قسمت دوم آرزو کیست؟ من هرگز آرزوی کسی نبوده ام. اگر بوده ام هم به درد من نمی خورده است چون در جهت منافع شخصی خودشان بوده است. آرزوی کسی بودن یعنی تلاش آن شخص برای رسیدن به تو. اینکه من آرزوی کسی باشم و تلاشی برای رسیدن به من نشود مرهم نخواهد بود. آرزوی کسی باش که آرزوی تو باشد. بله اینطوری هم می شود گفت. اما من به جملات ثقیل و قلنبه سلنبه اعتقاد ندارم. در نهایت اینکه آروزی کسی نبودن هم چیز قشنگی نیست که تعریفی باشد. اصلا از نظر من هیچ چیز تعریفی نیست مانند هنگامی که آدم ها در هنگام احوالپرسی از من بپرسند خب از خودت تعریف کن. از این مکالمه بدم می آید. چون بنده تعریفی نیستم، شناختی ام، باید به شناختم رسید به عرفان وجودی ام. این عرفان وجودی که می گویم منظورم این نیست که خودم را دست بالا گرفته باشم. به معنی درونیات یک شخص است. بس است دیگر حوصله ام سر رفت. هر چه بلغور می کنم سر رشته به جاهای دیگر می رسد. همین کافیست. کافی. کفایت کننده. برویم. برویم.
Monday, February 20, 2017
آرزو چیست؟ آرزو کیست؟
قسمت دوم آرزو کیست؟ من هرگز آرزوی کسی نبوده ام. اگر بوده ام هم به درد من نمی خورده است چون در جهت منافع شخصی خودشان بوده است. آرزوی کسی بودن یعنی تلاش آن شخص برای رسیدن به تو. اینکه من آرزوی کسی باشم و تلاشی برای رسیدن به من نشود مرهم نخواهد بود. آرزوی کسی باش که آرزوی تو باشد. بله اینطوری هم می شود گفت. اما من به جملات ثقیل و قلنبه سلنبه اعتقاد ندارم. در نهایت اینکه آروزی کسی نبودن هم چیز قشنگی نیست که تعریفی باشد. اصلا از نظر من هیچ چیز تعریفی نیست مانند هنگامی که آدم ها در هنگام احوالپرسی از من بپرسند خب از خودت تعریف کن. از این مکالمه بدم می آید. چون بنده تعریفی نیستم، شناختی ام، باید به شناختم رسید به عرفان وجودی ام. این عرفان وجودی که می گویم منظورم این نیست که خودم را دست بالا گرفته باشم. به معنی درونیات یک شخص است. بس است دیگر حوصله ام سر رفت. هر چه بلغور می کنم سر رشته به جاهای دیگر می رسد. همین کافیست. کافی. کفایت کننده. برویم. برویم.
Saturday, February 11, 2017
یه روزایی
#روزنگاشت
Tuesday, December 27, 2016
ترامپلس
قبل از مناظره ترامپ و کلینتون از چند نفر پرسیدم که ساعت چند برگزار می شود و طبق معمول نمی دانستند تعداد اندکی با بی میلی پرسیدند مناظره یعنی چه؟ توجه کنید سواد هم داشتند البته نه سواد سیاسی و نه چیز دیگر پس از تعریف مناظره چند نفر دیگر پرسیدند ترامپ و کلینتون کیست؟ این کلمات را از کجات در می اوری؟ رفتم گوگل و دو عکس از این دو نفر نشانشان دادم. گفتند: "اره بابا ما این را دیدیم. قیافه اش هم آشناست" انگار سر کوچه دیده باشند. بعد من را مسخره کردند که می خواهی شهروند آمریکا بشوی؟ و اصلا به من چه که کجای دنیا در حال انتخابات است. گفتم که من یک عوام الناس هستم. یک چشم دارم و یک گوش با همین دوتا فقط می خواهم در تاریخ عصر خودم اگاهی لحظه ای داشته باشم چون کار دیگری نه برای مملکت خودم و نه دیگری از من بر نمی آید. فقط می توانیم از این طریق توانایی صاحب نظری سیاسی کسب کنیم. یا اصلا بدون صاحب نظری بدانیم پشت گوشمان چه خبر است. اگر نخواهیم از گذشته تاریخی چیزی بدانیم و نه از عصر خود یک کمی بی مصرفی نیست؟ بعد برایشان از مناظره گفتم اینکه انتخابات آمریکا روی سیاست های همه کشورها تاثیر دارد آن ها قدرت جهانی هستند و این انکار ناپذیر است. برای من برای تو تعیین تکلیف می کنند سیاست خارجی شان به جان هم انداختن خاورمیانه و خالی کردن میدان برای کشتار مردمان است و در این مورد هر نامزد انتخاباتی چه دموکرات چه جمهوری و چه و چه و چه نقطه مشترکند بقیه موارد هم مربوط به سیاست داخلی شان است. به هر حال وقتی وقایع و رویدادها روی ما تاثیر ندارد چون نفعی حاصل نمی شویم چون مرگ برای همسایه خوب است یک مقدار بی رحمی و جهالت است از یک مقدار بیشتر. بهر حال من همینم انها هم حوصله شان از حرف هایم سر رفت گفتند خب درست درست. البته ما که نفهمیدیم تو چی گفتی ولی درست. بعد گفتم خداحافظ.
