درحال نوشتن بود. ادامه حرف هایش را. چراغم را خاموش کردم. ساین اوت کردم. رفتم فیس بوک در پیام نوشته بود "از قیافم خوشت نیومد؟" مانده بودم چه جواب بدهم. ازینکه جواب آدم ها را در چت ندهم بدم می آید. من به ادم ها در دنیای مجازی چه آنها که می شناسم چه آنها که نمی شناسم ارزش می دهم اما حالاحرفم را زیر پا گذاشته بودم. وجدانم ناراحتم می کرد. عصبی ام می کرد. لعنت به وجدان قوی ام. باز پیام داد "لطفا رک بگو ناراحت نمی شوم گفتی تو هم عکس می دهی از قیافه ام خوشت نیامد رفتی اره؟" و باز نمی دانستم چه بگویم چون داشت پیش دستی می کرد و من حس ترحم نسبت به او از نوشتن سبک جمله هایش پیدا کرده بودم نمی توانستم جوابی بدهم و این اصلا به قیافه او که راست هم می گفت زیبا نبود ربطی نداشت. من اینطور هستم. یکهو بین مکالمه غیبم می زند. یکهو حوصله ام سر می رود. یکهو باخودم می گویم خُب که چی؟ من نمی توانم جز عشق اولم که رهایم کرده کسی را دوست داشته باشم نمی توانم. چرا دارم بقیه را به خودم امیدوار می کنم که عکس ببینم که او هم در مقابل عکس ازمن ببیند. پنج دقیقه بنشینم تا عکس او لود شود. پنج دقیقه دیگر پی ام بدهم که آیا عکسم را دیدی؟ آمد برایت؟ او بگوید نه نیامد یا مثلا آمد و پنج دقیقه راجع به قیافه صحبت کنیم. او از من بپرسد چطورم؟ که من ازین سئوال بدم می آید یک بوی ترحمی دارد برای همین بدم می آید. بعد برود سراغ آشنایی. بعد و بعد و بعد و من همه ی اینها را دیگر حوصله ندارم. یکهو ناپدید می شوم اما تقلایی که آن پسر در جواب سوالاتش می کرد که به او بدهم من را یاد خودم انداخت که برای پسری که دوستش داشتم ساعت ها از زندگی ام را وقت گذاشتم عکس می فرستادم تا خوشگلی ام را تایید کند اما جواب نمی داد اس ام اس زیبا پیدا می کردم یا شعرهای خودم را می نوشتم که در جوابش او هم خوشحال شود واقعا خوشحال شود اما جواب نمی داد و من دوباره با حالتی ناراحت و عصبی مثل کودکی که پشت در بسته ایستاده و مادرش تنبیهش کرده پیامک می دادم که چرا جوابم را نمی دهی و او می گفت خب عزیزم حوصله پیامک دادن ندارم و این برای من منی که با عشق اس ام اس می دادم عکس می فرستادم خیلی سنگین بود. خیلی. رفتاری که امروز با ان پسر نازیبا کردم رفتاری بود که معشوقم پنج سال تمام روز و شب با من می کرد. بی محلی های مدام و من باز عاشق ترش می شدم. و اما امروز از خودم بدم آمد دلم نمی خواست بگویم آری زشت هستی از تو خوشم نیامد چون نمی خواستم با حقیقت ِزندگی خودم روبرو بشوم که وقتی از معشوقم می پرسیدم" تو مرا زیاد دوست نداری آره؟" و او یا جواب نمی داد یا کلی که اصرار می کردم می گفت "چرت و پرت نگو" خیلی به من بر می خورد چون او هم مثل ترحمی که من امروز به آن پسر داشتم به من داشت و جوابم را نمی داد. لطفا دیگر به هیچکس ترحم عاطفی نداشته باشید این نوع ترحم دور از انسانیت است. نابود می کند طرف را. نابود
No comments:
Post a Comment