Wednesday, January 01, 2014

مردی را می خواهم که

هنگامی که روی میز مطالعه سر را روی دست های صلیب شده ام خوابانده ام و او در چهار چوب در ایستاده بیاید دستی به موهایم بکشد و برگردد به هال به ادامه تماشای تلویزیون و من به ادامه افکارم. گاه بگوید چیزی نمی خواهی بگویی و من با یک نه کنجاوی اش را ارضا که نه دلواپسی اش را بکاهم. کسی که نگرانم باشد نه فقط برای ظاهر سازی دوست داشتنش. هنگامی که زانوها را در شکم فرو برده، کتاب ِاز وسط باز را روی تخت مطالعه می کنم پشت سرم ظاهر شود وبا بوسه ای مرا که در کتاب ها خودم را زندانی کرده ام غافلگیر کند. هنگامی که در تراس به نقطه های روشن شهر خیره می شوم کنارم ایستاده یا حتی کنار هم نشسته بی دلیل سکوت را با من همراه شود. هنگامی که دلم نه مهمانی و نه بیرون رفتن را می خواهد بی هیچ سئوالی در پس و پیشش بپذیرد اما نه از روی تعارف و بگوید باشد من هم در خانه سه نفره مان با تو و خودم و تنهایی مان نزد تو راحتم. کسی که من را با خودم، زنانگی ام، تنها و بس قبول کند نه اینکه بچه ای در دامنم نهاده من را با ونگ ونگ و کهنه زیرش مشغول دارد و خود با خوشی ها و بیرون گردی هایش. مردی را می خواهم که من را با فلسفه تنهایی هایم بخواهد و دوست بدارد. کسی که نه من را با ادله ی دوست داشتن متحمل شود بلکه ابتدا تنهایی ام و سپس من را دوست بدارد.

No comments:

Post a Comment