آخرین شادی
آخرین شادی ام را هر گز به یاد نمی آورم. همیشه از اولین اندوه تا اندوه بعدی فقط فاصله ای داشته ام تا نفسی تازه کنم. تا هق هقی زده باشم. تا گلویی صاف کنم. تا فریادی به نشان اعتراض بر آورده باشم. تا آدمی مرا از خود رانده باشد. تا ناامیدی دیگری را تجربه کرده باشم. این فاصله پس لرزه های رنج بود و تنهایی. تا بحران های خانوادگی را آرامتر کرده باشم. این اندوه ها طوری بوده اند که آخرین شادی ام را به شدت از یاد برده ام. آغاز تمام رنج ها و اتفاق های بد و ناخوشایند و فاجعه های زندگانی ام که به مرگ آمیخته بود از پاییز یا بهار شروع می شد و تا پاییز و بهاری دیگر ادامه می یافت. ای شادمانی مرا به یاد بیاور، به سراغ من بیا، خسته ام اما بیا، به اندازه یک چایی گرم از تو پذیرا خواهم شد.
مادرم
open your mind before you open your mouth
شما که زن خانه دار نیستید دغدغه چی پوشیدن تو مهمونی ندارید یا اینکه غذا چی درس کنید؟ که تا تقی به توقی می خوره زن خانه دار رومسخره می کنید؟ مردهای روشنفکری هستند که به آشپزی علاقمندند و بهترین آشپزهای زندگی شخصی شون هستند اکثرا در میان نویسندگان و شخصیت های مطرح غرب.
آشپزی کردن یک زن یا دختر فقط تو ایران املی به حساب میاد هیچ جای دنیا همچین تفکری ندارن
یک بار در جواب پرسش یکی که گفت چکار می کنی گفتم آشپزی. هرهر خندید پرسیدم ننت آشپزی می کنه می خند؟ و سکوت ابلهانه ای از خود به جا گذاشت.
دختره به کارمند بودنش پز میده اشپزی نمی کنه هرروزم از بیرون میخوره و به قیافه چاقالش مفتخره چون مردهای جامعه ایران این ها رو خواستن.
آشپزی یک علاقه و هنر شیوه زندگی برای تامین نیاز انسانی است.
زن های خانه دار زیادی دوروبرم میبینم که هم ورزش می کنن و تناسب اندامشون براشون مهمه هم تفریح و سفر می کنن هم آشپزی.
جامعه سنتی جدیدی در میان مرد های معاصر شکل گرفته و زن رومجبوربه شاغل بودن می کنه یعنی هنوزجامعه ایران مردسالارهست و برای زن تعیین تکلیف می کنه در دنیای روشنفکران برای شاغل بودن و نبودن یک زن تصمیم نمی گیرن برای هیچکس تصمیم نمی گیرند چون به آزادی از قید تعلق از هر چیز و انتخاب معتقدن. یعنی یک زن حتی دلش می خواد ولگرد باشه و خورد و خوراکشو از خیابان گردی و زندگی های موقتی تامین کنه مثل خیلی از مردان و این در جامعه ی آزاد، به معنی آزادی است نه نون خور اضافه. نه تنها افکارتون ادبیاتتون نیز در مورد زنان مسموم است.
