از جنگ جامعه را آنهایی تقسیم می کنن که حین ضامن رها کردن منفجر می شدند. شاپور ته هندوانه را که قالبی از کاسه در اورده بود، برداشت و با صورت به آن فرو رفت چکه های آب شیرین شکرک بسته  دور لب هایش راه افتاده بود و به خورد تیرگی و چرکی گل ریزه های قالی می رفت.

Monday, October 12, 2015

ارغوان

ارغوان هیمه ها را روی گودی کمر بسته بود و  سرازیری تپه را همراه خرده ریزه کلوخ های زیر پا پایین می آمد. چین های دامن به پایش پیچ و تاب می خورد. با پشت دست عرق پیشانی را گرفت و روی زمین پشنگه کرد. گاهی زیر لب چیزی نامفهوم می خواند که آواز نبود و بلکه مرثیه ای بود ناتمام. نیم تنه را از زیر هیمه ها بالا آورد و آفتاب را وجب کرد که از گنبد کاهگلی خانه های آبادی عقب می کشید. از دور می دید که یک کپه سیاهی جلو درب خانه را گرفته است. از هرم گرما رو می گرفت و قی آمیخته با سرمه را با گوشه آستین فتیله شده از چشم ها می زدود. نزدیکتر آمد و قامت دیلاقی فضلعلی را دید که وزغ توی چشمهایش زل زده و پیراهنی را که هفت سال از آن گذشته با دکمه های تا به تا به تن داشت. خط پیشانی عقب رفته اش استخوان صورتش را پهنا داده، سیگاری گوشه لب گیرانده بود و دود می داد. روی دیوار، جای کشیدگی انگشت ها دست می کشید. گفت: کاهگلی ها کار دست خودته؟ ارغوان نیم نگاهی انداخت. هیمه را از روی گرده پایین آورد و کنار قلات انداخت. گفت:"خیمه هامان توی هرم آفتاب سوخت" و بعد رو گرفت و وارد خانه شد. پنگ از کنج اتاق برداشت و خاک پاشنه را از در بیرون داد. "دستم نمی رسید، نخل هات رو خشک کردم. هفت شب و روز را عزات گرفتم، دست خالی می آمدی یک چیزی، مرده ات می آمد یک چیزی، نه خطی نه خبری و بعد هم نامت را توی چاه تف دادم." از آخرین سفری که رفته، برنگشته بود. ارغوان هنوز هم برایش اهمیت داشت بداند سال ها را کجا بوده و چه ها می کرده است. لب به دندان سابید و و رو بالا گرفت گفت: هنوز هم حق دارم بدانم آخورت به کجا گرم بود؟ و پنگ را انداخت. حصیر را تکاند و او را توی غبار و باریکه نور محو داد. فضلعلی لته دیگر را گشود، دست ها را طاق باز ستون چهارچوب در داد و گفت: درست که جای گاو شیرده ات که سر زا رفت و دلخوشی هات که زهر کردم را نمی گیرم. ساک را گوشه تاقچه جا داد ملکی هایش را به کنار کشید و روی پادری نشست."آمده ام که بمانم." ارغوان نشست روی چهار پایه، مشغول جلت بافی شد و گفت: این تو این هم زندگی بفرما.

