و من
فکر می کردم او باید همیشه یک چیزی در دستش باشد. یک جایی را برق بیندازد
تا حالش خوب شود. لکه های روی شیشه کتابخانه کوچکم را به من تذکر دهد. کتاب
هایم را دوست بدارد، احترام بگذارد و سواد خواندنش را نداشته باشد و حسرت
بخورد. گم شده هایم را پیدا کند آخر گمشده ها را فقط آن ها می توانند پیدا
کنند مثل پاکن ها مثل خوشحالی های نهان چه می دانم مثل خودم. برای گلدان
هایش همیشه آبی کنار بگذارد. برای جای خالی
یکی ازبچه ها پای سفره گوشه ماهی تابه را پر نگه دارد. یک زن آلمانی.
دقیق،نکته بین، وقت شناس، مسئولیت پذیر. گاهی یک مادر می تواند یک نظامِ
عاطفی باشد. نمی توانستم بقبولانم، به خودم، که کاج ها کمر به زمین می
زنند. سخت است بین بودن تا شدن و دیدن کسی که تا یک قدمی اش را به لکنت نفس
هایش می افتد. و من فکر می کردم که مادرم را باید همیشه آنطور که هست
ببینم نه اینطور که نیست حالا.
No comments:
Post a Comment