اردشیر گفت: می بینی؟ طلعت نگاهش را از چنارهایی که از دیوار باغ همسایه سر برافراشته بود برگرفت و گفت: چیزی که من نمی بینم و تو میبینی لابد می بینم. او دیگر به فوبيا و توهمات اردشیر خو گرفته بود. مقاومت نمی کرد. وا می داد. قبل ترها در جدال هایی که با هم داشتند طلعت می گفت به جنون جوانی رسیده ای. اینجا بیابان نیست و ما مسافر هیچ کجا نیستیم. اردشیر می گفت هست و من سوت قطار را در گوشم یک عمر زندگی داده ام. خودت یک روز دستم را گرفتی و به روی ریل های فرسوده زنگ زده که از زیر سیمان و بتون نصفه هایشان بیرون زده بود راه بردی و خواستی قانعم کنی که مسیرشان عوض شده و من به موجودیت درونم آنقدر ایمان داشتم که تنها سکوت کردم تا مرا به حال خودم واگذاری و بپنداری که باور کرده ام حق با توست.
کاری که طلعت با اردشیر کرد به توهماتش دامن زد. می توانست یک نوع صبوری آمیخته با بی رحمی باشد یا شاید بر انگیختن احساساتش هنگامی که گفت: رفیقت را من کشته ام و سایه زیر چنارها و آن مردک غریبه که جابجا چنار عوض می کند شاپور است. اردشیر سر بزیر افتاد. به دستشویی گوشه حیاط رفت. بیل را برداشت و یک شب تا سپیده سحر را به کندن پای چنارها گذراند. سفیده ی ریشه ها را می دید و به دلش چنگ می زد. در اندیشه نفس طلعت را با پنجه هایش گرفت تا جان داد. دست و پا را با تبر تکه تکه و زیر هر گودال چنار دفن کرد. بلند شد و گفت: این زن، سر به سرم گذاشته بود. توهمات من اندیشه من است. طلعت او را از شیشه های پنجره غلتیده در گل و لای دید. دو دستی بر سر کوبید. گردنش را از یقه گرفت به زیر شیر آب پاشویه برد. نفرینش کرد و سرش را مثل بره ای رام شده با صابون شستشو داد.
وضعیت از ماه به خورد سال رسیده بود. طلعت توهمات او را به عنوان بخشی از شخصیتش پذیرفته بود. داروهایش را روی پیشخوان گذاشت، سبد نارنجی رنگ مشبک خرید را برداشت و بیرون رفت. صدایی به دنبالش می گفت: طلعت از اینکه با من کنار آمده ای خوشحالم. گاهی نیز طلعت از حس تعلق و عشقی که به او داشت با خود می گفت همین که خیالباف شده ای و مثل اناث دیگر هراس خیانت ندارم، قانع ام. عشق دو انسان سالم چیست مگر؟ تردید و تشویش و نگرانی از رها شدن. من که این نگرانی ها را ندارم. هر چقدر خاک پای چنار ها را شخم بزنی، خستگی به خستگی برایت چای می ریزم.
این نوعی دلداری بود. بیماری سلاح ارزشمندی برای تعهد و آرامش خاطری برای طلعت. هر کدام در جنون های متفاوت با همذات پنداری یکسان در هم ریشه دواندند و به خورد سایه چنارها رفتند.
No comments:
Post a Comment