Monday, December 02, 2013

نمی توانم. یک چیزی هست که نیست. یک چیزی که کسی است. همه ی مرا، خوشحالی هایم را نفی می کند. اول انجام هر همه ای که می رسد سراغم می آید. من سراغم می آید می گوید که چه؟ تنهایی ات را پر می کند؟ جای او را؟ شروع می کند موتور خاطراتم را روشن کردن. برای چه باید صبح بلند شوی. به خودت برسی. نیازهای بدنی ات را تامین کنی. عمر مریضی هایت را کوتاه کنی. کوتاه کنم تو بر می گردی؟ خوب نمی شوم اما بهتر هم نمی شوی؟ نمی شود. روبروی آینه می ایستم منقاش به زیر ابروهایم می برم. می گوید حالا که دیگر نداری اش. در برداشتنش دقت به خرج نمی دهم. کج و کوله اش می کنم. می خواهم با همین سبیل با همین موهای برنداشته خودم را بیرون ببرم. به مطب دکتر. می گذارم فکر کنند که دختر شلخته و به خود نرسیده ای هستم. می گذارم فکر کنند که با این ظاهر هرگز توجه کسی را جلب نخواهم کرد. می گذارم فکر کنند. من فکر نمی کنم. من دیگر فکر نمی کنم.

No comments:

Post a Comment