Thursday, October 20, 2016

اتانازی


#روزنگاشت #آتانازی      پنج سال است که روی مسئله آتانازی فکر می کنم. این فکر زمانی در ذهن من ریشه گرفت که تمامی راه های رسیدن به آینده و یک زندگی معمولی بی دردسر و بی دغدغه مالی و عاری از روابط خاله زنکی را تجربه کنم-بسته شد. آن وقت ها چیزی از آتانازی نمی دانستم. بعدها متوجه شدم که هلند چنین روشی را به کار گرفته است. و حالا هزاران نفر در نوبت مرگ هستند. چقدر حس عجیبی است که یک انسان در کلینیک پزشکی در نوبت مرگ باشد اینبار جای شفاهای موقتی. علاوه بر این تنها نیاز مالی و بازماندن از تحصیل نبود که مرا به سوی مرگ شیفته می ساخت. دلپیچه های صبحگاهی حاصل از معده عصبی و دردناک و درد مزمنش من را عاصی می کرد و می کند. همه این ها به کنار مهم ترین چیز اعتقاد من بود که نمی گذاشت به ادامه مرگ فکر کنم. راه های مختلف انتحار را در اندیشه ساعت ها تکرار می کردم. در کتابها تحقیق می کردم که ببینم کدامشان درگیری کمتری دارد. انتخاب من گذاشتن سشوار در آب یا بریدن با تیغ نبود. مرگ موش را هم دوست نداشتم خیلی مزخرف بود که یک چیزی با غذایت قاطی کنی خالی خالی که اصلا نمی شود خورد آدم بالا می آورد. دلم مرگی می خواست که درد نکشم زیرا به اندازه ی بیشتر از کافی در زندگانی دچار انواع دردهای جسمی و روحی هستم. نمی خواستم در یک تصادف رانندگی یا سقوط از ساختمان بمیرم چون شانس مرگ کم است و ممکن است دچار قطع نخاع شوی که موجب دست بند شدن  خانواده ات خواهد شد. مرگی بی درد سر می خواستم که مزاحم کسی نباشم و حداقل در مردن شکست نخورم. زیرا کسانی که از خودکشی جان به در می برند تا عمر دارند از تحقیر و مراقبت بیش از اندازه اطرافیان رنج می برند و بدتر از وضعیت قبلی زندگی را تجربه می کنند. نظر من به قرص برنج و شلیک با گلوله در شقیقه و مردن با آمپول سمی نزدیک است. در این سه نوع و تعداد دقایق و حتی ثانیه درد کشیدن بسیار کم است. ادم باید وقتی میمیرد در اولین ضربه بمیرد اگر زنده ماندی آدمیان تو را به اینکه نیاز به ترحم داری سرزنش می کنند و دردهای درونی تو برایشان قابل درک نیست. مانند فیلم زیر درختان گیلاس که از هر کس تقاضا می کرد او را چال کند قبول نمی کرد و در آخر پیرمردی که در خودکشی درک مشترک با او داشت درخواست او را پذیرفت. زیرا به فلسفه ِدرک کردن یک نفر که قصد مردن داشت پی برده بود. مسئله فهمیدن است. وقتی یکی را نمی فهمی و حس همدردی نداری و در عمل کمکی از تو بر نمی آید ادعای دوست داشتن و مهم بودنت جوابگوی افسردگی طرف مقابل نیست. در مورد اعتقاد البته باید بگویم من در همه چیز تردید دارم برای همین با خودم گفتم اگر به دست خودم بمیرم باز هم ممکن است آن دنیا گرفتار عذاب اخروی شوم  و نتوانم راحت باشم اگر هم ادامه بدهم نمی ارزد چیزی ندارم که ادامه بدهم. دلخوشی انسان، انسانی دیگر است. روزنه ای برای فرداهای بهتر و من هیچکدام از هر نوع دلخوشی را نداشته ام. در حال حاضر یک سال است که این فکر را در همین جا متوقف کرده ام شاید شده باشد که در فروشگاه دنبال قرص برنج گشته باشم ولی مرگ دلخواه من که مردن با اسلحه است دست نیافتنی است. میبینید؟ آدم در این دنیا نوع مرگ خودش را هم نمی تواند انتخاب کند و دست یافتن به آن سخت است. به هر حال تا همین لحظه جاهایی که کم آورده ام متوجه شدم به چیزی که اعتقاد دارم این ایمان به کمک من آمده بود و من قدرش را ندانستم. در موقعیت هایی که آدم ها مرا از خودشان ناامید کردند و ناگهان دری به سویم غیر منتظره باز شد. به هر حال من آتئیست نیستم و خدا پرستم برایم اهمیتی ندارد که دیگران مرا چگونه ببینند. این اعتقادم مرا تا این لحظه زنده نگه داشته اشت و دیگر حرفی نیست. تا زمانی که ایمانم به اوست من هستم و تحمل می کنم. این ایمان قلبی است که من را زنده نگه داشته است نه آدمیان.                ///سکوت ازدرون، تنهایی از بیرون. راه دیگری وجود ندارد راه دیگر مرگ است-کارلوس فوئنتس

No comments:

Post a Comment