Monday, January 12, 2015

آن روزها

آن روزها از مسافرکشی که برمی گشت راه می افتاد به سمت کافه. حالا دیگر از سر کسالت یک راست به کنار منقل گوشه حیاط می آمد. یک دست گریه می کرد و با حنجره ای لرزان و واخورده می گفت:شاپور این حزب خسته است.  یادش آمد که روی آن منقل برای بهجت جگر سیخ زده به نیشش کشیده بود و ساعت ها چای پا منقلی با او خورده و برایش خندیده و حرف زده بود و از انگشت هایش  گفته بود که از عروسی به بعد آب زیر پوستشان رفته و انگشتر به خود نمی گیرند و اردشیر برایش از مشهد نقره آورده بود. دو سه بست می کشید و دراز به دراز می افتاد. شاپور توی ایوان یک دست به دیوار زده گفت: روی این ستون ها باید یک اصلاحاتی بشه. اردشیر با حال خماری که توی شکمش گردالی شده بود گفت: اصلاحات رو ببر روی مردم. ستون های این خونه رو بگذار به درد تاریخی شدنشون. حزب به تو نیاز داره. فاشیست ها همین روزاست منحل شن. هر جا دیدی خالی شد جای پاتو اونجا سفت کن. شاپور یک کف دستی به ستون ها کوبید حوض را یک دور زد و آمد چهار زانو پای منقل نشست. با پوزخند گفت: تتمه شو بده من سنکگوب می شی رئیس. اردشیر یک نوک پا به پهلویش زد و یک لبخند مرده به لب آورد و بعد پلک هایش را گذاشت روی هم. ته سیگار بین انگشتهایش رها شد. شاپور دستها را روی دود خاکسترها گرم کرد و از نو شروع به آتش دادن و ساختن خود. آفتاب بی رمق زمستان هم خود را تا نیمه های شکم اردشیر رسانده و آنجا سکون کرده بود. خود را به مردگی زده بود. نه پیش می افتاد و نه دیوار را یک سره بالا می گرفت تا به غروب برسد. انگار این ماندگی جهانی دیگر می خواست.

No comments:

Post a Comment