من از بچگی آرزویم بود شوهرم کارمند باشد. کت شلواربپوشد. موهایش را چپ کند. یک حقوق بخور نمیری بگیرد که نتواند به من خیانت کند. راضی باشد. خیلی هم دوستم بدارد. از بچه بدم می آید ولی او باید براش فرقی نکند هم بچه دوست داشته باشد هم نداشته باشد و آنقدر من را دوست داشته باشد که وقتی من گفتم بچه نمیخواهم و یا نمی توانم بچه دار شوم بدون هیچ جرو بحثی بگوید باشد عزیزم اینکه غصه ای ندارد. این که اشکالی ندارد. هیچ برایش مهم نباشد. من را برای خودم بخواهد. تنم را برای خودم بخواد. نقص هایم را به اندازه زیبایی هایم دوست بدارد. خوشتیپ هم باشد دیگر، من فقط دماغم قوزدارد خودم که زشت نیستم اری. وقتی سرکار می رود روی انگشت های پایم بایستم و بوسش دهم. وقتی برمی گردد همین که کلید را می اندازد توی قفل و در را باز می کند طوری طولش بدهد که هرکجای خانه، اتاق یا آشپزخانه هستم قاشق را توی قابلمه روی اتش رها کنم، صدایش به گوشم برسد با چین چین دامن کوتاهم که دورم می چرخد، باخوشحالی بیرون بیایم دستهایم را دور گردن مردانه اش حلقه کنم سرش را پایین بیاورد و هرکجای صورتم را که دلش می خواهد هرکجای تنم را که دلش برایم تنگ شده بوسه باران کند. آه و پیف راه نیندازد که از آشپزخانه بیرون آمدی تنت بوی غذا می دهد ذوقم را کور کند و ناراحت شوم. با تمام وجودش مرا بخواهد. هر روز همین زندگی را برای هم تکرار کنیم و هرگز از تکرار دیروز خسته نشویم آخر دوست داشتن، آخر عشق واقعی که خستگی نمی آورد. دیگر چیززیادی نمی خواهم. پرافاده نیستم ولی همینش هم نیست منقرض هست اصلا.
No comments:
Post a Comment