Tuesday, April 02, 2013

دخترانه

اساسا ادم غمگینِ تو خود برویی هستم. یک گوشه کناری بدهند آرام بگیرم. با خودم نشخوار کنم. تنهایی پسندم. از وقتی مخاطبم را از دست داده ام بیشتر به سویش رانده شدم. بیشتر خو گرفته ام. امروز که همه خوشان و چسان سیزده به درشان هست گوشه خانه پشت کامپیوتر نشسته ام مثل همه ی روزهای سیزده ِ تمام بیست سالگی های سرکرده ام. انگشتم روی جی مانده و نوشته های وبلاگ ها و گودر را نکس نکس می زند. هیچ هیجانی درم نیست که امروز همه روز ِبدرشان است حالا چه فرقی می کند که من در یک خانواده ی دربو داغان زندگی می کنم و اینجور دلخوشی ها را برایم اینطور معنا کرده اند شاید اگر حال و احوال زندگی ام خوب بود باز هم همان دختر گوشه نشین آرام بودم از نظر دیگران و شیطنتم را شر بودن هایم را فقط معشوق از دست رفته ام تشخیص می داد. ناز و عشوه های دخترانه ی زیر پوستی ام را فقط آن یک نفر می فهمید.  گاهی احساس می کنم تمام شکست ها ناکامی ها بی پولی ها در عشق و زندگی ِ دختران این مرز و بوم در من خالی شده در من سرازیر شده که این گونه مغمومم. گاهی به شدتی در فکرم یاد تو را بغض می کنم که خط پیشانی ام چروک می افتد. هرچه تقلا می کنم پوست صورتم از هم باز نمی شود. انگار همه غصه ها زیر آن خطوط  پنهان می شوند. در خود جمع می شوند. فرو می روند. پیری مهمان سال های جوانی ام هست.


-- به گونه ای دیگربخشی از داستان نویسی ها

بخشی از داستان نویسی ها

اساسا آدم غمگینِ تو خود برویی هستم. یک گوشه کناری بدهند آرام بگیرم. با خودم نشخوار کنم. تنهایی پسندم. هر چه بر روزهای عمرم افزوده می شود بیشتر به سویش رانده می شوم. بیشتر خو گرفته ام.  هیچ هیجانی درم نیست. شاید اگر معشوقی داشتم. شاید اگر اگری داشتم که حس مالکیت ِعشق دوجانبه بود باز همان دختر گوشه نشین آرام بودم از نظر دیگران و شیطنتم را شر بودن هایم را فقط معشوق تشخیص می داد. روحم را زیرو رو می کرد. ناز و عشوه های دخترانه ی زیر پوستی ام را فقط آن یک نفر که حریمم را برایش باز کرده ام می فهمید زیرا  که عشق به کسی برایم همانقدر تقدس دارد که تنم. معشوق اگر به قدرت عشق به روح معشوقه رسید تن را هم درک می کند.
 گاهی احساس می کنم تمام شکست ها ناکامی ها در عشق و زندگی ِ دختران این مرز و بوم در من خالی شده، در من سرازیر شده اند که این گونه مغمومم. گاهی به شدتی در فکرم تنهایی را بغض می کنم که خط پیشانی ام چروک می افتد. هرچه تقلا می کنم پوست صورتم از هم باز نمی شود. انگار همه غصه ها زیر آن خطوط  پنهان می شوند. در خود جمع می شوند. فرو می روند. پیری مهمان سال های جوانی ام هست. من پیری را در جوانی زندگی کرده ام. من زندگی را در جوانی مرده ام.



No comments:

Post a Comment