Showing posts with label گاه عاشقانه. Show all posts
Showing posts with label گاه عاشقانه. Show all posts

Monday, May 19, 2014

کجا مرا رها کردی که همه جا به من غریب است. این بستر که تو را خواب می رفته ام. خوابی که بارها درش دیده امت. آخرین مرتبه خوب به یادم ماندنی شد. مرا در قالب تخت سینه ات به آغوش گرفتی. روی برگرداندی. از چارچوب در خارج شدی. من اما بی خبر به ردت شَلال شدم. می رفتی و نمی رسیدم. قدمت آرام بود و من تند به دنبالت. نمی دانم چرا گام های آرام تو و دویدن های من، مرا به تو نمی رساند. محو شدی و در نبودت تیره شدم. کدر شدم. به کدورت نبودنت فرو رفتم. در جسم و جانم به مرگ حلول شدم. آنجا که فقط روح است و جسم نیست. جسم هست، شَل است اما. روح هست، به راه نیست. هنوز نمی دانم کجا ترک ِتو شده ام که جای جای دنیا غریبه ام است. پنجره ای که به کوچه سال ها انتظارت کشید و منی که به قبله ی تو مُرده به خود شدم. فقط تو را گم نکرده ام جوانی ام را هم گم کردم.

Friday, April 18, 2014

ما شکل هم بودیم و شکل هم نماندیم. شکل ماندن من ماندن بود شکل ماندن تو رفتن.

Tuesday, February 04, 2014

I can't stop thinking about you

فکر اینکه یک جایی دریکی از رستوران ها مقابل دختری که من نباشم نشسته باشی. دست هایش را زده باشد زیر چانه اش، نگاهت کند و به سبک آدم ها و خانواده های سنتی با هم شروع کنید به غذا یا شام خوردن، او حرف بزند و تو به اخلاق همیشگی ات شنونده باشی بعد هم بلند شوید، او را به خانه اش ببری تا دیداری دیگر. فکر اینکه رو تخت نشسته باشد، به تو زنگ بزند، گوشی را برداری و ساعت ها با هم خوش و خندان بگذرانید. فکر اینکه دختری جای محبت هایم، وفاداری و صداقتم را گرفته باشد. دیوانه ام می

Wednesday, January 01, 2014

مردی را می خواهم که

هنگامی که روی میز مطالعه سر را روی دست های صلیب شده ام خوابانده ام و او در چهار چوب در ایستاده بیاید دستی به موهایم بکشد و برگردد به هال به ادامه تماشای تلویزیون و من به ادامه افکارم. گاه بگوید چیزی نمی خواهی بگویی و من با یک نه کنجاوی اش را ارضا که نه دلواپسی اش را بکاهم. کسی که نگرانم باشد نه فقط برای ظاهر سازی دوست داشتنش. هنگامی که زانوها را در شکم فرو برده، کتاب ِاز وسط باز را روی تخت مطالعه می کنم پشت سرم ظاهر شود وبا بوسه ای مرا که در کتاب ها خودم را زندانی کرده ام غافلگیر کند. هنگامی که در تراس به نقطه های روشن شهر خیره می شوم کنارم ایستاده یا حتی کنار هم نشسته بی دلیل سکوت را با من همراه شود. هنگامی که دلم نه مهمانی و نه بیرون رفتن را می خواهد بی هیچ سئوالی در پس و پیشش بپذیرد اما نه از روی تعارف و بگوید باشد من هم در خانه سه نفره مان با تو و خودم و تنهایی مان نزد تو راحتم. کسی که من را با خودم، زنانگی ام، تنها و بس قبول کند نه اینکه بچه ای در دامنم نهاده من را با ونگ ونگ و کهنه زیرش مشغول دارد و خود با خوشی ها و بیرون گردی هایش. مردی را می خواهم که من را با فلسفه تنهایی هایم بخواهد و دوست بدارد. کسی که نه من را با ادله ی دوست داشتن متحمل شود بلکه ابتدا تنهایی ام و سپس من را دوست بدارد.

Monday, December 02, 2013

راستی دلبر کیه؟

دلبر صبحای جمعه تخم مرغ می خورد. می گفت دیر که بیدار می شی مفصل باس بخوری. همچین که تا ظهر ته شکمو بگیره. من ولی اشتها نداشتم. تعارف می کرد و لقمه های کوچک می گرفتم. زیاد که می ریختم تو سوراخ بالا می یومد. می گفت چکار کردی که معدت باهات راه نمی یاد. گفتم کی راه اومد؟ گفت: آره. سرشو انداخت پایین و خورد لقمه آخر نون رو کشید به روغنای ماهی تابه. یه دور چرخوند و قورتش داد. چای هم دنبالش راه افتاد. گفتم می بنده. گفت نمی بنده این دله که می بنده. می گیره و ول می کنه. راضی بود و راضی نبودم. یعنی من هیچوقت راضی نبودم. دلبر می گفت اینا جزئی ازشخصیت یه آدمه. نبودی. نمی شه باشی. خوشم می یومد که "بایدی" نبود. می گفت و می رفت. یه روز ازش پرسیدم دلبرا همه همین ان؟ گفت می تونن نباشن. مطمئن که حرف می زد. قرص می شدی. قرص ِقرص
پلک هایم را گشودم. لباس ها را روی بند رخت می انداخت. با ظرافت پهنشان می کرد. می تکاند. چروک های بزرگ به چروک های ریز می رسید. انگشتهایش را به لبه پیراهن ها می گرفت و یکی یکی گیره بینشان می نهاد. یک دست رویشان می کشید تا از وسواس چین و چروک ها خودش را رها کند. خم می شد تا از تشت لباس دیگری بردارد. باد به حریر لباس خوابی که تنش بود می پیچید. به زیر حریر می رفت. کپل هایش در نرمی حریر قالب می شد. باد خودش را آزاد می کرد. حریر از تن جدا می شد. قوس های زنانه اش دیگر در گشادی و افتادگی حریر به چشم نمی آمد. نگاهم را گرفتم. خودم را به پهلوی دیگرم انداختم.پلک هایم افتاد. خوابیدن را خسته بودم. دلم نمی خواست در پنهانی او، تنش را دید بزنم. نه اینکه بخواهم و خودم را مجبور کنم به ندیدنش، نه. دوستش داشتم و دوست داشتنم نمی خواست این را. نمی خواستم که نداند وقتی اندامش را در چشمهایم باز و بسته می کنم. زیر سئوال می برم. نمی خواستم که نداند وقتی خانه نیست لباس های زیرش را در کمد بالا و پایین می کنم. نمی خواستم هرگز در کمد و کشوهای وسایل شخصی اش سرک بکشم.  دوست نداشتم این رفتارهایی را که حس زرنگی در من و یکجور تحقیر ِحاصل از نادانی نسبت به او در من برانگیزد. خودش زن باهوشی بود می گفت دوست ندارم مردهایی را که به کمد لباس زیر زن سر می زنند و با حقارت ترین رفتارها دنبال وسیله ای برای تحریک خوداند. نمی خواستم درونی ترین حریم خصوصی اش را پنهان از من زندگی کند. به حال خودش گذاشته بودمش قبل و خیلی قبل تر از شناختش. تمام دخترهایی که با من همخوابه میشدند شاید به این جنبه ام به راحتی اعتماد پیدا می کردند. خودم را نمی باختم. نه اینکه خودم را بگیرم. خیلی معمولی نه سخت بودم که با سختی ام فریبشان دهم و بعد سرک بکشم نه هیز که در همان اول دلزده شان کنم. فقط خودم بودم. یقینا اگر می خواستم شکاف سینه هایش را ساعت ها نظاره گر باشم به او می گفتم یا اگر می خواستم برایم از زنانه ها بگوید می گفتم. برایش احترام خاصی قائلم و بیشتر از دوست داشتن بر می آید این احترام ِپنهانی دید نزدن و سرک نکشیدن به حریم هایش وقتی که او نمی داند. می خواستم راحت باشد.

Sunday, November 24, 2013

که یکهو بلند بشوم. چین دامنم را صاف کنم. موهای ریخته دور شانه ام را جمع کنم. گل سر ببندم. به آشپزخانه بروم. شیر را تا ته باز کنم. فشار آب به روی عینکم بپاشد. که تمیزش نکنم. اسکاچ را کمی فشار دهم. بکشم. به ته ظرف های مانده ی روغن دار از روزهای بی حوصلگی. که حالا نه صبح می شورمشان. که صبح نه ظهر. که عصر که بیکاری ام را نمی دانم کجا به کار ببندم. که بیندازمشان به فردا. که از قول های سر زبانی ام خسته شوند. که خشک شوند. که به خود بگیرند. که بوی نا بدهند. که چند روز بعد ترش دلم برایشان تنگ شود. برای شستن های در حال فکر کردن هایم. برای فراموشیِ بستن شیرآب. برای حواس پرتی زنانه ی هنگام ِ اشتباه گرفتن رنگ آبی و قرمزشان. می گفتم. که سراغشان بروم. که هجوم ِاعتراضی شان در سینک خجالت زده ام کند. که بگویم خُب حالا می شورمتان.یکی یکی. که بعدش دست های از دستکش در آورده را کرم بمالم. که بیایم بنشینم. که پاهایم را ضربدر رو هم قرار بدم. که روزنامه ی عصر ِدیروز را بازکنم. که عینکم را روی بینی ام بالاتر ببرم. که یکی باشد همه ی مرا به زیر چشمانش بگیرد و بخواند

Tuesday, November 12, 2013

وقتی زلزله می آید همه چیز پرت می شود. این قوری. چای توی نعلبکی اش. چوب لباسی که تنهایی اش را گوشه دیوار زندگی می کند. صفحه کامپیوتر سیاه سفیدمی زند. میز و صندلی که سال ها در انتظار صاحبش خواب ِخاک را رفته است به خودش می آید. می لرزد. بزرگی ِآدمهایی که توی قاب عکس زندانی شده اند می شکنند و آزاد می شوند. پنجره ای که کلفتی دیوار را برایمان قابل تحمل میکند پایین می ریزد. یا خود دیوار که به در معنا می دهد. اماچرا. نمی دانم کجا چرا چطور زمین قانونش را گیج می زند که من به سوی قلبت، به اعماقش پرتاب نمی شوم؟

