من آدم روزم. دلم می خواهد که آدم شب باشم. یعنی همیشه دلم می خواسته. روز همه اش رنج و رنج است و هیاهو. از طرفی اگر همه آدم شب بودند دیگر شب خلوتش به هم می خورد و خاصیت بی سر و صدایی اش را از دست می داد. و آدم هایی مثل من دلشان نمی خواست که آدم شب باشند. زمستان هم که شب اش از ظهر شروع می شود، فقط کافی است اتاقت پنجره داشته باشد و خون به دلت کند. یک بار یک شب تا صبح را بیدار ماندم و یک صبح تا شب را با یک شب تا صبح دیگر خوابیدم. بعد خواستم ادای مارگارت تاچر را در بیاورم به علت کم خوابی به بستر بیماری افتادم. یک بار هم خواستم ادای مادرم را در بیاورم متوجه شدم که پنج صبح نمی توانم روی هیچ فعالیت فیزیکی و عقلی تمرکز داشته باشم جز خواب. به پیشنهاد دوستم که گفت: فیلم و سریال هایت را شب ببین. یک شب تا صبح را نشستم پای دیدن آنها صبح بیدار شدم دو سیزن برای خودش پلی شده بود و پاز خورده بود. یک بار هم آنقدر چای خوردم که داشتم توی سنت چینی حل می شدم که همه اش را از خستگی بالا آوردم. این است که چای خوردن جهت رفع خستگی و خواب را درک نکرده ام هیچوقت. استثنائاتی نیز هست که به اینسومنیا گرفتار می شوم و دو روز پشت سر هم می نویسم و بعد با حال نزار متوجه می شوم عجب بی خوابی مفیدی بود به به. ساعت بدنی من از هشت تا یازده شب تنظیم است. یعنی اگر به صلیب ام بکشند نمی توانم طولانی بیدار بمانم. نه تنها فعالیت ذهنی ام بلکه از لحاظ جسمی علیل و ناتوان می شوم. کلا خواب عزیز است به جان آدمیت.
No comments:
Post a Comment