Monday, December 02, 2013

پلک هایم را گشودم. لباس ها را روی بند رخت می انداخت. با ظرافت پهنشان می کرد. می تکاند. چروک های بزرگ به چروک های ریز می رسید. انگشتهایش را به لبه پیراهن ها می گرفت و یکی یکی گیره بینشان می نهاد. یک دست رویشان می کشید تا از وسواس چین و چروک ها خودش را رها کند. خم می شد تا از تشت لباس دیگری بردارد. باد به حریر لباس خوابی که تنش بود می پیچید. به زیر حریر می رفت. کپل هایش در نرمی حریر قالب می شد. باد خودش را آزاد می کرد. حریر از تن جدا می شد. قوس های زنانه اش دیگر در گشادی و افتادگی حریر به چشم نمی آمد. نگاهم را گرفتم. خودم را به پهلوی دیگرم انداختم.پلک هایم افتاد. خوابیدن را خسته بودم. دلم نمی خواست در پنهانی او، تنش را دید بزنم. نه اینکه بخواهم و خودم را مجبور کنم به ندیدنش، نه. دوستش داشتم و دوست داشتنم نمی خواست این را. نمی خواستم که نداند وقتی اندامش را در چشمهایم باز و بسته می کنم. زیر سئوال می برم. نمی خواستم که نداند وقتی خانه نیست لباس های زیرش را در کمد بالا و پایین می کنم. نمی خواستم هرگز در کمد و کشوهای وسایل شخصی اش سرک بکشم.  دوست نداشتم این رفتارهایی را که حس زرنگی در من و یکجور تحقیر ِحاصل از نادانی نسبت به او در من برانگیزد. خودش زن باهوشی بود می گفت دوست ندارم مردهایی را که به کمد لباس زیر زن سر می زنند و با حقارت ترین رفتارها دنبال وسیله ای برای تحریک خوداند. نمی خواستم درونی ترین حریم خصوصی اش را پنهان از من زندگی کند. به حال خودش گذاشته بودمش قبل و خیلی قبل تر از شناختش. تمام دخترهایی که با من همخوابه میشدند شاید به این جنبه ام به راحتی اعتماد پیدا می کردند. خودم را نمی باختم. نه اینکه خودم را بگیرم. خیلی معمولی نه سخت بودم که با سختی ام فریبشان دهم و بعد سرک بکشم نه هیز که در همان اول دلزده شان کنم. فقط خودم بودم. یقینا اگر می خواستم شکاف سینه هایش را ساعت ها نظاره گر باشم به او می گفتم یا اگر می خواستم برایم از زنانه ها بگوید می گفتم. برایش احترام خاصی قائلم و بیشتر از دوست داشتن بر می آید این احترام ِپنهانی دید نزدن و سرک نکشیدن به حریم هایش وقتی که او نمی داند. می خواستم راحت باشد.

No comments:

Post a Comment