Tuesday, August 06, 2013

مرد به سمت پهلویی که زن دراز کشیده بود، جابه جا شد. پشت انگشتانش را طوری که فقط پوستش احساس کند روی صورتش گذاشت. از پیشانی اش شروع کرد. آرام آرام طره موها را به یک طرف جدا می کرد. رسید به گوش هایش. چند ثانیه انگشتانش را با گوش راست زن سرگرم کرد. گوشواره اش بالا و پایین می شد. نرمه ی گوش هایش را بین انگشتناش گرفت. حرکت می داد تا آن تکه گوشت کوچکی که از سفیدی پوست به متمایل ِصورتی زده بود را زیر پوستش مزه مزه کند. ملایم فوت کرد .خورد به چشمهای زن. پلکهای بسته اش از جا پرید. پرسید: خواب بودی؟ زن خودش رابه خواب زد. دوست داشت مرد ذره ذره زیرو بم های تنش را کندو کاو کند. آن لذتی را که مرد در بیداری ِحضور تنش می چشید زن به خواب بُرد. می خواست خوش آمدنش را به روی او نیاورد تا ذره ای بیشتر او را احساس کند.

Thursday, June 20, 2013

و دیگر هیچ

سکوت آدم ها همیشه هم زیبا نیست. همیشه هم قابل ستایش نیست. سکوت ها اسم دارند. سکوت شکننده آدم را ویران میکند. ابتدا تو را آنطور که هستی و نمی خواهند به قوت بی تفاوتی تحمل می کنند. لبخند ملیحی به لب می آورند. حرفی برای گفتن ندارند معمولا. صبورند این سکوت ها. هرگز نگاه کنجکاوانه ای به تو ندارند. با بی تفاوتی تنبیه ات می کنند. می روند می آیند. سلام می کنند و می رسانند. زیادی شان می کنی. شنونده خوبی هستند، اما هنوز. خوب و مکار. آنقدر تو را می شنوند که از تو پر می شوند. سر ریز می شوند. سر می روند از تویی که درونشان را با دوست داشتن هایت، محبتت، غر زدن هایت انباشته ایی. این سکوت ها بی آنکه آگاه شوی وابسته و در سکوتی که مغموم ات کرده اند رهایت می کنند. سقوط به عمیق ترین عمق تنهایی هایت. به تنهایی که در هست ِاو هم بود و حالا دو برابرش را متحمل می شوی. بعضی سکوت ها می آیند و شادی می آورند بعضی ها تنها تنهایی و اندوه. این سکوت ها را نامش عشق نهاده اند.

