شاپور هندوانه را یک قاچ بزرگ برداشته بود و توی سینی دواری پشت سر هم به نظم می چید گفت: کچل می کنی مصدق می شی. از نیم رخ هم که بخوای حساب کنی یه مصدق از صورتت زده بیرون. اونوقتی داشتن عدالت تقسیم می کردن کجا بودی؟ اردشیر که یک چشمش از دود چپق گوشه لبش قرمز شده، سوزش گرفته و آب افتاده و پلک هایش وا داده بود گفت: داشتم برای خودمان می جنگیدم. توی جنگ گروهبان ها یکی هستند بعد از جنگ جامعه را آنهایی تقسیم می کنن که حین ضامن رها کردن منفجر می شدند. شاپور ته هندوانه را که قالبی از کاسه در اورده بود، برداشت و با صورت به آن فرو رفت چکه های آب شیرین شکرک بسته دور لب هایش راه افتاده بود و به خورد تیرگی و چرکی گل ریزه های قالی می رفت.
No comments:
Post a Comment