fiona
مثل فیونا گلگر که همیشه به خاطر خانواده اش و پدرش و فقرش تحقیر می شود. مسئولیت چرخاندن خانه را به عهده دارد و هیچکس از او نه تنها تشکر نمی کند بلکه با کوچکترین اشتباه از طرف خانواده و جامعه تحقیر می شود به آنارشیست بودن و بی پدر بودن. گفتم تنهایی من مثل بچه ناخواسته ای است که هیچکس نمی خواهد مسئولیتش را قبول کند. گفت: نه، تو تنهاییه قشنگی داری،کتاب می خوانی سریال می بینی و کارهای خانه را انجام می دهی. بهترین جمله ای که شنیدم هیچکس هرگز به من نگفته بود تنهایی قشنگی دارم. بر عکس همه آدم ها تنهایی ام را مشکلاتم را به سخره گرفتند یا که خواستند با ترحم نمک به زخم هایم زده باشند و رد شده باشند. همه شان گفتند: تا کی می خواهی برای خانواده ات زندگی کنی بشوری، بسابی، تحمل کنی و در دستشویی ها وقتی کاسه توالت می شوری زار بزنی. مثل فیونا گلگر که در موقعیت های سخت همه از لحاظ عاطفی و مالی پشتش را خالی کردند. گفتم که در بحران ها مثل کری مدیسن هوملند به آدم ها چنگ می زنم و پناه می برم و آنها مثل اینکه به طناب پوسیده ای چنگ زده باشم با قیچی سقوطم را کامل می کنند. گفت: به آدم ها پناه نبر، به خودت پناه ببر. و آنگاه با خود گفتم پناه می برم از بی رحمی آدم ها به تنهایی قشنگم.
#روزنگاشت
Thursday, October 20, 2016
I'm done.
و نوشتن تنها ابژه ای که برایم گذشته ندارد. زیرا که هرگز زمان دقیقی برای آغازش را به یاد نمی آورم و زمان تعیین شده ای برای اتمامش نخواهم داشت. نوشتن آینده و گذشته ندارد. در موقعیت های روحی روانی و سر خوردگی ها و دلگرفتیها آنچه را که در تو می جوشد کلمه می شود. شاید که سوال پیش بیاید که چرا الزاما سرخوردگی؟ زیراانسان های شاد جزشادی خود حرفی نداشته اند. من اگر شادی را محکوم کنم دشمن شاد کن می شوم. من فقط می گویم تئوری و درک ندارند چون همیشه یک موقعیت یعنی حس شادی را تجربه کرده اند. ما پناه آورندگان به کلماتیم. ما تیره بختان با اندیشه های سقط شده در زهدان طبیعت. کلمات، آگوستین مقدس یک عمر صرف شده وهدررفته پای دغل بازی، ریاکاری، تولید مثل و اسناب بازی ها، کثافات و تنوع طلبی های انسان ها. پناه می بریم به کلمات از شر انسان های رانده شده. می خواهم به اندازه ی زندگانی با کیفیت یک انسان بخوابم،بخوابم و زندگانی با کیفیت از دیدگاه من کار وروزمرگی نیست بلکه قرار گرفتن در کالبد روح و جسم و اندیشه اوست. بله بخوابم و بیدار که می شوم ببینم و فقط ببینم.
به قول گفتنی
ن.ی
من همان درد دیروزم
#روزنگاشت
مادرم گفت از بی خیالی ات خسته ام. من دیگر توان جمع کردن و پیدا کردن وسایل خودم و خودت را ندارم. تو باید پرونده های بیماری هایم را یک جا نگه داری اجازه ندهی یادم برود. اگر باتری قلبم نبود منت برداشتن هر چیز را روی زمین از تو نمی کشیدم. گفتم بس کن. زندگی را دوست ندارم. دلم می خواهد بمیرم. گفت همین همین دلت مرده است. توی دنیا نیستی. تا چند روز در سکوتی وحشتناک فرو می روم و او زیر چشمی مرا می پاید. هر چه بگوید بی اختیار نمی شنوم تا هنگامی که بهتر بشوم. گفت که من زودتر از همه مادرها برایت پیر شدم. می دانم که می دانی و به رویم نمی آوری و بدخلقی می کنی. گفتم که می خواهم با همان پول کم در دانشگاه پیام نور ادامه تحصیل بدهم. هر چند که مدرکش معتبر نیست. گفتم که شما مرا حبس کرده اید. گفت برو. من هیچوقت شوهر نداشته ام تو هم برو همه تان بروید. دخترم هم برود. نیاز به مراقبت تو ندارم. از اینکه ترحمم را بر می انگیخت مثل همیشه تندخوتر شدم. گفتم که من اینطور فکر نمی کنم.من هم به اندازه سهم تو از داشتن پدر خوب محروم بوده ام. فقط خواستم مدرکی داشته باشم انتخاب من همیشه دانشگاه خارج بوده نه ایران. خواهرم زنگ زد گفت چه شد؟ چه می گوید؟ نظرش عوض نشد؟بعد از یک روز دعوا و دلداری دادن خواهر به مادر نظرم عوض شد. انقدر پول نداشتم که برای یک مدرک بی اعتبار بجنگم. اگر چندر غاز را از دست بدم دیگر در غربت نه تنها مدرک ندارم. بلکه چرک کف دستم که سالی یک بار رژ لب و کفش و کت می خرم هم نخواهم داشت. نیمه شب مثل ژان کریستف مهربانانه به مادرم گفتم نمیروم خلاص. نمی ارزد. همین که خودم صبح اشپزی می کنم و ادامه روز کتاب می خوانم می ارزد به ان مدرک... مثل ابی که روی اتش ریخته باشند همه بلبشوها خوابید.مادرم با درماندگی گفت بله قربانت بشوم من هم از اول همین را گفتم تو یک ماشین لگن داری گاهی با هم بیرون می رویم. خودت این همه کتاب دور خودت جمع کرده ای دیگر چرا برای یک مدرک ایرانی خودت را زجر بدهی. من غصه اعصاب تو را می خورم که نمی توانی صبح ها بدون عق زدن و درد معده ات تک و تنها این همه مسیر را بروی و بخوانی. گفتم کتاب ها سرمایه ی من است بس است دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم. حتی هر بحثی که به موفقیت درس و دانشگاه دختران فامیل مربوط باشد. تمام روز را با بغض ساکت بودم و انها سکوتم را رعایت کردند تا زخم کهنه ام سرهم بیاورد.