Monday, May 13, 2013

طبیعتا خیلی خونسرد و بیخیال بود. عصبی که می شد می گفت مثل دخترهای دیگرباش. غیبت کن. از دوست هایت بگو. صبح تا غروب چپیدی توی خانه که چی. من می خواهم مثل دخترهای دیگر بیرون از خانه بروی. هرجا که میخواهد باشد. چه می دانم فروشگاه، پارک با مادر و خواهرت. با بت که ازدواج نمی کنم. مادر و خواهرم فقط تا فروشگاه می رفتند و من ازین تکرر به ستوه آمده بودم البته خوشحال بودم ازینکه در این ساعت ها می توانم به محبوبم زنگ بزنم. اما او روی خوش نشان نمی داد. گاهی می گفت تازه از سرکار آمدم و مثل همیشه ی همیشه کم حرف بود یا اصلا حرفی نداشت. گاهی خواب بود گوشی روی سایلنت بود و بر نمی داشت. من حرف هایی که مربوط به خودم و او می شد را داشتم. از آینده با هم بودنمان می گفتم. ازینکه برایش چه جور عشقی را تدارک دیده ام به استقبالش. آنقدر برایش ابراز احساسات می کردم که هربار شورش در من تازه تر از قبل می شد می گفت لوس می شوم. ساکت می شدم. تا دفعه ی دیگر با کلماتی جدید تر دوست داشتنم را به حد اعلی برایش بیان کنم. او هم خوشش می آمد. چیزی نمی گفت. لبخند می زد. گاهی، خیلی کم، یک بار فقط گفت خوش به حال من کسی انقدر دوستم دارد البته آن هم بعد از غر زدن های من که حسی به من در کلامت نمی گنجانی. می گفت سردم. خشکم. از دوستانم بپرس آنها هم همین حرف های تو را می زنند. منتها عادت کرده اند. در ماشین شان که نشسته ام صندلی را عقب می کشم. رادیو روشن می کنم. گوش می دهم. دوستانم حرف می زنند. من گوش می دهم. از آن روز که آن حرف را به من زد ناراحت شدم. ناراحتی ام بابت خسته کردنش هم بود.  بار دیگر سعی کردم قبل از زنگ زدن به او موضوعی مورد صحبت پیدا کنم. نمی توانستم. برایم سخت بود. من فقط می توانستم ازعشقم آینده عشقی مان و محدودیت هایی که دراین راه از خانواده ام می کشم برایش بگویم. به دوستانم زنگ می زدم اما اخلاقم به گفتن حرف هایی دوستانه مان نمی ساخت. یا هم بلد نبودم. در آخر از کتاب ها و شخصیت هایی که خوانده بودم می گفتم. از نوشتن هایم. از منطق و فلسفه هایی که ساخته بودم و قبول داشتم. صاحب نظر می شدم اما ازو چیزی نمی پرسیدم. می دانستم سر در نمی آورد. گاهی بین جمله هایم پلک هایش را از فنجان چای می گرفت. به صورتم زل می زد. معنی کلمه را برایش توضیح می دادم. سرش را پایین می انداخت و به چرخاندن فنجان با انگشتانش ادامه می داد یا اگر پشت گوشی بود هوم هوم می کرد. یکباره می گفت چی؟آها. می دانستم نمی داند و به روی خود نمی اورد. از اول کلمه ها را برایش معنا می کردم. آنقدر دوستش داشتم که می دانستم چی را کجا و کی نمی داند. حرکات ریزش را برای خودم معنا می کردم. تمام که می شد می گفت خب تو بلدی این همه سخت حرف بزنی اما بلد نیستی مثل دخترها غیبت کنی. از مهمانی هایی که رفته ای بگویی. جواب دادم نه. تماسمان که قطع می شد. سرم را روی دامنم می انداختم. لب هایم به گریه جمع می شد. من دختری بودم که بازی های کودکانه ام پسرانه بود. خیلی کم بازی می کردم. همبازی نداشتم. در بازی حرف نمی زدم. تنها با سکوت بازی ام را پیش می بردم بعد هم خسته می شدم می افتادم یک وری می خوابیدم. فقیر بودم. اسباب بازی و اینها نداشتم. عروسک هایم جایزه نمره اولی شدنم بود. در چهار دیواری خانه ای با پرخاشگری پدر، هیجان های مشکلات و سختی های بی پولی بزرگ شدم. در طول هفته تنها پنج کلمه یا کمتر با اعضای خانه و دیگران حرف می زنم. سلام خوبی خداحافظ کاربردی ترین کلماتم هستند. با خودم می گفتم او حق دارد. یک دختر خاله زنک برای هر مردی لازم است. دختری که بعد از هر تماس با زن ها از چشم و هم چشمی هایش به او بگوید. از غیبت هایش و بعد با همراهی مردش قهقهه بزند. من بلد نبودم. مادرم یادم نداده بود. مثل بقیه زن های ده از بی مهری های شوهر حوصله غیبت کردن نداشت. پشت گوشی مکالماتش را همیشه کوتاه تمام می کرد بدون حتی تنها حرف زدن از کسی راجع به کسی یا چیزی. یا شاید باید خودم یاد می گرفتم. یاد می گرفتم که بیشتر زنانه باشم. من دختر پرخاشگر، کم طاقت، بی حرف، آرام  و پر از شیطنت های پسرانه ام. این را از پسرهایی که قبل از و مرا فقط در چت شناخته بودند فهمیدم. می گفتند تو دختری هستی که حوصله آدم را سر می بری. من دختر خسته کننده ای هستم. خسته، ناراضی و ناامیدم. من دختر خسته کننده ای هستم. از او ممنونم که پنج سال مرا دوام آورد. گاهی در دل می گفتم چطور می تواند من را با تنهایی فکر کردن هایم، با در خودم فرورفتن هایم، کتابخوانی و نوشتن هایم در خانه اش به نام همسر تحمل کند. او یکی را می خواست که پرحرف باشد. وقتی با او بودم بی مهری هایش و ترس از دست دادنش تنهایی ام را دو چندان کرده بود. حالا او رفته است و من را به تنهایی مطلقم رسانده است. به روزهایی که ساعت ها در انزوا تامل می کردم. به هیچ. به خلسه. به طبیعت تولید مثلی انسانها که بوی کافورش حالم را برهم می زند. کاش من زندگی را آنطور دوست داشتم نه جور دیگری که خودم هم نمی دانم اسمش چیست فقط حسش می کنم. من او را و همه ی او را، متانت مردانگی اش، کم حرفی اش، بیش از حد ملایم بودن اش، باادب بودن اش، شکیبایی اش، مهربانی درونی خالی از انسانیت اش که فقط شامل چیزهایی بود که فقط به خودش مربوط می شد و برایش سود داشت را می فهمیدم و دوست داشتم یا شاید هم چون دوستش داشتم می فهمیدم. او من را نفهمید ولی فقط تحمل کرد.

Friday, May 03, 2013

بعضی ها می گویند طرف مقابل رابطه ام مدام خودش را تحقیر می کند و من خیلی بدم می آید. ضعیف هست.هم سادیسم دارد هم مازوخیسم. مثلا می گوید حتما با خودت فکر کردی من احمقم که با دروغ جوابم را می دهی یا مثلا می پرسد از من بدت آمد با این رفتارم؟ و من می گویم نه دوباره می پرسد پس چرا یک جوری شدی و من جواب می دهم بابا من اصلا به تو فکر نمی کردم در ادامه می پرسد پس حتی برای فکر کردن به من هم ارزش قائل نیستی؟ که باعث می شود با سئوال پرسیدن های مظلومانه اش احساساتم را جریحه دار کند و با خودم بگویم نکند ناراحت شد.

در این مورد من حق را به طرف مقابل رابطه می دهم چون اون انقدر برای طرف اهمیت قائل است و او را دوست دارد که مدام برایش سئوال پیش می آید می خواهد بداند آیا معشوق یا معشوقه اش هم برایش مهم است یا نه. در این حالت او اصلا به این فکر نمی کند که دارد مظلوم نمایی می کند یا دچار ضعف شده.دوست داشتن او به حدی فراتر رسیده است.اصلا متوجه نیست. وقتی با بی مهری هایش مواجه می شود فقط میخواهد محبت طرف مقابل را بسنجد ببیند کجای رابطه کجای زندگی او قرار دارد یا شاید دارد بازی می خورد. شک می کند. یک عشق واقعی اگر از طرفش بی علاقگی ببیند مدام شک می کند. سئوال برایش پیش می آید و این خارج از اراده اوست که ما از او بدمان بیاید او را به جرم زیاد دوست داشتنش محکوم به ضعیف بودن کنیم یا بگوییم با این طرز سئوال پرسیدن هایش میخواهد احساسات مرا جریحه دار کند. در صورتی که او دارد حقیقت را می گوید و شما با جواب های دروغ او را منحرف و امیدوار می کنید به همیشه بودنتان در کنارش. ضعیف کسی است که دروغ می گوید و به خاطر ترس از تنهایی اش از یک طرف  با بی علاقگی به رابطه ادامه می دهد از طرفی دیگر به خاطر سئوال پرسیدن های طرف مقابل دروغ هایی که بوی همیشه ماندن در کنار او دارد به خورد او می دهد در آخر او را با رویاهایی که از آینده اش با معشوق/ معشوقه ساخته رها می کند. بهتر آن است نوع رابطه را بدون دروغ و دغل برای او قبل از شروع رابطه معین کنید. آدمها را با رویاهایی که با شما ساخته اند تنها نگذارید. خیلی دردشان می گیرد.

Tuesday, April 30, 2013

نمی دانم چرا می نویسم. بغض دارم می نویسم. گرسنه می شوم می نویسم. شب می شود نوشتن ام می آید. هم می خواهم بنویسم هم نمی خواهم. می نویسم می روم دراز می کشم. خوابم نمی برد. بلند می شوم. می نویسم. نه اینکه حرفی داشته باشم یا کله ام آغشته از کلمات، نه. نمی دانم چرا می نویسم. نه اینکه موضوع مورد نظری هم داشته باشم که بخواهم برایش یک چند صفحه ای خودم را خالی کنم و بعد حالم سر جایش بیاید. بروم چای بریزم. تلویزیون تماشا کنم. نه. دست چپم مرا می برد. می نشاند روی صندلی چوپی ام. پشت میز قلم لای انگشتانم می گذارد. جاری می شود. می رود. برای خودش به من ادامه می دهد. گفت عروقت تنگ است. باید هر دویشان را فنر بگذاری هر عملی هم ریسک خودش را دارد. من دلم برای دوست داشتنت تنگ می شود. اول از نمازهای نخوانده از سر تنبلی ام و بعد از مادرم که زیادی دوستم دارد و هی می پرسد چه شد که یک هو مریض شدی غصه چه را خوردی از خانواده ام از همه شان که دوستم دارند دلم می گیرد. بعد تر دلم برای خیال ِتورا کردنم در این دنیا تنگ می شود. باشد که نیستی و مرا رها کردی اما من هنوز هم شب ها آنقدر به تو فکر می کنم تا یکی در میان خوابت را ببینم. کنارم، کنار هم دراز کشیده ایم و من بوسه ات می دهم اما تو بی توجه مثل وقتایی که پشت گوشی می گفتم دوستت دارم می گفتی ئه؟ یا می گفتی ممنون. در همه صحنه های خوابم همین ها فقط تکرار می شود. خیلی بداست که من می دانم چطوری می میرم یکی ازشب ها انقدر به تو فکر می کنم تنگی عروق مغزی ام پاره می شود. دقیقا می دانم چه رفتاری نشان می دهی بعد از مرگم حالا چه امروز باشد یا چند سال دیگر همین که دوستت خبر را برایت آوردهمین طور که پشت میز سوپر مارکت پدرت نشسته ای و داری با کنترل یا چیزی ور می روی می گویی ئه بیچاره. درست مثل وقت هایی که می گفتم دوستت دارم می گفتی ئه یا می گفتی ممنون. می گفتم چرا نمی گویی دوستم داری می گفتی مزه اش می رود. خب باید اصرار نمی کردم چون ته دلت نمی خواست. حوصله نداشت. خدا هم فهمید بعد از تو اینجا کاری ندارم بار سفرم را دارم می بندم بروم آن دنیایی که به ان اعتقاد دارم. یعنی آنجا هم به تو فکر می کنم؟ آنجا هم دلم برایت تنگ می شود؟ یا از یادم می روی و باید به حساب کتاب گناهانم با خدا سرو کله بزنم. من فقط می خواهم بدانم یعنی می شود آنجا هم دلتنگت بشوم؟ سرم درد می کند. رگ های کوچکش، آنها که منشعب هستند به هم زق زق می کنند. نبض شان می زند. پاره می شود. رگه هایی از لخته ها آویزان می شوند. از پشت سرم یکی مغزم را می کشد. فشار می دهد از هم باز می شود. فشار می دهد از هم باز می شود. زخم است. زخم

