رو به آینه ایستاد. با نوک انگشتان موهارا یک طرفه جدا کرد. یک جاده باریک بین موها کشیده شد.جاده ای بین دو مزرعه موهای به بارنشسته ی خاکستری. نیم رخش توی تاریکی موها غوطه ور شد. رژ لبی به رنگ ارغوانی ِ لباسش انتخاب کرد. یک لبخند مصنوعی روی صورتش کاشت. ازنقطه شروع وپایان لبخند رژ لب را به آرامی روی لب ها حرکت داد تا زمانی که شیارها و پوست های خشک شده محو شدند. با یک حالت غم انگیز ِحاصل از تنهایی وزیبایی ِزنانگی که کسی را ندارد آن طور که باید برایش به نمایش گذارد پلکهایش روبه زمین زمین افتاد. رژ لب را در کشوی نامرتب قرار داد. برگشت. روی صندلی گهواره ای رو به پنجره نشست. سوزن گلدوزی را بین انگشتان قرار داد. ادامه داد. به گلدوزی اش ادامه داد شاید هم به خودش. به زندگی ادامه داد. به مردی که سالها به جبرخانواده تن به ازدواج با او داده بود و بعد از اولین همبستری با او احساسش را نسبت به او، برای او آشکار کرده بود. رفتار مرد به او فهمانده بود که حسی جز اینکه یک شوهر است و وظیفه اش ارضای خودش در آخر هفته ها یا میانه ها ی هفته و پختن غذا چیزی دیگر نیست. خیلی دیر. زمانی که دیگر گلدوزی به زندگی اش ادامه میداد، به روز و شب هایش، به تسکینش. به جبران سالهای خالی از عاطفه. به تسکین سالها قرار داده شدنش درکنارکسی که تنها حس مرد بی تفاوتی به او بود. خیلی دیر. زمانی که دیگر دیر...
No comments:
Post a Comment