هیچوقت نتونستم گیمر معمولی باشم یعنی همین بازی های نتورکی چه برسه حرفه ای. ذهنم رو شاید عادت ندادم. بعدشم دلم می خواست زود گیم اور بشم. حتی تو بازی واقعی خیلی حسن کچل بودم حوصله رقابت نداشتم. اولین و آخرین باری هم که سمتشون رفتم وسوسه کلش آو کلنز بود که هنوزم تب و تاب داره. خب یه روز شروع کردم ساختن و امتیاز جمع کردن بعد شد دو روز بعد شد سه روز یهو وسطش افسردگی اومد گفت خب که چی؟ بعدشم هنوز نمیتونستم اتک کنم بعد فهمیدم اتکر خوبی هم نیستم. بعد فهمیدم اکثرا واس چت های توی کلن ها هست که جذبش شدن. به دوستم گفتم منو ببرید تو کلن تون دوستم گفت اتک بلدی؟ متوجه شدم اینا بابا خیلی جدی آن و قیافه می گیرن، هزینه می کنن خون می دن خون می گیرن یه همچین بساطی با یه لاف خاصی گفتم آره می خواستم برم تجربه کسب کنم و یه اتکر خوب بشم چاق و چله بشم که منم یه روز به یکی بگم اتک بلدی؟ و اون بگه نه من کیف کنم. آقا ما صبح اومدیم دیدیم قلعه گیم آو ترونزی منو ویران کردن یه لحظه با کوروش کبیرتون همذات پنداری کردم. ازونجا که ما افسرده ها ساعت ده شب می خوابیم ازون شب این ننگ شکست رو با آن اینستال کردن پذیرفتم.
Thursday, March 31, 2016
Clash of clans
Labels:
دل نبشته
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment