Monday, December 02, 2013

چقدر کتاب های نخوانده

 چقدر کتاب های نخوانده دارم. زیر بغل می زنمشان. در پیاده روها، روی سنگفرش ها با من راه می آیند. آنقدر راه که سنگینی سایه شان خجالت زده ام می کند. به تنهایی ام گوش می دهند. فکر می کنم شخصیت های موجود در هر ورقشان تنها کسانی هستند که از من شاید راضی باشند آن هم فقط به دلیل شناختی که از من ندارند. چرا که در سکوت هایم با من همراه بوده اند و چه خوب که مرا در ژانرهای دیگرم نمی شناسند. در پرخاشگری هایم. در بیقراری هایم. در بی حوصلگی هایم. در گوش ندادن هایم. در تنبلی هایم. چقدر داستان های تمام نکرده ی رها شده دارم که آدم های ساخته ی جوهر قلمم به انتظار نشسته اند تمام شان کنم. سرو سامانشان دهم. به یکی شان امید بدهم. یکی را عاشق دیگری کنم. به یکی که عزیزش را از دست داده عزیز تازه ای بدهم که جای اولی را پر کند. حقوق یکی را بالا ببرم. یکی را با سگ ِهاف هافویی پیوند رفاقت ببندم. یکی را تنها بگذارم تا بتواند راحت فکر کند، بنویسد، زندگی کند خُب بعضی ها هم در تنهایی به آزادی می رسند. چقدر چایی های نخورده با آدم هایی دارم که سورئالیست بوده اند کاش به واقعیت دنیا می پیوستند مثل شنیر، مثل هولدن کالفیلد، مثل جروم دیوید سالینجر یا همان سُپور شاعر زباله ها. چقدر لحظه ها و آدمهایی دارم که از من گذر کردند. چقدر زندگی های نکرده دارم.

No comments:

Post a Comment