ساعت هفت صبح پنج شنبه به علت دلپیچه های صبحگاهی حاصل از اعصاب بیدار شده بودم و یک داروی محلی می خوردم که مادرم گفت: مادربزرگ مرده است. اولین فکری که کردم این بود که چی بپوشم؟ و بعد همه به نوبت حمام کردیم و رفتم به محل عزاداری. در را که زدیم و سلام دادیم دایی با طعنه گفت: در را بستید؟ که به معنای این بود که من و مادرم هیچوقت از خانه خارج نمی شویم مگر در مناسبت ها. و بعد همگی یک لبخند ملیح نشانش دادیم که باشد تو خوبی. اولین بازدید ها صبح و ظهر بود و من آنقدر خسته و گرسنه شده بودم که دنبال یک موقعیت گرخیدن بودم. یک موز هفتصد عدد پشه زمستانی رویش بود از روی کابینت برداشتم و خودم را به خدا سپردم که مسمومیتم را به عهده بگیرد. زن ها و دختران لباس های بلند نگین دار رنگ روشن پوشیده بودند و تا آرنج غرق در طلا و جواهرات و آستین شان را عمدا از زیر عبا بیرون گذاشته بودند. من آنقدر از لاغری ام توسط این زن های امل قجری مورد شکوه و شکایت و تحقیر قرار گرفتم که دلم می خواست بلند شوم دست هایم را کنارم محکم قرار بدهم و مثل یک زن سیاستمدار خونسرد بگویم فاک یو اند فاک یور لنبر. عصر که شد یکی از همشهری ها که با وجود شکست سنگین در رابطه زناشویی یک زن سرخوش و دلخوش بود و شیطنت های دوران جوانی اش را هنوز با خود داشت وارد مجلس عزا شد. هر که از جلواش رد می شد می گفت: واتز اپ و حلب چت داری؟ منظورش همان اسنپ چت بود. و بعد می گفت بیا یک عکس از من بگیر می خواهم در حلب چت به اشتراک بگذارم. روسری اش را باز کرد، گردنبند طلایش را از یقه بیرون آورد سر شانه هایش را مرتب کرد و گفت: حالا بگیر و بعد زنگ در به صدا در آمد و من دانستم که باید فلنگ را ببندم و با مادرم بروم. رفتیم که رفتیم
No comments:
Post a Comment