#روزنگاشت
مادرم گفت از بی خیالی ات خسته ام. من دیگر توان جمع کردن و پیدا کردن وسایل خودم و خودت را ندارم. تو باید پرونده های بیماری هایم را یک جا نگه داری اجازه ندهی یادم برود. اگر باتری قلبم نبود منت برداشتن هر چیز را روی زمین از تو نمی کشیدم. گفتم بس کن. زندگی را دوست ندارم. دلم می خواهد بمیرم. گفت همین همین دلت مرده است. توی دنیا نیستی. تا چند روز در سکوتی وحشتناک فرو می روم و او زیر چشمی مرا می پاید. هر چه بگوید بی اختیار نمی شنوم تا هنگامی که بهتر بشوم. گفت که من زودتر از همه مادرها برایت پیر شدم. می دانم که می دانی و به رویم نمی آوری و بدخلقی می کنی. گفتم که می خواهم با همان پول کم در دانشگاه پیام نور ادامه تحصیل بدهم. هر چند که مدرکش معتبر نیست. گفتم که شما مرا حبس کرده اید. گفت برو. من هیچوقت شوهر نداشته ام تو هم برو همه تان بروید. دخترم هم برود. نیاز به مراقبت تو ندارم. از اینکه ترحمم را بر می انگیخت مثل همیشه تندخوتر شدم. گفتم که من اینطور فکر نمی کنم.من هم به اندازه سهم تو از داشتن پدر خوب محروم بوده ام. فقط خواستم مدرکی داشته باشم انتخاب من همیشه دانشگاه خارج بوده نه ایران. خواهرم زنگ زد گفت چه شد؟ چه می گوید؟ نظرش عوض نشد؟بعد از یک روز دعوا و دلداری دادن خواهر به مادر نظرم عوض شد. انقدر پول نداشتم که برای یک مدرک بی اعتبار بجنگم. اگر چندر غاز را از دست بدم دیگر در غربت نه تنها مدرک ندارم. بلکه چرک کف دستم که سالی یک بار رژ لب و کفش و کت می خرم هم نخواهم داشت. نیمه شب مثل ژان کریستف مهربانانه به مادرم گفتم نمیروم خلاص. نمی ارزد. همین که خودم صبح اشپزی می کنم و ادامه روز کتاب می خوانم می ارزد به ان مدرک... مثل ابی که روی اتش ریخته باشند همه بلبشوها خوابید.مادرم با درماندگی گفت بله قربانت بشوم من هم از اول همین را گفتم تو یک ماشین لگن داری گاهی با هم بیرون می رویم. خودت این همه کتاب دور خودت جمع کرده ای دیگر چرا برای یک مدرک ایرانی خودت را زجر بدهی. من غصه اعصاب تو را می خورم که نمی توانی صبح ها بدون عق زدن و درد معده ات تک و تنها این همه مسیر را بروی و بخوانی. گفتم کتاب ها سرمایه ی من است بس است دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم. حتی هر بحثی که به موفقیت درس و دانشگاه دختران فامیل مربوط باشد. تمام روز را با بغض ساکت بودم و انها سکوتم را رعایت کردند تا زخم کهنه ام سرهم بیاورد.
Thursday, October 20, 2016
من همان درد دیروزم
Labels:
دل نبشته
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment