Monday, December 02, 2013

راستی دلبر کیه؟

دلبر صبحای جمعه تخم مرغ می خورد. می گفت دیر که بیدار می شی مفصل باس بخوری. همچین که تا ظهر ته شکمو بگیره. من ولی اشتها نداشتم. تعارف می کرد و لقمه های کوچک می گرفتم. زیاد که می ریختم تو سوراخ بالا می یومد. می گفت چکار کردی که معدت باهات راه نمی یاد. گفتم کی راه اومد؟ گفت: آره. سرشو انداخت پایین و خورد لقمه آخر نون رو کشید به روغنای ماهی تابه. یه دور چرخوند و قورتش داد. چای هم دنبالش راه افتاد. گفتم می بنده. گفت نمی بنده این دله که می بنده. می گیره و ول می کنه. راضی بود و راضی نبودم. یعنی من هیچوقت راضی نبودم. دلبر می گفت اینا جزئی ازشخصیت یه آدمه. نبودی. نمی شه باشی. خوشم می یومد که "بایدی" نبود. می گفت و می رفت. یه روز ازش پرسیدم دلبرا همه همین ان؟ گفت می تونن نباشن. مطمئن که حرف می زد. قرص می شدی. قرص ِقرص

No comments:

Post a Comment