#روزنگاشت
آخرین شادی ام را هر گز به یاد نمی آورم. همیشه از اولین اندوه تا اندوه بعدی فقط فاصله ای داشته ام تا نفسی تازه کنم. تا هق هقی زده باشم. تا گلویی صاف کنم. تا فریادی به نشان اعتراض بر آورده باشم. تا آدمی مرا از خود رانده باشد. تا ناامیدی دیگری را تجربه کرده باشم. این فاصله پس لرزه های رنج بود و تنهایی. تا بحران های خانوادگی را آرامتر کرده باشم. این اندوه ها طوری بوده اند که آخرین شادی ام را به شدت از یاد برده ام. آغاز تمام رنج ها و اتفاق های بد و ناخوشایند و فاجعه های زندگانی ام که به مرگ آمیخته بود از پاییز یا بهار شروع می شد و تا پاییز و بهاری دیگر ادامه می یافت. ای شادمانی مرا به یاد بیاور، به سراغ من بیا، خسته ام اما بیا، به اندازه یک چایی گرم از تو پذیرا خواهم شد.
آخرین شادی ام را هر گز به یاد نمی آورم. همیشه از اولین اندوه تا اندوه بعدی فقط فاصله ای داشته ام تا نفسی تازه کنم. تا هق هقی زده باشم. تا گلویی صاف کنم. تا فریادی به نشان اعتراض بر آورده باشم. تا آدمی مرا از خود رانده باشد. تا ناامیدی دیگری را تجربه کرده باشم. این فاصله پس لرزه های رنج بود و تنهایی. تا بحران های خانوادگی را آرامتر کرده باشم. این اندوه ها طوری بوده اند که آخرین شادی ام را به شدت از یاد برده ام. آغاز تمام رنج ها و اتفاق های بد و ناخوشایند و فاجعه های زندگانی ام که به مرگ آمیخته بود از پاییز یا بهار شروع می شد و تا پاییز و بهاری دیگر ادامه می یافت. ای شادمانی مرا به یاد بیاور، به سراغ من بیا، خسته ام اما بیا، به اندازه یک چایی گرم از تو پذیرا خواهم شد.
No comments:
Post a Comment