Monday, April 13, 2015

مش یدالله - شماره دو

مش یدالله - شماره دو
دو دم کباب و جگر و صدای ضبط شده اذان از بلندگوی مسجد با هم آمیخته و ظهر پر اشتهایی در کوچه بهم زده بود. مردم نماز خوانده سرازیر خانه ها می شدند. مش یدالله راسته بازار را گرفته بود و با بغچه چهارخانه قرمز لباس نو می آمد. به کبابی رسید و ایستاده چند سیخ جگر آبدار آغشته به خون بره تازه ساطوری شده به نیش کشید. گفت: چند سیخ برای منزل بگذار. دور لب ها را با آستر دست ها تمیز و در راه دندان ها را با ناخن انگشت اشاره خلال  کرد. به دالان زیر بازارچه رسید. کلون نیمه بسته در را کشید و وارد حمام شد. ملا با ریش های پف کرده به کف روی بتون سیمانی نشسته در نوبت بود. مش یدالله دست ها را به سینه گذاشت و تعظیم کنان به او سلام داد و پهلوی او مشغول در آوردن لباس ها شد و لنگ به کمر بست. سرش را روی شانه ملا کج کرد و گفت: اگر حوصله باشد خدمتتان گپی داشتم. ملا گفت: بفرمایید می شنوم مش یدالله با دو انگشت کف سفید گوشه لب ها را گرفت و گفت منزلم بی راهه می رود.دلش به زناشویی نیست. حریفش نیستم. به خانه بند نمی شود. با غریبه ها روی هم می ریزد. چشم روی هم گذاشته ام یکی بیرون می رود دو تا تو. حریف این پتياره نمی شوم. شما بفرمایید چه کنم؟ ملا در حال بلند شدن زیر لب یالله گفت و روی حوض وسط حمام چهار چنگولی نشست. کیسه کش بالا سر او ایستاد و شروع کرد به سابیدن بازو و پهلویش و ملا گفت: برایش بچه درست کن سرش گرم می شود به شست و رفت و جیغ اخ و تف ، شیطان از سرش می افتد. زن جوان این مصیبت ها را هم دارد. مش یدالله به سمت او آمد و کنار حوض چهار زانو زد و آهسته دم گوش ملا گفت: سه بار به چهار ماه نکشیده افتاد بچه زا نیست که نیست. هر بار تاس آب روی سر ملا خالی می شد نفس هایش به تپ تپ می افتاد و رو بالا می گرفت تا آب سرازیر شود. این بار از بین چکه های آب گردن راست کرد و گفت: مرد حسابی این که نشد غصه یکی دیگر بستان. مش ید الله لنگ دور کمر را محکم گره داد و گف: پس مشت و مال ما چی شد. یکی هم به ما برسد... بله ملا این هم حرفیست. ولی دل من پیش این سلیطه گیر است. زن های در و همسایه چشمم را نمی گیرد. خواب و خوراک ندارم. کتکش می زنم. هر کجایش یک ورم دارد این هوا. گریه اش که بند آمد لمبرهایش را جمع  و چادر به کمر سفت می کند از نو بلند می شود و عشوه می ریزد که دلم را بدست آورد. می داند. می داند همین که شلاقم شل شد افسارم دستش است. بعد سرش را روی گودی حوض خم کرد کف و صابون چرکین از سرش سرازیر شد. دماغش را کیپ تا کیپ گرفت و گفت: بریز...بریز. ملا گفت: والله این زن برای تو زن نمی شود زمین گیرت می کند. بلند شد. مش یدالله دنبالش به راه افتد گفت: مگر خدا کاری کند.  به سمت در حمام رفت لباس نوها را از بغچه در آورد و پوشید و بیرون رفت. آفتاب تا نیمه های دالان رسیده بود. بازارچه به خواب بعد از ظهر فرو رفته بود. مش یدالله سهم ناهار زنش را که لای نان جدا، گوشه گذاشته شده بود برداشت و راهی خانه شد.

شماره یک

یدالله دنبال ما رو گرفته بود و می دوید. شکمش تالاپ تولوپ بالا پایین می شد و از خودش جلوتر افتاده بود. دشداشه اش نمی گذاشت قدماشو بلندتر برداره توی نفس زدن هاش گفت تخم جن ها زن منو می ترسونید؟ ننه هاتونو ... موسی برگشت و گفت: آره زن تو رو می ترسونیم. توی دویدن هامون به موسی گفتم بزنیم به دریا و تا صبح توی یکی از لنج ها بمونیم. توی پسله ها یه چیزی می خوریم یا اصلا می ریم نخلستون و بعد می ریم پیش ناخدا. اون دل خوشی نداره از یدالله خوشش میاد بدونه ما چکارش کردیم زنشو. موسی گفت: چکارش کردیم؟ ما دیدیم که اون چیا می کرد با جعفر و ما چیا کردیم باهاشون. موسی گفت: آره ما دیدیم. اون همیشه اول یا آخر حرفا رو بلند تکرار و تایید می کرد و سرشو می نداخت پایین. غروب نزدیک بود و موج ها آروم پس و پیش می شد. رکابی ها رو در آوردیم و پریدیم توی لنج ناخدا. ناخدا سلام آخر نماز شو می داد. چشمش افتاد به من و موسی گفت: و جن و بسم الله چه خبر از آبادی توله ها. موسی گفت: ما از توی شکاف سقف  اتاق یدالله زنشو دیدیم و یکی دیگه هم. ناخدا گفت: دیگه. موسی گفت: اونا اولش پچ پچه کردن و بعد زن یدالله  درو بست پرده رو به کوچه رو کشید اون مثل کتلت زنشو زیر و رو می کرد من و اسحاق آب رو از آفتابه سرازیر می کردیم به شکاف روشون که تنبونشونو کشیدن بالا اومدن پشت بوم و ما رو دنبال کردن. یدالله از ته کوچه جیغ و داد زنشو شنید و پی ما رو گرفت و اومدیم که شب رو اینجا بمونیم. ناخدا چپق رو گذاشت گوشه لب و سرشو داد بالا گفت: توله های خودمین. حالا برین لیغ ها رو پهن کنید امشب دریا رو کاسبیم