No counting on me
هيچ تمایلی ندارم از اینکه کسی رویم حسابی باز کند. می دانم که این نوع حساب که من از آن حرف می زنم هیچکس دوست ندارد رویش باز کنند. وقتی عصبی می شود به او بگویند تو فرهیخته هستی کتابخوانی حق نداری عصبی باشی، حق ندازی جلف بازی در بیاوری، رفتار بچگانه داشته باشی، حق نداری ناراحت بشوی و ناراحتی ات را با خشونت بروز دهی، وقتی مورد ظلم عاطفی قرار می گیری حق نداری ناسزا بگویی، وقتی در مضیقه مالی هستی حق نداری فکر خودکشی به سرت بزند. حق نداری از خودت خسته باشی از دیگران بدت بیاید. حق نداری حقی داشته باشی. خوب خوب آنها که در شکنجه ترین زمان زندگی ات که هر حق اخلاقی و طبیعی که لازمه هر انسانی است را از تو می گیرند و دستی برای یاری و دلجویی ات دراز نمی کنند اینها دوستی خاله خرسه هستد تا وقتی که مورد احترام قرارشان دهی تو را خواهانند. برای انان که با مذهب حق زندگی را از تو می گیرند و مدعی هستند در قران سوره نسا نیز گفته است اگر به تو ظلمی رسد حق ناسزا داری خب این از منطقتان که فکر نمی کنم ورقش هم زده باشید و در ادامه برای روشنفکران صادق هدایت نیز همین حرف را با ادبیات ثقیلی گفته بود اما تعداد زیادی به دلیل لائیک بودنش با او مخالف بودند پس این می شود خصومت شخصی و احساسیگری بی منطق که به دیگران حق خودشان بودن نمی دهید. از موضوع فاصله نمی گیرم فقط می خواهم بگویم یک انسان حق خشمگین شدن دارد حق اینکه از همه تان بدش بیاید و در آن لحظه او اگر در زندگی اجتماعی اش یک سیاستمدار، نویسنده، اهل تفکر، پزشک یا چیز دیگری بوده نیست او نیز حق بودن در کالبد شخصیتی خودش را دارد او نیز حق دارد غصه بخورد،بچگی کند یا در معرض عموم زیر گریه بزند. حق دارد از ظلمی که به او شده سخن به میان اورد و شما این را سادگی او ندانید و منبر نشینی نکنید. حق بدهیم به همه حق خودشان را بدهیم لطفا.
یازده سپتامبر زندگی من
#11September
دو رويداد تاريخی_شخصی را هرگز از یاد نمی برم. یکی یازده سپتامبر دوهزار و یک نه و بیست دقیقه صبح و دیگری یازده سپتامبر دوهزار و یک نه چهل و یک دقیقه صبح. اگر اتفاق اول در زندگی شخصی ام رخ نداده بود شاید هرگز آنقدر دقیق به خاطرم نمی ماند. برادر خردسالم پس از یک جراحی چند ساعته طولانی با همان جمله کذایی پزشکان "متاسفم. عمل دشوار بود"پس از انجام عمل در گذشت. خاله ام در خانه بود و من و خواهر و مادر بزرگ را دلداری می داد. گوشه ای نشسته بودیم و خرد خرد اشک می ریختیم. ریسک بسیار بزرگی بود و ما این ریسک را پذیرفته بودیم و شکست خوردیم. قبل از برخورد هواپیما به برج های دوقولو مادرم زنگ زد و گفت تمام شد. مرد. تلویزیون طبق معمول روی کانال بی بی سی بود و دقایقی بعد برخورد هواپیما به برج های دوقولو ما را متوجه خود کرد. از آن سال انگار که مادرم خود را در عزاداری برج ها شریک می داند. افسردگی او شدت گرفت و طعم چشیدن زندگی طبیعی را از دست داد. هر روز اخبار می بیند تنهاعلاقه او به شنیدن خبرهای هرروزه، همین واقعه جهانی است که هر سال بازگو می شود و هر گاه یازده سپتامبر روایت و یاد بود شود صدا را بالا می برد چشم ها را ریز می کند و می گوید:این همان روزی است که برادرت مرد و هر بار پس از اتمام آن اعلام خبری تلویزیون را در سکوت خاموش کرده و به انزوای چندین ساله اش فرو می رود.
