امروز هم مثل همه روزهای دیگر نامه را به پستچی سپرده ام. نمی دانم بازشان می کنی یا نه. نمی دانم همینطور که ضخامت کاغذ بین انگشتانت ول می خورد از خواندن نامه ام ذوق زده می شوی یا نه. نمی دانم تا نقطه هایش می رسی و تا می کنی یا نه، نصف و نیمه رهایشان می کنی. گوشه کشوی میزت می اندازی یا هم اگر سطل آشغالی زیر پایت باشد که کاغذنوشت های هرروزه ام کشویت را شلوغ نکند... من هیچ نمی دانم. مثلا نمی دانم وقتی مرا می خوانی متوجه می شوی با چه عمقی از احساسات جمله بندی کرده ام و قلم را بین دندان هایم فشار داده ام یا لای انگشتانم بازی دادمشان تا بتوانم حرف ها و صفت هایی که لایق توست را به روی کاغذ بیاورم یا نه. من فقط می دانم تو مرد آرام، ملایم و کم حرف، خیلی خیلی کم حرفی هستی. طوری که باید از سکوتت تو را بشناسم. از سکوتت لب خوانی کنم. یا باید آنقدر بین خوب خوب گفتن های اول جمله ات و من من کردن های وسطشان که می کوشی حرفی به قول خودت منطقی بزنی که مرا ناراحت نکند دقیق شوم تا بدانم آن هم با شک و تردید که آیا منظورت چه بود؟ و بعد خودم از تو می پرسم این بود؟ یا آن بود؟ و باز با جمله های مونولوگی ات یک آره یا نه ی در آرامشت می شنوم که هر بار دوست داشتنت را به خودم قانع می کنم، تازه می کنم در خودم. من از تو هیچوقت جواب نامه هایم را گله نکرده ام چون دیگر مزه ی دوست داشتن به اجبار تعبیر می شود. فقط اگر سئوالی داشته ام منتظر مانده ام و طبق معمول جوابی ندیده ام. گاهی گله می کنم تا به جوابم برسم دوباره خودم را آماده می کنم تا شب نیروی دوست داشتنم را در ورق سفیدی که برایت می نویسم بریزم. گاهی هم که می شود سالی یک بار نامه ای از تو به من می رسد جهت تشکر از من. همان جمله های کوتاه مونولوگ وارت را بارها و بارها می خوانم. می بندم. می آیم بازشان می کنم. در تک تک حرف هایی که به سختی پشت سر همشان کرده ای تا حرفی برای من داشته باشی به قول خودت چون دست به قلمت خوب نیست، مثل پلیس های جنایی تامل می کنم، ریشه یابی می کنم که ببینم آیا اثری از دوست داشتنت هست؟ اثری از تازه کردن احساساتت نسبت به من هست؟ یا یک حرفی پیدا می شود که مثل اوایل دلشادم کند به همیشه بودنت در کنارم. به آینده. به چیزی که باید باشد و نیست. چیز قابل توجهی نمی بینم. آنقدر نامه را باز می کنم و بیندم که گوشه هایش ریش ریش می شود. خط می خورد. پاره می شود. برای اینکه بیشتر از این خیس اشک هایم نشوند خودم را راضی می کنم به بستن شان. می گذارم زیر لباس ها. در کمد را می بندم. ناامیدانه در خودم به خواب می روم
Sunday, November 24, 2013
از نامه های سر به مهر تا تنهایی
امروز هم مثل همه روزهای دیگر نامه را به پستچی سپرده ام. نمی دانم بازشان می کنی یا نه. نمی دانم همینطور که ضخامت کاغذ بین انگشتانت ول می خورد از خواندن نامه ام ذوق زده می شوی یا نه. نمی دانم تا نقطه هایش می رسی و تا می کنی یا نه، نصف و نیمه رهایشان می کنی. گوشه کشوی میزت می اندازی یا هم اگر سطل آشغالی زیر پایت باشد که کاغذنوشت های هرروزه ام کشویت را شلوغ نکند... من هیچ نمی دانم. مثلا نمی دانم وقتی مرا می خوانی متوجه می شوی با چه عمقی از احساسات جمله بندی کرده ام و قلم را بین دندان هایم فشار داده ام یا لای انگشتانم بازی دادمشان تا بتوانم حرف ها و صفت هایی که لایق توست را به روی کاغذ بیاورم یا نه. من فقط می دانم تو مرد آرام، ملایم و کم حرف، خیلی خیلی کم حرفی هستی. طوری که باید از سکوتت تو را بشناسم. از سکوتت لب خوانی کنم. یا باید آنقدر بین خوب خوب گفتن های اول جمله ات و من من کردن های وسطشان که می کوشی حرفی به قول خودت منطقی بزنی که مرا ناراحت نکند دقیق شوم تا بدانم آن هم با شک و تردید که آیا منظورت چه بود؟ و بعد خودم از تو می پرسم این بود؟ یا آن بود؟ و باز با جمله های مونولوگی ات یک آره یا نه ی در آرامشت می شنوم که هر بار دوست داشتنت را به خودم قانع می کنم، تازه می کنم در خودم. من از تو هیچوقت جواب نامه هایم را گله نکرده ام چون دیگر مزه ی دوست داشتن به اجبار تعبیر می شود. فقط اگر سئوالی داشته ام منتظر مانده ام و طبق معمول جوابی ندیده ام. گاهی گله می کنم تا به جوابم برسم دوباره خودم را آماده می کنم تا شب نیروی دوست داشتنم را در ورق سفیدی که برایت می نویسم بریزم. گاهی هم که می شود سالی یک بار نامه ای از تو به من می رسد جهت تشکر از من. همان جمله های کوتاه مونولوگ وارت را بارها و بارها می خوانم. می بندم. می آیم بازشان می کنم. در تک تک حرف هایی که به سختی پشت سر همشان کرده ای تا حرفی برای من داشته باشی به قول خودت چون دست به قلمت خوب نیست، مثل پلیس های جنایی تامل می کنم، ریشه یابی می کنم که ببینم آیا اثری از دوست داشتنت هست؟ اثری از تازه کردن احساساتت نسبت به من هست؟ یا یک حرفی پیدا می شود که مثل اوایل دلشادم کند به همیشه بودنت در کنارم. به آینده. به چیزی که باید باشد و نیست. چیز قابل توجهی نمی بینم. آنقدر نامه را باز می کنم و بیندم که گوشه هایش ریش ریش می شود. خط می خورد. پاره می شود. برای اینکه بیشتر از این خیس اشک هایم نشوند خودم را راضی می کنم به بستن شان. می گذارم زیر لباس ها. در کمد را می بندم. ناامیدانه در خودم به خواب می روم
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment