وقتی زلزله می آید همه چیز پرت می شود. این قوری. چای توی نعلبکی اش. چوب لباسی که تنهایی اش را گوشه دیوار زندگی می کند. صفحه کامپیوتر سیاه سفیدمی زند. میز و صندلی که سال ها در انتظار صاحبش خواب ِخاک را رفته است به خودش می آید. می لرزد. بزرگی ِآدمهایی که توی قاب عکس زندانی شده اند می شکنند و آزاد می شوند. پنجره ای که کلفتی دیوار را برایمان قابل تحمل میکند پایین می ریزد. یا خود دیوار که به در معنا می دهد. اماچرا. نمی دانم کجا چرا چطور زمین قانونش را گیج می زند که من به سوی قلبت، به اعماقش پرتاب نمی شوم؟
No comments:
Post a Comment