Sunday, March 31, 2013

مادرم روی تخت دراز کشیده بود یکهو بلند شد به خواهرم که در سی سانتی متری من روبروی لپ تاپش نشسته بود گفت ماشین را نشسته ایم امروز یک شنبه است. ماشینت را نشسته ای. خواهرم حوصله جواب دادن نداشت در همان حال که هدفون را گذاشته بود خودش را به نشنیدن زد. دو سه دقیقه بعد مادرم تا نیمه بلند شد اگر امروز نشوری کی میخوای بشوری. من هم در جهت بی مزگی گفتم وقت گل نی و سرم را بردم توی کامپیوتر. مادرم رویش را ازمن برگرداند. صدای نفس کشیدنش را می شنیدم متوجه شدم در خودش عصبی است گفتم من بروم بشورم؟ گفت تو؟ امروز تو حمام بوده ای گِل توی سرت کنند که نمی دانی کی حمام بروی. مادرم جوری مارا روی ساعت کوکی تربیت کرده و می خواهد طبق همان ساعت کودکی حمام برویم. بیدارشویم. ناهاربخور. لالابکن و من گفتم چرا می خواهی همه چیز روی نظم و ترتیب باشد نمیشود وسط هفته بشوریم؟ آخر هفته؟ نصفه شب؟گفت برو گِل توی سرت بکن که بهتر است دخترخول. همتان خولید. دیدم اگر اینطوری پیش برود باز عصبی می شود و تشنج می کند کش تنبانم را سفت بستم پرسید کجا می روی؟ می روم بشورم گفت صبر کن پارچه دستت بدهم. تو نمی دانی شیر آب را چقدر باز کنی حافظه دانت را هم بریده اند شیر آب را یادت می رود ببندی. من می خواستم با انگشتانم جلوی لوله را پلمب کنم آب فشفشه ای بیرون بزند عشق و حال کنم با آب دیدم مادرم صابون و لیف و طی آورده است. روی پله ایستاد گفت آبو ببند خانه را آب برد نمی خواهم بشوری. نخواستم. شیر آب را بستم. مادرم با دستهایش صابون می پاشید. من هم پارچه می کشیدم دورو برم را نگاه کردم کسی نبود ولی باز هم خجالت می کشیدم ازینکه شورت خودم را ماشین شور کرده اند و خودم دارم می کشم هم خنده ام گرفت هم نگرفت ولی به روی خودم نیاوردم. مادرم هم که همچنان در حال انجام وظیفه جدی بود همینطور که با زیر پوش پدرم سیاهی رینگ تایرها را می گرفت گفت دفعه های قبل که خواهرت ماشین را می شست سرسری میشست رینگ ها را نمی شست. کناره های ماشین ریزه کاری هایش را من تمیز می کردم من. خواهرت حوصله هیچ ندارد من خودم برایش قابلمه پیاز و گوجه و گوشت بیرون می گذارم ده صبح بیدار می شود تازه. دوبار گفت من و من حرفی نداشتم اگر هم داشتم نمی خواستم که بگویم. فقط منتظر ایستاده بودم پاهایم خشک شود بروم داخل.از آنجا که اخلاق پدر مادرم دستم امده به خودم یاد دادم کارشان را باسکوت برایشان انجام دهم تمام که شد بگویم تموم شد؟ و اگر آنها اجازه دادند بروم گم شوم تحمل شنیدن غیبت هایی که در غیاب برادران و خواهرم و برعکس می شود را ندارم قبلا داشته ام از وقتی که خانواده ام را شناخته ام حوصله شنیدنشان را ندارم هنگامی که درخواستشان را به انجام رساندم از دیگری بدگویی می کنند حتما ان روزهایی هم که من خواب بوده ام  مادر و خواهرم را دارم تصور می کنم در حالی که پارچه شورت من کف دستشان پهن بوده دولا شده بودن روی ماشین و ریده های کبوترها را پاک می کردند مادرم می گفته آن دختر که باد ببرتش بهتر است یک ماشین هم نمی تواند بشورد همین چند روز پیش گفت از دستتان خسته ام بمیرید همه تان شاید در دلش ما را نفرین هم می کند که من اینطور سکته کردم افتادم و در ادامه خواهرم با تایید چهار حرف دیگر تنگش می زده آب روی اتش هم می ریختند هرهر. این حرف مادرم در مورد من را خواهرم در یکی از عصبانیت هایش لو داد کلا از ریشه خرابیم.


No comments:

Post a Comment