سلام محبوبم. پنجاه و هشتمین جمعه غمگین ِبی تو، بودن را در حال به غروب رساندنش هستم. صبح را با نام تو زیر لب شروع می کنم. شب را بی نام تو خواب به پلک هایم خوش نمی آید. دعاهای نیمه شب هایم تا زمانی که نبضم روی ساعت می چرخد عقبت خواهد بود. تو هیچ طوری نمی شوی. من می شوم اما. دلتنگ می شوم. غصه می شوم. تو را گریه می شوم. می دانی عزیزم، من فقط با تو خودم بودم. بی تو با تمام آنهایی که مرا می شناسند بسان بی تفاوتی از تو به خودم حس می کردم با آنها نیز همان را رفتار می کنم. نمی توانم بخندم، گریه کنم، لبخند بزنم، غمگین باشم، عصبی شوم، بدخلقی کنم، ناراحت کنم، شاد کنم، تندی کنم، معذرت بخواهم. من هیچکدام را دیگر نیستم. حالا دیگر خود تو شده ام. همان مردی که در همه حالاتی که من بودم یک حال را داشت. خونسرد بودی و بی تفاوت توام با مهربانی های گهگاهی. مهربانی ات آنچنان بود که سیرابم نمی کرد هرگز. همیشه تو را کم داشتم، دارم. طوری که لحظه ای بعد همان ها را در ذهن مدام یک باره و چند باره به خاطر می آوردم. مثل هدیه ای ذخیره و خودم را محدود می کردم از تجدید آن لحظات خوش. باز فردای دیگر همان ها را تا روزها به خاطر که می آوردم لبخند به روی لب هایم می آمد بی آنکه آگاه شوم از تغییری که در عضلات صورتم ایجاد شده است. اینکه من تو را بیشتر از خودم دوست می دارم دست من نیست. وظیفه ام هم نیست. و نه حتی تکرار. دوست داشتن است. تنها عشق
No comments:
Post a Comment