که یکهو بلند بشوم. چین دامنم را صاف کنم. موهای ریخته دور شانه ام را جمع کنم. گل سر ببندم. به آشپزخانه بروم. شیر را تا ته باز کنم. فشار آب به روی عینکم بپاشد. که تمیزش نکنم. اسکاچ را کمی فشار دهم. بکشم. به ته ظرف های مانده ی روغن دار از روزهای بی حوصلگی. که حالا نه صبح می شورمشان. که صبح نه ظهر. که عصر که بیکاری ام را نمی دانم کجا به کار ببندم. که بیندازمشان به فردا. که از قول های سر زبانی ام خسته شوند. که خشک شوند. که به خود بگیرند. که بوی نا بدهند. که چند روز بعد ترش دلم برایشان تنگ شود. برای شستن های در حال فکر کردن هایم. برای فراموشیِ بستن شیرآب. برای حواس پرتی زنانه ی هنگام ِ اشتباه گرفتن رنگ آبی و قرمزشان. می گفتم. که سراغشان بروم. که هجوم ِاعتراضی شان در سینک خجالت زده ام کند. که بگویم خُب حالا می شورمتان.یکی یکی. که بعدش دست های از دستکش در آورده را کرم بمالم. که بیایم بنشینم. که پاهایم را ضربدر رو هم قرار بدم. که روزنامه ی عصر ِدیروز را بازکنم. که عینکم را روی بینی ام بالاتر ببرم. که یکی باشد همه ی مرا به زیر چشمانش بگیرد و بخواند
No comments:
Post a Comment