امروز ده سپتامبر است و در حال خانه تکانی عید بودم بالای پریز برق را با کف شستم و چند دقیقه بعد کولر را روشن کردم. بی حس ترین لحظه زندگی را تجربه کردم وبازگشتم برق به یک قسمت از بدنم وارد شد پنج ثانیه ارتباط حسی و عقلانی ام با محیط قطع شد و خوشبختانه چون دمپایی پلاستیکی پوشیده بودم به دست چپم منتقل نشد در عرض چند ثانیه ای بین افتادن جارو از دستم و صدا زدن مادرم به دنیا بازگشتم
و تنها سردردی که حاصل از جریان برق به سرم بود هنوز ادامه دارد.
خوشحالم از اینکه مادرم یازده سپتامبر دیگر را تجربه نکرد خوشحالم از اینکه همان لحظه نگرانی مادرانه اش را با دعوا سرم خالی کرد. برای اولین
بار از اینکه زنده ام خوشحالم.
علاقه ای به هر چیزی که مردمی و عامی باشه ندارم. چه در شادی چه در غم. عزاداری هاتون از هر نوعی که باشه کلافه ام می کنه مثل عروسی هاتون که تجملاتش حوصله ام رو سر می بره. این که سر چه تایمی مهمونا برن بیان. حتی هنگامی که مهمان داره از گرسنگی تلف می شه تا وقتی تیر و طایفه عروس نیومدن یا خود عروس رو نیاوردن بهت این حق رو نمی دن که بهت شام بدن این چه نوع احترامی است؟ این توهین اقا توهین. پاشدم رفتم. عروس رو نمی خوایین به عنوان بریان بزارید سر سفره؟ نباید اومدن و نیومدن عروس رو اصلا به خوردن و نخوردن مهمانتون مرتبط کنید متوجهید چی می گم؟ چه معنی میده چار ساعت بدون پیش غذا بشینی اون مهمان دیگه حوصله عروس نگاه کردن نداره.چه معنی میده؟ اینم بخشی از تجملات سنتی حال بهم زن تون. اصلا چرا عروس رو دیر میارید؟ می خوایید چی رو به کی ثابت کنید؟ چار میلیون خرج ارایش می کنی برا یه ساعت؟ به والله نمی ارزه. یه بازنگری تو روسوماتتون داشته باشید. عزاداریتون چرا مزاحم مردمه؟ شاید یکی افسردگی داشته باشه این سیاه و کبودی ادم رو به خودکشی بیشتر ترغیب می کنه کی جوابگوئه؟ نکنید نکنید. بندازید بیرون اشغالای ذهنی تون رو. #روزنگاشت
Crisis situation
اینکه همه تنهام گذاشتن یه حس خوب داره اونم اینکه کسی نمی تونه ازم توقع داشته باشه. ولی اخه کی از من کمک می خواد؟ تا زمانی که نیاز مالی نداری هیچکس به تو نیاز نداره. حتی نیاز عاطفی هم نداره هیچکس به من نیاز نداره. حتی نیاز به دوست داشته شدن از طرف من. گفتم می شه با مدرک کالجم ابدارچیتون بشم؟ چون من رو درحد سیستمتون نمی دونید. چیز کمی هست گرفتن دیپلم زبان از یک دانشگاه امریکایی؟ چیزی که خیلی ها ارزشو دارن. واقعیت اینه نظام بوروکراسی منو نمی خواد به من احتیاج نداره.خب مسلما اگه محدودیت خانواده و مادرم نبود می رفتم و ایران به همه پیشنهاد های کاریم بله می دادم. به مادرم گفتم باید کار کنم اینجوری هممون باید با شیر گاز بمیریم. منخسته ام.معده ام خسته است. باز گفت تو هم می خوای منو تنها بزاری. کی تو خونه از من مراقبت کنه؟ اون هم من رو در بیوه گی سالیان خودش شریک می دونه.من یتیم خوبی بودم و هستم. من و مامان به هم وفاداریم. گفتم بخاطر تو و خودم می خوام که بتونیم تامین کنیم. چشممون به در نباشه. به هیشکی. نظام اشرافیت سالاری ساپورت می خواد ما داریم زیر پاشون له می شیم. اگه می خوای تو جامعه شون نفس بکشی باید پارتی داشته باشی از درون این سیستم فاسد حتی اگه گوساله باشی و جز زبان مادری به هیچ زبانی مسلط نباشی. همتون همینو می خوایین گوساله. یک گوساله ی مادینه ی ابله. یک روز از این شکست سنگین بر می خیزم. اون روز روز من هست. و اون روز خواهم گفت: من از شکستی سنگین برخاسته ام. دیگر هیچکس نمی تواند یعنی حق نداردمرا قضاوت کند. من سالها مرده ام باید به اندازه مردگی هایم زندگی کنم. باید بتوانم همه چیزهای ساده ای که نداشته ام و از من گرفته اید به من اینده بدهید. به من بدهکارید همه. همه. #روزنگاشت