Wednesday, April 24, 2013

شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد

درحال نوشتن بود. ادامه حرف هایش را. چراغم را خاموش کردم. ساین اوت کردم. رفتم فیس بوک در پیام نوشته بود "از قیافم خوشت نیومد؟" مانده بودم چه جواب بدهم. ازینکه جواب آدم ها را در چت ندهم بدم می آید. من به ادم ها در دنیای مجازی چه آنها که می شناسم چه آنها که نمی شناسم ارزش می دهم اما حالاحرفم را زیر پا گذاشته بودم. وجدانم ناراحتم می کرد. عصبی ام می کرد. لعنت به وجدان قوی ام.  باز پیام داد "لطفا رک بگو ناراحت نمی شوم گفتی تو هم عکس می دهی از قیافه ام خوشت نیامد رفتی اره؟" و باز نمی دانستم چه بگویم چون داشت پیش دستی می کرد و من حس ترحم نسبت به او از نوشتن سبک جمله هایش پیدا کرده بودم نمی توانستم جوابی بدهم و این اصلا به قیافه او که راست هم می گفت زیبا نبود ربطی نداشت. من اینطور هستم. یکهو بین مکالمه غیبم می زند. یکهو حوصله ام سر می رود. یکهو باخودم می گویم خُب که چی؟ من نمی توانم جز عشق اولم که رهایم کرده کسی را دوست داشته باشم نمی توانم. چرا دارم بقیه را به خودم امیدوار می کنم که عکس ببینم که او هم در مقابل عکس ازمن ببیند. پنج دقیقه بنشینم تا عکس او لود شود. پنج دقیقه دیگر پی ام بدهم که آیا عکسم را دیدی؟ آمد برایت؟ او بگوید نه نیامد یا مثلا آمد و پنج دقیقه راجع به قیافه صحبت کنیم. او از من بپرسد چطورم؟ که من ازین سئوال بدم می آید یک بوی ترحمی دارد برای همین بدم می آید. بعد برود سراغ آشنایی. بعد و بعد و بعد و من همه ی اینها را دیگر حوصله ندارم. یکهو ناپدید می شوم اما تقلایی که آن پسر در جواب سوالاتش می کرد که به او بدهم من را یاد خودم انداخت که برای پسری که دوستش داشتم ساعت ها از زندگی ام را وقت گذاشتم  عکس می فرستادم تا خوشگلی ام را تایید کند اما جواب نمی داد اس ام اس زیبا پیدا می کردم یا شعرهای خودم را می نوشتم که در جوابش او هم خوشحال شود واقعا خوشحال شود اما جواب نمی داد و من دوباره با حالتی ناراحت و عصبی مثل کودکی که پشت در بسته  ایستاده و مادرش تنبیهش کرده  پیامک می دادم که چرا جوابم را نمی دهی و او می گفت خب عزیزم حوصله پیامک دادن ندارم و این برای من منی که با عشق اس ام اس می دادم عکس می فرستادم خیلی سنگین بود. خیلی. رفتاری که امروز با ان پسر نازیبا کردم رفتاری بود که معشوقم پنج سال تمام روز و شب با من می کرد. بی محلی های مدام و من باز عاشق ترش می شدم. و اما امروز از خودم بدم آمد دلم نمی خواست بگویم آری زشت هستی از تو خوشم نیامد چون نمی خواستم با حقیقت ِزندگی خودم روبرو بشوم که وقتی از معشوقم می پرسیدم" تو مرا زیاد دوست نداری آره؟" و او یا جواب نمی داد یا کلی که اصرار می کردم می گفت "چرت و پرت نگو"  خیلی به من بر می خورد چون او هم مثل ترحمی که من امروز به آن پسر داشتم به من داشت و جوابم را نمی داد. لطفا دیگر به هیچکس ترحم عاطفی نداشته باشید این نوع ترحم دور از انسانیت است. نابود می کند طرف را. نابود

Tuesday, April 23, 2013

هیچی هیچ کس جز برگشتنت حالمو خوب نمی کنه جواب خستگیهام باش

Wednesday, April 17, 2013

:(

از یادم نمی رود. عصرها بیشتر می آید سراغم. نه که وقت های دیگر نمی آید. می اید. عصرها بیشتر می آید. می گیرد. جایش. جای نبودنش دلم می گیرد. بغض می شود سرِ راه ِ گلویم. نه با چایی نه با کیک خانگی نه با قهوه ی دلتنگی نه با هیچ. پایین نمی رود. نمی رود.

