Thursday, October 20, 2016

یازده سپتامبر زندگی من


#11September
دو رويداد تاريخی_شخصی را هرگز از یاد نمی برم. یکی یازده سپتامبر دوهزار و یک نه و بیست دقیقه صبح و دیگری یازده سپتامبر دوهزار و یک نه چهل و یک دقیقه صبح. اگر اتفاق اول در زندگی شخصی ام رخ نداده بود شاید هرگز آنقدر دقیق به خاطرم نمی ماند. برادر خردسالم پس از یک جراحی چند ساعته طولانی با همان جمله کذایی پزشکان "متاسفم. عمل دشوار بود"پس از انجام عمل در گذشت. خاله ام در خانه بود و من و خواهر و مادر بزرگ را دلداری می داد. گوشه ای نشسته بودیم و خرد خرد اشک می ریختیم. ریسک بسیار بزرگی بود و ما این ریسک را پذیرفته بودیم و شکست خوردیم. قبل از برخورد هواپیما به برج های دوقولو مادرم زنگ زد و گفت تمام شد. مرد. تلویزیون طبق معمول روی کانال بی بی سی بود و دقایقی بعد برخورد هواپیما به برج های دوقولو ما را متوجه خود کرد. از آن سال انگار که مادرم خود را در عزاداری برج ها شریک می داند. افسردگی او شدت گرفت و طعم چشیدن زندگی طبیعی را از دست داد. هر روز اخبار می بیند تنهاعلاقه او به شنیدن خبرهای هرروزه، همین واقعه جهانی است  که هر سال بازگو می شود و  هر گاه یازده سپتامبر روایت و یاد بود شود صدا را بالا می برد چشم ها را ریز می کند و می گوید:این همان روزی است  که برادرت مرد و هر بار پس از اتمام آن اعلام خبری تلویزیون را در سکوت خاموش  کرده و به انزوای چندین ساله اش فرو می رود.
امروز ده سپتامبر است و در حال خانه تکانی عید بودم بالای پریز برق را با کف شستم و چند دقیقه بعد کولر را روشن کردم.  بی حس ترین لحظه زندگی را تجربه کردم وبازگشتم برق به یک قسمت از بدنم وارد شد پنج ثانیه ارتباط حسی و عقلانی ام با محیط قطع شد و خوشبختانه چون دمپایی پلاستیکی پوشیده بودم به دست چپم منتقل نشد در عرض چند ثانیه ای بین افتادن جارو از دستم و صدا زدن مادرم  به دنیا بازگشتم 
و تنها سردردی که حاصل از جریان برق به سرم بود هنوز ادامه دارد.
خوشحالم از اینکه مادرم یازده سپتامبر دیگر را تجربه نکرد خوشحالم از اینکه همان لحظه نگرانی مادرانه اش را با دعوا سرم خالی کرد. برای اولین
بار از اینکه زنده ام خوشحالم.

No comments:

Post a Comment