اتانازی
#روزنگاشت #آتانازی پنج سال است که روی مسئله آتانازی فکر می کنم. این فکر زمانی در ذهن من ریشه گرفت که تمامی راه های رسیدن به آینده و یک زندگی معمولی بی دردسر و بی دغدغه مالی و عاری از روابط خاله زنکی را تجربه کنم-بسته شد. آن وقت ها چیزی از آتانازی نمی دانستم. بعدها متوجه شدم که هلند چنین روشی را به کار گرفته است. و حالا هزاران نفر در نوبت مرگ هستند. چقدر حس عجیبی است که یک انسان در کلینیک پزشکی در نوبت مرگ باشد اینبار جای شفاهای موقتی. علاوه بر این تنها نیاز مالی و بازماندن از تحصیل نبود که مرا به سوی مرگ شیفته می ساخت. دلپیچه های صبحگاهی حاصل از معده عصبی و دردناک و درد مزمنش من را عاصی می کرد و می کند. همه این ها به کنار مهم ترین چیز اعتقاد من بود که نمی گذاشت به ادامه مرگ فکر کنم. راه های مختلف انتحار را در اندیشه ساعت ها تکرار می کردم. در کتابها تحقیق می کردم که ببینم کدامشان درگیری کمتری دارد. انتخاب من گذاشتن سشوار در آب یا بریدن با تیغ نبود. مرگ موش را هم دوست نداشتم خیلی مزخرف بود که یک چیزی با غذایت قاطی کنی خالی خالی که اصلا نمی شود خورد آدم بالا می آورد. دلم مرگی می خواست که درد نکشم زیرا به اندازه ی بیشتر از کافی در زندگانی دچار انواع دردهای جسمی و روحی هستم. نمی خواستم در یک تصادف رانندگی یا سقوط از ساختمان بمیرم چون شانس مرگ کم است و ممکن است دچار قطع نخاع شوی که موجب دست بند شدن خانواده ات خواهد شد. مرگی بی درد سر می خواستم که مزاحم کسی نباشم و حداقل در مردن شکست نخورم. زیرا کسانی که از خودکشی جان به در می برند تا عمر دارند از تحقیر و مراقبت بیش از اندازه اطرافیان رنج می برند و بدتر از وضعیت قبلی زندگی را تجربه می کنند. نظر من به قرص برنج و شلیک با گلوله در شقیقه و مردن با آمپول سمی نزدیک است. در این سه نوع و تعداد دقایق و حتی ثانیه درد کشیدن بسیار کم است. ادم باید وقتی میمیرد در اولین ضربه بمیرد اگر زنده ماندی آدمیان تو را به اینکه نیاز به ترحم داری سرزنش می کنند و دردهای درونی تو برایشان قابل درک نیست. مانند فیلم زیر درختان گیلاس که از هر کس تقاضا می کرد او را چال کند قبول نمی کرد و در آخر پیرمردی که در خودکشی درک مشترک با او داشت درخواست او را پذیرفت. زیرا به فلسفه ِدرک کردن یک نفر که قصد مردن داشت پی برده بود. مسئله فهمیدن است. وقتی یکی را نمی فهمی و حس همدردی نداری و در عمل کمکی از تو بر نمی آید ادعای دوست داشتن و مهم بودنت جوابگوی افسردگی طرف مقابل نیست. در مورد اعتقاد البته باید بگویم من در همه چیز تردید دارم برای همین با خودم گفتم اگر به دست خودم بمیرم باز هم ممکن است آن دنیا گرفتار عذاب اخروی شوم و نتوانم راحت باشم اگر هم ادامه بدهم نمی ارزد چیزی ندارم که ادامه بدهم. دلخوشی انسان، انسانی دیگر است. روزنه ای برای فرداهای بهتر و من هیچکدام از هر نوع دلخوشی را نداشته ام. در حال حاضر یک سال است که این فکر را در همین جا متوقف کرده ام شاید شده باشد که در فروشگاه دنبال قرص برنج گشته باشم ولی مرگ دلخواه من که مردن با اسلحه است دست نیافتنی است. میبینید؟ آدم در این دنیا نوع مرگ خودش را هم نمی تواند انتخاب کند و دست یافتن به آن سخت است. به هر حال تا همین لحظه جاهایی که کم آورده ام متوجه شدم به چیزی که اعتقاد دارم این ایمان به کمک من آمده بود و من قدرش را ندانستم. در موقعیت هایی که آدم ها مرا از خودشان ناامید کردند و ناگهان دری به سویم غیر منتظره باز شد. به هر حال من آتئیست نیستم و خدا پرستم برایم اهمیتی ندارد که دیگران مرا چگونه ببینند. این اعتقادم مرا تا این لحظه زنده نگه داشته اشت و دیگر حرفی نیست. تا زمانی که ایمانم به اوست من هستم و تحمل می کنم. این ایمان قلبی است که من را زنده نگه داشته است نه آدمیان. ///سکوت ازدرون، تنهایی از بیرون. راه دیگری وجود ندارد راه دیگر مرگ است-کارلوس فوئنتس
Friday, August 05, 2016
Wednesday, June 29, 2016
Saturday, May 21, 2016
Thursday, April 21, 2016
What the hell is this lifestyle
روزنگاشت- بافت پانصد
از اینکه دهه شصتی ها، هفتادی ها رو به تازه به دوران رسیده ی مرفه آماده خور راحت طلب توصیف می کنن و کاملا منطقی می گن موافقم. از اونجا که من تو یه خونواده دهه شصتی با همه کمبودهای یه دهه شصتی بزرگ شدم. اختلاف سنی چهار سال بود و وقتی به خواهرم می گفتم باهام عروسک بازی کن درک نمی کرد و این طبیعی بود. یه روز گردن عروسک هام رو خورد کردم و دیگه حوصله بازی های دخترونه نداشتم. حالا مگه اسباب بازی من چی بود؟ عروسک هایی که جایزه گرفته بودم یا مامانم برام ساخته بود. از هر چیز لوس دخترونه بدم میومد حتی دختر لوس. اما کفش پاشنه بلند رو خیلی دوس داشتم. دزدکی می رفتم و کفش پاشنه بلند مامانم رو که ازش بدش میومد می پوشیدم قدم می زدم و با یه ادبیات اتوکشیده حرف می زدم. دلم می خواست مثل کلر آندروود محکم و بی رحم و جسور باشم قوز نکنم، خجالت نکشم و... و... . از قضا قد کشیدم و دیگه کفش پاشنه بلند بهم نیومد. لجبازی و کنجکاوی آریای گیم آو ترونز رو داشتم. بعدشم یه نوجوانی آنارشیستی که از دیوار صاف بالا می رفت. شرارت و خرابکاری و عصبی کردن و کتک زدن بقیه بهم لذت می داد. بعد مدرسه رفتم کالج می خواستم در ادامه تحصیلات مغز و اعصاب بخونم ولی چس فیل هم نشدم و هیچکس حاضر نشد هزینه تحصیلم رو بپردازه با یه دیپلم زبان بعد دوسال افسردگیه بعد از بی آیندگی شروع کردم به فلسفه خوندن و حرف نزدن با هیچکس. فقط هم اینا نبود نگاه و تحقیر کسانی هم بود که سوراخ سوراخم می کرد و تنها سؤالشان این بود که چرا تو خونه نشستم و بعد قضاوت و سخرگی به این صورت که خونه داری می کنی؟ نه باغچه عمتو بیل می زنم. انگار که خونه داری راحت ترین کار ممکن هست از نظر اونا و تمام روابطمو با دنیای بیرون قطع کردم. تارک دنیا شدم. حاضر به پاسخگویی سوال خاله زنک ها نشدم. دیگه افتادم تو سرازیری و مادرم بیمار شد. بعدشم بشور بساب. حواست به همه چی باشه. وقت نکردم یه داف دهه هفتادی باشم. سینما برم. گفتم حالا که پول سینما رفتن نیست و مگه اونایی که شیک می کنن، سینما می رن اونقد شعور دارن که فیلم به درد بخور و معناگرا ببینن؟ اکثرا فیلم هندی می بینن و جکی جان و اون دست جوادی ها. به خودم دلداری دادم که نه و تو یه اتاق هم می شه فیلم معناگرا دید و لذت برد. کنار کتاب خوندن های چهارده ساعته با یه سرعت فکسنی سریال و فیلم دانلود می کنم. آدم همیشه وقت می کنه بدبخت باشه. مثل یک کورک چسبیده بهت و خوشبختی روی یه تردمیل که هر چی پیش بره بهش نمی رسی. نمی رسم. نرسیدم و به قول امیر وضعیت سفید که ته همه نامردی و نامردمی ها می گفت: ملالی نیست.
