طبیعتا خیلی خونسرد و بیخیال بود. عصبی که می شد می گفت مثل دخترهای دیگرباش. غیبت کن. از دوست هایت بگو. صبح تا غروب چپیدی توی خانه که چی. من می خواهم مثل دخترهای دیگر بیرون از خانه بروی. هرجا که میخواهد باشد. چه می دانم فروشگاه، پارک با مادر و خواهرت. با بت که ازدواج نمی کنم. مادر و خواهرم فقط تا فروشگاه می رفتند و من ازین تکرر به ستوه آمده بودم البته خوشحال بودم ازینکه در این ساعت ها می توانم به محبوبم زنگ بزنم. اما او روی خوش نشان نمی داد. گاهی می گفت تازه از سرکار آمدم و مثل همیشه ی همیشه کم حرف بود یا اصلا حرفی نداشت. گاهی خواب بود گوشی روی سایلنت بود و بر نمی داشت. من حرف هایی که مربوط به خودم و او می شد را داشتم. از آینده با هم بودنمان می گفتم. ازینکه برایش چه جور عشقی را تدارک دیده ام به استقبالش. آنقدر برایش ابراز احساسات می کردم که هربار شورش در من تازه تر از قبل می شد می گفت لوس می شوم. ساکت می شدم. تا دفعه ی دیگر با کلماتی جدید تر دوست داشتنم را به حد اعلی برایش بیان کنم. او هم خوشش می آمد. چیزی نمی گفت. لبخند می زد. گاهی، خیلی کم، یک بار فقط گفت خوش به حال من کسی انقدر دوستم دارد البته آن هم بعد از غر زدن های من که حسی به من در کلامت نمی گنجانی. می گفت سردم. خشکم. از دوستانم بپرس آنها هم همین حرف های تو را می زنند. منتها عادت کرده اند. در ماشین شان که نشسته ام صندلی را عقب می کشم. رادیو روشن می کنم. گوش می دهم. دوستانم حرف می زنند. من گوش می دهم. از آن روز که آن حرف را به من زد ناراحت شدم. ناراحتی ام بابت خسته کردنش هم بود. بار دیگر سعی کردم قبل از زنگ زدن به او موضوعی مورد صحبت پیدا کنم. نمی توانستم. برایم سخت بود. من فقط می توانستم ازعشقم آینده عشقی مان و محدودیت هایی که دراین راه از خانواده ام می کشم برایش بگویم. به دوستانم زنگ می زدم اما اخلاقم به گفتن حرف هایی دوستانه مان نمی ساخت. یا هم بلد نبودم. در آخر از کتاب ها و شخصیت هایی که خوانده بودم می گفتم. از نوشتن هایم. از منطق و فلسفه هایی که ساخته بودم و قبول داشتم. صاحب نظر می شدم اما ازو چیزی نمی پرسیدم. می دانستم سر در نمی آورد. گاهی بین جمله هایم پلک هایش را از فنجان چای می گرفت. به صورتم زل می زد. معنی کلمه را برایش توضیح می دادم. سرش را پایین می انداخت و به چرخاندن فنجان با انگشتانش ادامه می داد یا اگر پشت گوشی بود هوم هوم می کرد. یکباره می گفت چی؟آها. می دانستم نمی داند و به روی خود نمی اورد. از اول کلمه ها را برایش معنا می کردم. آنقدر دوستش داشتم که می دانستم چی را کجا و کی نمی داند. حرکات ریزش را برای خودم معنا می کردم. تمام که می شد می گفت خب تو بلدی این همه سخت حرف بزنی اما بلد نیستی مثل دخترها غیبت کنی. از مهمانی هایی که رفته ای بگویی. جواب دادم نه. تماسمان که قطع می شد. سرم را روی دامنم می انداختم. لب هایم به گریه جمع می شد. من دختری بودم که بازی های کودکانه ام پسرانه بود. خیلی کم بازی می کردم. همبازی نداشتم. در بازی حرف نمی زدم. تنها با سکوت بازی ام را پیش می بردم بعد هم خسته می شدم می افتادم یک وری می خوابیدم. فقیر بودم. اسباب بازی و اینها نداشتم. عروسک هایم جایزه نمره اولی شدنم بود. در چهار دیواری خانه ای با پرخاشگری پدر، هیجان های مشکلات و سختی های بی پولی بزرگ شدم. در طول هفته تنها پنج کلمه یا کمتر با اعضای خانه و دیگران حرف می زنم. سلام خوبی خداحافظ کاربردی ترین کلماتم هستند. با خودم می گفتم او حق دارد. یک دختر خاله زنک برای هر مردی لازم است. دختری که بعد از هر تماس با زن ها از چشم و هم چشمی هایش به او بگوید. از غیبت هایش و بعد با همراهی مردش قهقهه بزند. من بلد نبودم. مادرم یادم نداده بود. مثل بقیه زن های ده از بی مهری های شوهر حوصله غیبت کردن نداشت. پشت گوشی مکالماتش را همیشه کوتاه تمام می کرد بدون حتی تنها حرف زدن از کسی راجع به کسی یا چیزی. یا شاید باید خودم یاد می گرفتم. یاد می گرفتم که بیشتر زنانه باشم. من دختر پرخاشگر، کم طاقت، بی حرف، آرام و پر از شیطنت های پسرانه ام. این را از پسرهایی که قبل از و مرا فقط در چت شناخته بودند فهمیدم. می گفتند تو دختری هستی که حوصله آدم را سر می بری. من دختر خسته کننده ای هستم. خسته، ناراضی و ناامیدم. من دختر خسته کننده ای هستم. از او ممنونم که پنج سال مرا دوام آورد. گاهی در دل می گفتم چطور می تواند من را با تنهایی فکر کردن هایم، با در خودم فرورفتن هایم، کتابخوانی و نوشتن هایم در خانه اش به نام همسر تحمل کند. او یکی را می خواست که پرحرف باشد. وقتی با او بودم بی مهری هایش و ترس از دست دادنش تنهایی ام را دو چندان کرده بود. حالا او رفته است و من را به تنهایی مطلقم رسانده است. به روزهایی که ساعت ها در انزوا تامل می کردم. به هیچ. به خلسه. به طبیعت تولید مثلی انسانها که بوی کافورش حالم را برهم می زند. کاش من زندگی را آنطور دوست داشتم نه جور دیگری که خودم هم نمی دانم اسمش چیست فقط حسش می کنم. من او را و همه ی او را، متانت مردانگی اش، کم حرفی اش، بیش از حد ملایم بودن اش، باادب بودن اش، شکیبایی اش، مهربانی درونی خالی از انسانیت اش که فقط شامل چیزهایی بود که فقط به خودش مربوط می شد و برایش سود داشت را می فهمیدم و دوست داشتم یا شاید هم چون دوستش داشتم می فهمیدم. او من را نفهمید ولی فقط تحمل کرد.
No comments:
Post a Comment