اشـتراک در فید خوش باور

Monday, January 12, 2015

آن روزها

آن روزها از مسافرکشی که برمی گشت راه می افتاد به سمت کافه. حالا دیگر از سر کسالت یک راست به کنار منقل گوشه حیاط می آمد. یک دست گریه می کرد و با حنجره ای لرزان و واخورده می گفت:شاپور این حزب خسته است.  یادش آمد که روی آن منقل برای بهجت جگر سیخ زده به نیشش کشیده بود و ساعت ها چای پا منقلی با او خورده و برایش خندیده و حرف زده بود و از انگشت هایش  گفته بود که از عروسی به بعد آب زیر پوستشان رفته و انگشتر به خود نمی گیرند و اردشیر برایش از مشهد نقره آورده بود. دو سه بست می کشید و دراز به دراز می افتاد. شاپور توی ایوان یک دست به دیوار زده گفت: روی این ستون ها باید یک اصلاحاتی بشه. اردشیر با حال خماری که توی شکمش گردالی شده بود گفت: اصلاحات رو ببر روی مردم. ستون های این خونه رو بگذار به درد تاریخی شدنشون. حزب به تو نیاز داره. فاشیست ها همین روزاست منحل شن. هر جا دیدی خالی شد جای پاتو اونجا سفت کن. شاپور یک کف دستی به ستون ها کوبید حوض را یک دور زد و آمد چهار زانو پای منقل نشست. با پوزخند گفت: تتمه شو بده من سنکگوب می شی رئیس. اردشیر یک نوک پا به پهلویش زد و یک لبخند مرده به لب آورد و بعد پلک هایش را گذاشت روی هم. ته سیگار بین انگشتهایش رها شد. شاپور دستها را روی دود خاکسترها گرم کرد و از نو شروع به آتش دادن و ساختن خود. آفتاب بی رمق زمستان هم خود را تا نیمه های شکم اردشیر رسانده و آنجا سکون کرده بود. خود را به مردگی زده بود. نه پیش می افتاد و نه دیوار را یک سره بالا می گرفت تا به غروب برسد. انگار این ماندگی جهانی دیگر می خواست.

Tuesday, December 16, 2014

مش یدالله

یدالله دنبال ما رو گرفته بود و می دوید. شکمش تالاپ تولوپ بالا پایین می شد و از خودش جلوتر افتاده بود. دشداشه اش نمی گذاشت قدماشو بلندتر برداره توی نفس زدن هاش گفت تخم جن ها زن منو می ترسونید؟ ننه هاتونو ... موسی برگشت و گفت: آره زن تو رو می ترسونیم. توی دویدن هامون به موسی گفتم بزنیم به دریا و تا صبح توی یکی از لنج ها بمونیم. توی پسله ها یه چیزی می خوریم یا اصلا می ریم نخلستون و بعد می ریم پیش ناخدا. اون دل خوشی نداره از یدالله خوشش میاد بدونه ما چکارش کردیم زنشو. موسی گفت: چکارش کردیم؟ ما دیدیم که اون چیا می کرد با جعفر و ما چیا کردیم باهاشون. موسی گفت: آره ما دیدیم. اون همیشه اول یا آخر حرفا رو بلند تکرار و تایید می کرد و سرشو می نداخت پایین. غروب نزدیک بود و موج ها آروم پس و پیش می شد. رکابی ها رو در آوردیم و پریدیم توی لنج ناخدا. ناخدا سلام آخر نماز شو می داد. چشمش افتاد به من و موسی گفت: و جن و بسم الله چه خبر از آبادی توله ها. موسی گفت: ما از توی شکاف سقف  اتاق یدالله زنشو دیدیم و یکی دیگه هم. ناخدا گفت: دیگه. موسی گفت: اونا اولش پچ پچه کردن و بعد زن یدالله  درو بست پرده رو به کوچه رو کشید اون مثل کتلت زنشو زیر و رو می کرد من و اسحاق آب رو از آفتابه سرازیر می کردیم به شکاف روشون که تنبونشونو کشیدن بالا اومدن پشت بوم و ما رو دنبال کردن. یدالله از ته کوچه جیغ و داد زنشو شنید و پی ما رو گرفت و اومدیم که شب رو اینجا بمونیم. ناخدا چپق رو گذاشت گوشه لب و سرشو داد بالا گفت: توله های خودمین. حالا برین لیغ ها رو پهن کنید امشب دریا رو کاسبیم.