Monday, April 15, 2013

زنانگی

رو به آینه ایستاد. با نوک انگشتان موهارا یک طرفه جدا کرد. یک جاده باریک بین موها کشیده شد.جاده ای بین دو مزرعه موهای به بارنشسته ی خاکستری. نیم رخش توی تاریکی موها غوطه ور شد. رژ لبی به رنگ ارغوانی ِ لباسش انتخاب کرد. یک لبخند مصنوعی روی صورتش کاشت. ازنقطه شروع وپایان لبخند رژ لب را به آرامی روی لب ها حرکت داد تا زمانی که شیارها و پوست های خشک شده محو شدند. با یک حالت غم انگیز ِحاصل از تنهایی وزیبایی ِزنانگی که کسی را ندارد آن طور که باید برایش به نمایش گذارد پلکهایش روبه زمین زمین افتاد. رژ لب را در کشوی نامرتب قرار داد. برگشت. روی صندلی گهواره ای رو به پنجره نشست. سوزن گلدوزی را بین انگشتان قرار داد. ادامه داد. به گلدوزی اش ادامه داد شاید هم به خودش. به زندگی ادامه داد. به مردی که سالها به جبرخانواده تن به ازدواج با او داده بود و بعد از اولین همبستری با او احساسش را نسبت به او، برای او آشکار کرده بود. رفتار مرد به او فهمانده بود که حسی جز اینکه یک شوهر است و وظیفه اش ارضای خودش در آخر هفته ها یا میانه ها ی هفته و پختن غذا چیزی دیگر نیست. خیلی دیر. زمانی که دیگر گلدوزی به زندگی اش ادامه میداد، به روز و شب هایش، به تسکینش. به جبران سالهای خالی از عاطفه. به تسکین سالها قرار داده شدنش درکنارکسی که تنها حس مرد بی تفاوتی به او بود. خیلی دیر. زمانی که دیگر دیر... 

Saturday, April 06, 2013

دریای مردان

قسمت آخر پایتخت را که می دیدم به ارسطو که رسید تمام ذهنم به معشوق از دست رفته ام معطوف شد که فقط هدفش از ازدواج زن گرفتن بود درست مثل ارسطو همین که شعله جواب منفی داد با یک اخم و تخم سروتهش را هم آورد خودش را جمع کرد برای پیدا کردن همسر بعدی. خواستم با خودم اتمام حجت کنم به خودم گوشزد کنم همین جا یادم باشد اگر کسی زمانی در کالبد شخصیتی ارسطو نسبت به من ابراز علاقه کرد با یک جواب منفی دادن و اینکه کس دیگری را سراغ دارم خیلی راحت مورد آزمایش قرارش بدهم.  این گونه مردها هرگز در قلمرو احساسات نقوذ نخواهند کرد فقط باعث آزار و ناخونک زدن به عاطفه زن می شوند که تا سالها اثرش برجا خواهد ماند. تنها قصدشان از ازدواج وسیله ای مکانیکی به اسم زن جهت ارضای شهواتشان می باشد. به هیچ وجه نمی توانند زن را از وجهی دیگر ببینند. از وجه عشق، احساسات، لطافت، ظرافت، ناز، نوازش. نمی توانند، نمی خواهند، می دانند اما نمی خواهند(و این از پست بودنشان سرچشمه می گیرد) حتی به زن حسی عاطفی پیدا کنند جز برای غرائز پستشان. گاهی دلم می خواهد هرگز هیچ مردی به من ابراز علاقه نکند، هرگز هیچ مردی به زندگی ام راه پیدا نکند بعد از شکست دردناکم می ترسم باز دچار اشتباه شوم. می ترسم زمام احساساتم را از دست بدهم. می ترسم باز همان دوره ها ی عشق دردناک را در طول رابطه طی کنم و در انتها رها شوم مثل دریا که صدف هایش را هی پس می زند و باز پیش می کشد. دریای این گونه مردان خالی از عواطف انسانی و پر از پستی است. 