Thursday, March 31, 2016
Clash of clans
هیچوقت نتونستم گیمر معمولی باشم یعنی همین بازی های نتورکی چه برسه حرفه ای. ذهنم رو شاید عادت ندادم. بعدشم دلم می خواست زود گیم اور بشم. حتی تو بازی واقعی خیلی حسن کچل بودم حوصله رقابت نداشتم. اولین و آخرین باری هم که سمتشون رفتم وسوسه کلش آو کلنز بود که هنوزم تب و تاب داره. خب یه روز شروع کردم ساختن و امتیاز جمع کردن بعد شد دو روز بعد شد سه روز یهو وسطش افسردگی اومد گفت خب که چی؟ بعدشم هنوز نمیتونستم اتک کنم بعد فهمیدم اتکر خوبی هم نیستم. بعد فهمیدم اکثرا واس چت های توی کلن ها هست که جذبش شدن. به دوستم گفتم منو ببرید تو کلن تون دوستم گفت اتک بلدی؟ متوجه شدم اینا بابا خیلی جدی آن و قیافه می گیرن، هزینه می کنن خون می دن خون می گیرن یه همچین بساطی با یه لاف خاصی گفتم آره می خواستم برم تجربه کسب کنم و یه اتکر خوب بشم چاق و چله بشم که منم یه روز به یکی بگم اتک بلدی؟ و اون بگه نه من کیف کنم. آقا ما صبح اومدیم دیدیم قلعه گیم آو ترونزی منو ویران کردن یه لحظه با کوروش کبیرتون همذات پنداری کردم. ازونجا که ما افسرده ها ساعت ده شب می خوابیم ازون شب این ننگ شکست رو با آن اینستال کردن پذیرفتم.
Wednesday, December 30, 2015
من از خواب چشمان غم آمدم
من آدم روزم. دلم می خواهد که آدم شب باشم. یعنی همیشه دلم می خواسته. روز همه اش رنج و رنج است و هیاهو. از طرفی اگر همه آدم شب بودند دیگر شب خلوتش به هم می خورد و خاصیت بی سر و صدایی اش را از دست می داد. و آدم هایی مثل من دلشان نمی خواست که آدم شب باشند. زمستان هم که شب اش از ظهر شروع می شود، فقط کافی است اتاقت پنجره داشته باشد و خون به دلت کند. یک بار یک شب تا صبح را بیدار ماندم و یک صبح تا شب را با یک شب تا صبح دیگر خوابیدم. بعد خواستم ادای مارگارت تاچر را در بیاورم به علت کم خوابی به بستر بیماری افتادم. یک بار هم خواستم ادای مادرم را در بیاورم متوجه شدم که پنج صبح نمی توانم روی هیچ فعالیت فیزیکی و عقلی تمرکز داشته باشم جز خواب. به پیشنهاد دوستم که گفت: فیلم و سریال هایت را شب ببین. یک شب تا صبح را نشستم پای دیدن آنها صبح بیدار شدم دو سیزن برای خودش پلی شده بود و پاز خورده بود. یک بار هم آنقدر چای خوردم که داشتم توی سنت چینی حل می شدم که همه اش را از خستگی بالا آوردم. این است که چای خوردن جهت رفع خستگی و خواب را درک نکرده ام هیچوقت. استثنائاتی نیز هست که به اینسومنیا گرفتار می شوم و دو روز پشت سر هم می نویسم و بعد با حال نزار متوجه می شوم عجب بی خوابی مفیدی بود به به. ساعت بدنی من از هشت تا یازده شب تنظیم است. یعنی اگر به صلیب ام بکشند نمی توانم طولانی بیدار بمانم. نه تنها فعالیت ذهنی ام بلکه از لحاظ جسمی علیل و ناتوان می شوم. کلا خواب عزیز است به جان آدمیت.