Thursday, October 09, 2014

روزهای آسایشگاه


روزهای آسایشگاه به شب هایش نمی ارزد. سیاه که بیافتد به راهروها نعمتی است برای خودش. فس فس دمپایی خیس نفرین شده هم دلتنگی یک تیمارستان را به لخ لخ قدم ها می کشد. امان، امان از قیژ قیژ تخت آهنی زمخت صدادار، از هر جایش که بگیری با زبان پیچ و مهره ها یک دنیا حرف دارد. اردشیر می گفت: پیر سگ بخواب دست به دست می شی خواب که سهل کابوسامونم پرید. بیاد یکی ببندت به میله جون به جونمون کردی. گناه کردیم شیوه آدمیزادی نبودیم آوردنمون اینجا. سکوت کرد. چیزی نگفتم. نداشته ام. دارایی من سکوت بود.  اردشیر با همین تندی ها آرام می گرفت تخلیه می شد تا پلک بر هم نهد. روشنایی فقیرانه حیاط خلوت میله های پنجره را کف زمین خوابانده بود. اردشیر سرش را در انحنای گردنش خم کرد  زیر لب و خوابالود: دیونه ی دیونه هم که نه همچی بگی نگی ضعف اعصاب. اما خب دیونه هم حرفیه مگه نه؟ همین که حرف حرف خودت باشه دیونه ای دیگه. صپحی پا می شم درش میارم از دلت. دستم بنده به میله. با هذیانی از گذشته ادامه داد: ازون سالهای موجی شدنم شهین هم دیگه دلش به من نبود. جنگ برا همه تمام شده و تو دل من شروع شده بود. عصر که می شد شال و کلاه می کرد و کفش های تق تقو رو به دل من می سابید. یک بار گفتمش تو که تخت پوش بودی ورزشی، کتونی. نگام نکرد و گفت: حالا دیگه نیست. خیال منم دیگه تخت نشد. من بودم و قرص ها و یه گوشه از خونه. مهمون های جورواجور میاورد. می خوردن، می ریختن، می پاشیدن، می رفتن. عادت نداشتم به مهمونی های دوره ای، به هر دوشنبه اومدن ها و بساط پهن کردن ها. چندباری دروغ هاش رو شد. قیافه گرفته می گفت: حالا که راستشو دونستی. بر می گشت به بهانه چای ریختن پشت کابینت ها خودشو قایم کرد . گفتم: راست اونه که بار اول گفته بشه. گاهی اونقدر دروغ می شنیدم که قبله ام رو گم می کردم. شک و النماز گرفته بودم. جونم که به لب می اومد می گفت: تو نمی شناسی، روزهای جنگ باهاشون آشنا شدم. من هم باید یک جوری سرگرم می شدم. سرخورده، گردنم از لوله بخاری باریکتر درازکش می رفتم به سمت سقف. من و شکاف ها یکی شده بودیم. اون ها زخمه های باز بودن زخم های من اما بسته و بو داده از درونی پوسیدم ". یک آن اردشیر بغض کرد، لب ورچید، دستش را روی پیشانی سایه بان کرد و زیر لب گفت: هم تختی خلوتم سال هاست بوی مرده می ده. گفتم: آرام بگیر رفیق تا صبح چیزی نمانده است