Wednesday, April 03, 2013

من از بچگی آرزویم بود شوهرم کارمند باشد. کت شلواربپوشد. موهایش را چپ کند. یک حقوق بخور نمیری بگیرد که نتواند به من خیانت کند. راضی باشد. خیلی هم دوستم بدارد. از بچه بدم می آید ولی او باید براش فرقی نکند هم بچه دوست داشته باشد هم نداشته باشد و آنقدر من را دوست داشته باشد که وقتی من گفتم بچه نمیخواهم و یا نمی توانم بچه دار شوم بدون هیچ جرو بحثی بگوید باشد عزیزم اینکه غصه ای ندارد. این که اشکالی ندارد. هیچ برایش مهم نباشد. من را برای خودم بخواهد. تنم را برای خودم بخواد. نقص هایم را به اندازه زیبایی هایم دوست بدارد. خوشتیپ هم باشد دیگر،  من فقط دماغم قوزدارد خودم که زشت نیستم اری. وقتی سرکار می رود روی انگشت های پایم بایستم و بوسش دهم. وقتی برمی گردد همین که کلید را می اندازد توی قفل و در را باز می کند طوری طولش بدهد که هرکجای خانه، اتاق یا آشپزخانه هستم قاشق را توی قابلمه روی اتش رها کنم، صدایش به گوشم برسد با چین چین دامن کوتاهم که دورم می چرخد، باخوشحالی بیرون بیایم دستهایم را دور گردن مردانه اش حلقه کنم سرش را پایین بیاورد و هرکجای صورتم را که دلش می خواهد هرکجای تنم را که دلش برایم تنگ شده بوسه باران کند. آه و پیف راه نیندازد که از آشپزخانه بیرون آمدی تنت بوی غذا می دهد ذوقم را کور کند و ناراحت شوم. با تمام وجودش مرا بخواهد. هر روز همین زندگی را برای هم تکرار کنیم و هرگز از تکرار دیروز خسته نشویم آخر دوست داشتن، آخر عشق واقعی که خستگی نمی آورد. دیگر چیززیادی نمی خواهم. پرافاده نیستم ولی همینش هم نیست منقرض هست اصلا.

Tuesday, April 02, 2013

دخترانه

اساسا ادم غمگینِ تو خود برویی هستم. یک گوشه کناری بدهند آرام بگیرم. با خودم نشخوار کنم. تنهایی پسندم. از وقتی مخاطبم را از دست داده ام بیشتر به سویش رانده شدم. بیشتر خو گرفته ام. امروز که همه خوشان و چسان سیزده به درشان هست گوشه خانه پشت کامپیوتر نشسته ام مثل همه ی روزهای سیزده ِ تمام بیست سالگی های سرکرده ام. انگشتم روی جی مانده و نوشته های وبلاگ ها و گودر را نکس نکس می زند. هیچ هیجانی درم نیست که امروز همه روز ِبدرشان است حالا چه فرقی می کند که من در یک خانواده ی دربو داغان زندگی می کنم و اینجور دلخوشی ها را برایم اینطور معنا کرده اند شاید اگر حال و احوال زندگی ام خوب بود باز هم همان دختر گوشه نشین آرام بودم از نظر دیگران و شیطنتم را شر بودن هایم را فقط معشوق از دست رفته ام تشخیص می داد. ناز و عشوه های دخترانه ی زیر پوستی ام را فقط آن یک نفر می فهمید.  گاهی احساس می کنم تمام شکست ها ناکامی ها بی پولی ها در عشق و زندگی ِ دختران این مرز و بوم در من خالی شده در من سرازیر شده که این گونه مغمومم. گاهی به شدتی در فکرم یاد تو را بغض می کنم که خط پیشانی ام چروک می افتد. هرچه تقلا می کنم پوست صورتم از هم باز نمی شود. انگار همه غصه ها زیر آن خطوط  پنهان می شوند. در خود جمع می شوند. فرو می روند. پیری مهمان سال های جوانی ام هست.


-- به گونه ای دیگربخشی از داستان نویسی ها

بخشی از داستان نویسی ها

اساسا آدم غمگینِ تو خود برویی هستم. یک گوشه کناری بدهند آرام بگیرم. با خودم نشخوار کنم. تنهایی پسندم. هر چه بر روزهای عمرم افزوده می شود بیشتر به سویش رانده می شوم. بیشتر خو گرفته ام.  هیچ هیجانی درم نیست. شاید اگر معشوقی داشتم. شاید اگر اگری داشتم که حس مالکیت ِعشق دوجانبه بود باز همان دختر گوشه نشین آرام بودم از نظر دیگران و شیطنتم را شر بودن هایم را فقط معشوق تشخیص می داد. روحم را زیرو رو می کرد. ناز و عشوه های دخترانه ی زیر پوستی ام را فقط آن یک نفر که حریمم را برایش باز کرده ام می فهمید زیرا  که عشق به کسی برایم همانقدر تقدس دارد که تنم. معشوق اگر به قدرت عشق به روح معشوقه رسید تن را هم درک می کند.
 گاهی احساس می کنم تمام شکست ها ناکامی ها در عشق و زندگی ِ دختران این مرز و بوم در من خالی شده، در من سرازیر شده اند که این گونه مغمومم. گاهی به شدتی در فکرم تنهایی را بغض می کنم که خط پیشانی ام چروک می افتد. هرچه تقلا می کنم پوست صورتم از هم باز نمی شود. انگار همه غصه ها زیر آن خطوط  پنهان می شوند. در خود جمع می شوند. فرو می روند. پیری مهمان سال های جوانی ام هست. من پیری را در جوانی زندگی کرده ام. من زندگی را در جوانی مرده ام.