Thursday, April 21, 2016

درد کافکایی

کافکا را از تعاریف صادق هدایت  خوانده بودم و قلم او برایم ناشناخته بود. کتاب هایش هم نسخه های الکترونیک کاملی نداشتند. روزی که داستانهایی که با سبک مدرن نوشته  بودم به نشریه های داخل می فرستادم دو سه تاشان گفتند سبک تو کافکایی و بعضا معاصر است و ما کاری برای تو نمی توانیم انجام بدهیم. سانسور خورش زیاد است. خجالت می کشیدم از اینکه نمی دانستم نثر کافکایی در داستان کوتاه یعنی چه. کتابی از او نخوانده بودم. یک سردبیر گفت برای اینکه در وبلاگ نویسی حیف و میل نشود در برلین یا کشورهای دیگر اروپایی چند انتشاراتی یا مجله های ایرانی هست که می توانی کتابشان کنی یا انتشار دهی و من هیچ کجای دنیا حساب بانکی نداشتم که در ازای نوشتن و انتشار چیزی به من پرداخت شود برایم مسئله مادی اش نیز مطرح نبود. آن اهمیت دادن و مخاطب داشتن و خواندن و نقد مهم بود. برگشتم به جایی که زندگی می کنم با مجله گویا و ارتباط تماس گرفتم گفتند که در ازای هر داستان ما از تو مقدار ناچیزی برای هزینه های مجله می گیریم و من گفتم جاهای دیگر دنیا  معمولا نشریه ها به نویسنده مبلغ پرداخت می کنند و من حاضر نیستم باج بدهم. آنها با ادبیات بیگانه بودند. برگشتم به نقطه صفر مطلق و نشریه های کوچک داخلی شروع کردم به داستان با سبک کلاسیک نوشتن و در ناامید ترین شکل ممکن با سانسور پذیرفته شد و مدرن نویسی را نیمه رها کردم حالا پنج سال از خواندن قصر کافکا می گذرد و زمانی که داستانهای کوتاه کافکا را می خوانم دانستم که امثال من چیزهای مهمی را از دست می دهند مثل زمان و جواب و در نهایت چیزهایی را که نمی خواهند ناخواسته بدست می آورند مثل رنج، مثل درد قلم هایی که بی رحمانه قضاوت می شوند و در جامعه دیر یا اصلا پذیرفته نمی شوند. در ادامه فراز و فرودها مدیر مسئول نشریه به اینکه می توانم قلمم را زنده نگه دارم و از بیخیالی در بیاورم امیدوارم کرد و به من پیشنهاد نوشتن رمان در یکی از موقعیت های جغرافیایی ایران را داد. یکی از مناطق ژئو پارک قشم را به عنوان قالب شخصیت پردازی های کلاسیک که شامل انواع مختلف قشرهاست برگزیدم امیدوارم بتوانم از عهده اش بر بیایم.

No comments:

Post a Comment