Friday, April 05, 2013

مرد

اتاق توی تاریکی غوطه ور بود. مورچه ای خورده ریزه های تست ِافتاده برزمین را بین همنوعانش با هیجانی وصف ناپذیرتقسیم می کرد. صدای خرت خرت ریزه دندان های موش پشت کمد یک نفره  که نشان از ترس ِ آمیخته با بوی خفه ی اتاقی بی رفت و آمد داشت به فضای مرده ی آن چهار ضلعی جان می بخشید. جانی که نشان از بوی ِتن عرق مرد را نیز با خود به همراه داشت و در جریان روزمرگی هایش زیر بغل و کشاله های ران و شرمگاه می ماند و شب هنگام همراه با کفش ها و لباس هایش که در می آورد بوها جانی تازه تر می گرفتند و در تنگی نفس اتاق تا صبح دم به رقص در می آمدند طوری که وقتی سرش را در بازوهای خود فرو می برد از بوی تن خود بیدار می شد و زردی ِدلزده مانند ِخورشید را بر کف ِاتاق افتاده می دید. مرد قاطی شده بود، بین زردی چرک های لحاف، بین بطری ویسکی و نعلبکی پر از ته سیگار میزکنار تخت آهنی ِخشن و صداداری که شبهاهر چند ساعت با جابه جا شدن جهت خستگی در کردن بدن استخوانی اش خواب ازپلکهایش می پراند و باز شل و وارفته به حالت سرفروبرده میان بازوها و دست های صلیب شده اش آرام می گرفت. مردقاطی شده بود بین سرخی ِدلگرفته ی گل های ریزقالی، بین رنگ سبز تیره ی دیوار، بین پنجره کوچک و میله هایی که خورشید غروب ها سایه ی زندان را به کف اتاق می افکند .همه و همه بوی کهنگی میداد. وجودمرد بافضای اتاق به طور غم انگیزی همراهی می کرد

No comments:

Post a Comment