Tuesday, April 30, 2013

نمی دانم چرا می نویسم. بغض دارم می نویسم. گرسنه می شوم می نویسم. شب می شود نوشتن ام می آید. هم می خواهم بنویسم هم نمی خواهم. می نویسم می روم دراز می کشم. خوابم نمی برد. بلند می شوم. می نویسم. نه اینکه حرفی داشته باشم یا کله ام آغشته از کلمات، نه. نمی دانم چرا می نویسم. نه اینکه موضوع مورد نظری هم داشته باشم که بخواهم برایش یک چند صفحه ای خودم را خالی کنم و بعد حالم سر جایش بیاید. بروم چای بریزم. تلویزیون تماشا کنم. نه. دست چپم مرا می برد. می نشاند روی صندلی چوپی ام. پشت میز قلم لای انگشتانم می گذارد. جاری می شود. می رود. برای خودش به من ادامه می دهد. گفت عروقت تنگ است. باید هر دویشان را فنر بگذاری هر عملی هم ریسک خودش را دارد. من دلم برای دوست داشتنت تنگ می شود. اول از نمازهای نخوانده از سر تنبلی ام و بعد از مادرم که زیادی دوستم دارد و هی می پرسد چه شد که یک هو مریض شدی غصه چه را خوردی از خانواده ام از همه شان که دوستم دارند دلم می گیرد. بعد تر دلم برای خیال ِتورا کردنم در این دنیا تنگ می شود. باشد که نیستی و مرا رها کردی اما من هنوز هم شب ها آنقدر به تو فکر می کنم تا یکی در میان خوابت را ببینم. کنارم، کنار هم دراز کشیده ایم و من بوسه ات می دهم اما تو بی توجه مثل وقتایی که پشت گوشی می گفتم دوستت دارم می گفتی ئه؟ یا می گفتی ممنون. در همه صحنه های خوابم همین ها فقط تکرار می شود. خیلی بداست که من می دانم چطوری می میرم یکی ازشب ها انقدر به تو فکر می کنم تنگی عروق مغزی ام پاره می شود. دقیقا می دانم چه رفتاری نشان می دهی بعد از مرگم حالا چه امروز باشد یا چند سال دیگر همین که دوستت خبر را برایت آوردهمین طور که پشت میز سوپر مارکت پدرت نشسته ای و داری با کنترل یا چیزی ور می روی می گویی ئه بیچاره. درست مثل وقت هایی که می گفتم دوستت دارم می گفتی ئه یا می گفتی ممنون. می گفتم چرا نمی گویی دوستم داری می گفتی مزه اش می رود. خب باید اصرار نمی کردم چون ته دلت نمی خواست. حوصله نداشت. خدا هم فهمید بعد از تو اینجا کاری ندارم بار سفرم را دارم می بندم بروم آن دنیایی که به ان اعتقاد دارم. یعنی آنجا هم به تو فکر می کنم؟ آنجا هم دلم برایت تنگ می شود؟ یا از یادم می روی و باید به حساب کتاب گناهانم با خدا سرو کله بزنم. من فقط می خواهم بدانم یعنی می شود آنجا هم دلتنگت بشوم؟ سرم درد می کند. رگ های کوچکش، آنها که منشعب هستند به هم زق زق می کنند. نبض شان می زند. پاره می شود. رگه هایی از لخته ها آویزان می شوند. از پشت سرم یکی مغزم را می کشد. فشار می دهد از هم باز می شود. فشار می دهد از هم باز می شود. زخم است. زخم

No comments:

Post a Comment