روزنگاشت- بافت پانصد
از اینکه دهه شصتی ها، هفتادی ها رو به تازه به دوران رسیده ی مرفه آماده خور راحت طلب توصیف می کنن و کاملا منطقی می گن موافقم. از اونجا که من تو یه خونواده دهه شصتی با همه کمبودهای یه دهه شصتی بزرگ شدم. اختلاف سنی چهار سال بود و وقتی به خواهرم می گفتم باهام عروسک بازی کن درک نمی کرد و این طبیعی بود. یه روز گردن عروسک هام رو خورد کردم و دیگه حوصله بازی های دخترونه نداشتم. حالا مگه اسباب بازی من چی بود؟ عروسک هایی که جایزه گرفته بودم یا مامانم برام ساخته بود. از هر چیز لوس دخترونه بدم میومد حتی دختر لوس. اما کفش پاشنه بلند رو خیلی دوس داشتم. دزدکی می رفتم و کفش پاشنه بلند مامانم رو که ازش بدش میومد می پوشیدم قدم می زدم و با یه ادبیات اتوکشیده حرف می زدم. دلم می خواست مثل کلر آندروود محکم و بی رحم و جسور باشم قوز نکنم، خجالت نکشم و... و... . از قضا قد کشیدم و دیگه کفش پاشنه بلند بهم نیومد. لجبازی و کنجکاوی آریای گیم آو ترونز رو داشتم. بعدشم یه نوجوانی آنارشیستی که از دیوار صاف بالا می رفت. شرارت و خرابکاری و عصبی کردن و کتک زدن بقیه بهم لذت می داد. بعد مدرسه رفتم کالج می خواستم در ادامه تحصیلات مغز و اعصاب بخونم ولی چس فیل هم نشدم و هیچکس حاضر نشد هزینه تحصیلم رو بپردازه با یه دیپلم زبان بعد دوسال افسردگیه بعد از بی آیندگی شروع کردم به فلسفه خوندن و حرف نزدن با هیچکس. فقط هم اینا نبود نگاه و تحقیر کسانی هم بود که سوراخ سوراخم می کرد و تنها سؤالشان این بود که چرا تو خونه نشستم و بعد قضاوت و سخرگی به این صورت که خونه داری می کنی؟ نه باغچه عمتو بیل می زنم. انگار که خونه داری راحت ترین کار ممکن هست از نظر اونا و تمام روابطمو با دنیای بیرون قطع کردم. تارک دنیا شدم. حاضر به پاسخگویی سوال خاله زنک ها نشدم. دیگه افتادم تو سرازیری و مادرم بیمار شد. بعدشم بشور بساب. حواست به همه چی باشه. وقت نکردم یه داف دهه هفتادی باشم. سینما برم. گفتم حالا که پول سینما رفتن نیست و مگه اونایی که شیک می کنن، سینما می رن اونقد شعور دارن که فیلم به درد بخور و معناگرا ببینن؟ اکثرا فیلم هندی می بینن و جکی جان و اون دست جوادی ها. به خودم دلداری دادم که نه و تو یه اتاق هم می شه فیلم معناگرا دید و لذت برد. کنار کتاب خوندن های چهارده ساعته با یه سرعت فکسنی سریال و فیلم دانلود می کنم. آدم همیشه وقت می کنه بدبخت باشه. مثل یک کورک چسبیده بهت و خوشبختی روی یه تردمیل که هر چی پیش بره بهش نمی رسی. نمی رسم. نرسیدم و به قول امیر وضعیت سفید که ته همه نامردی و نامردمی ها می گفت: ملالی نیست.
No comments:
Post a Comment