کجا
مرا رها کردی که همه جا به من غریب است. این بستر که تو را خواب می رفته
ام. خوابی که بارها درش دیده امت. آخرین مرتبه خوب به یادم ماندنی شد. مرا
در قالب تخت سینه ات به آغوش گرفتی. روی برگرداندی. از چارچوب در خارج شدی.
من اما بی خبر به ردت شَلال شدم. می رفتی و نمی رسیدم. قدمت آرام بود و من
تند به دنبالت. نمی دانم چرا گام های آرام تو و دویدن های من، مرا به تو
نمی رساند. محو شدی و در نبودت تیره شدم.
کدر شدم. به کدورت نبودنت فرو رفتم. در جسم و جانم به مرگ حلول شدم. آنجا
که فقط روح است و جسم نیست. جسم هست، شَل است اما. روح هست، به راه نیست.
هنوز نمی دانم کجا ترک ِتو شده ام که جای جای دنیا غریبه ام است. پنجره ای
که به کوچه سال ها انتظارت کشید و منی که به قبله ی تو مُرده به خود شدم.
فقط تو را گم نکرده ام جوانی ام را هم گم کردم.
No comments:
Post a Comment