یک جوری شده ام. به روز نمی کشد ساعتی اگر ننویسم روحم درد می گیرد. یک چیزی کم دارم انگاری. یک چیزی که هم هست و هم نیست. یک چیزی خِرَم را گرفته می گوید. بنویس. مرا بنویس. نمی گوید هم چی یا ازکی. می گویم باشد. بعد، بعدتر. می گوید نه. همین حالا. زود هم تمامم نکن. من را طول بده. ببر به جاهایی که شاید و نباید. نه این آبکی سرو تهم را هم بیاوری. اگر همین حالا ننویسی ام از تک و تا می افتم. حالا گرمم می توانی هرجور که می خواهی روی ساختارم کار کنی. بالا پایینم کنی. بگی نه اینجایش خوب نیست. این یکی را حتما باید ذکر کنم. نمی دانم چرا می نویسم. بغض دارم می نویسم. گرسنه می شوم می نویسم. شب می شود نوشتن ام می آید. می نویسم می روم دراز می کشم. خوابم نمی برد. بلند می شوم. می نویسم. نه اینکه حرفی داشته باشم یا کله ام آغشته از کلمات، نه. نمی دانم چرا می نویسم. نه اینکه موضوع مورد نظری هم داشته باشم که بخواهم برایش یک چند صفحه ای خودم را خالی کنم و بعد حالم سر جایش بیاید. بروم چای بریزم. تلویزیون تماشا کنم. نه. دست چپم مرا می برد. می نشاند روی صندلی چوپی ام. پشت میز قلم لای انگشتانم می گذارد. جاری می شود. می رود. برای خودش به من ادامه می دهد. سرم درد می کند. رگ های کوچکش، آنها که منشعب هستند به هم زق زق می کنند. نبض شان می زند. پاره می شود. رگه هایی از لخته ها آویزان می شوند. از پشت سرم یکی مغزم را می کشد. فشار می دهد از هم باز می شود. بسته می شود. فشار می دهد از هم باز می شود. بسته می شود. زخم است. زخم
No comments:
Post a Comment