Monday, February 20, 2017

آرزو چیست؟ آرزو کیست؟

بر خلاف عقیده دیگران آرزو برای من معنایی دیگر دارد.  آرزو یعنی هنگامی که نتوانم به خواسته و ارزش هایم برسم و یا جلو تلاشم گرفته شود و یا نتوانم تلاشی در جهت آن انجام بدهم و دست از تلاش آن بکشم. توجه بفرمایید دست از تلاش بکشم. این می شود آرزو چون به مرحله ناکامی رسیده است. اولین آرزوی من کسب مدرک تحصیلی در تخصص مغز و اعصاب بود که به فنای ابدی پیوست و دوره ی طولانی افسردگی را با خود همراه داشت و سگ سیاه هنوز یادی از من می کند. دومین آرزوی من مهاجرت به اروپا است. بود. دور بودن از بی فرهنگی ها و پلشتی و تولید مثل گرایی و اصالت پرستی و اینکه کی با کی ازدواج می کند؟ کی چند تا فرزند باید برای بقای خود به جا بگذارد؟ دور بودن از محافظه کارانی که کله شان در لنبرهای دیگران چسبیده است. دور بودن از اسکرین شات زندگی خصوصی دیگران چه در فضای مجازی و چه در واقعیت، دور بودن از اینکه چون دختر هستی باید حق زندگی از تو سلب شود، دور بودن از فقر فرهنگی و فکری، جایی که کتاب قیمت خون آدمی است و کتابفروشی جایگاهی ندارد. شکنجه اندیشه، شکنجه مالی. دور بودن از جایی که از شکم و زیر شکم تغذیه می شوند و تغذیه فکری شان محدود به خاله زنکی و زیرآب زنی و آبرو بری و لکه ننگ انداختن روی زندگی دیگران است. دور بودن از شرق. دور بودن از شرق. شرق ای شرق زوال ناپذیر. ای داد بیداد. ای داد بیداد. دور بودن از جایی که نفهمیده ام چگونه باید یک روز را خوش سپری کرد بی آنکه خنجری را پشت سرت حس کنی. دور بودن زیرا شرق همه مشترکات و تعصبات مغزی را با هم دارد مثل یک لکه ان چسبیده به مغزشان و با جراحی هم نمی شود جدا کرد پس باید قدر تومور مغزی را بدانید زیرا تومور مغزی جدایی پذیر است اما تعصب مغزی جز با آموزش تغییر پذیر نخواهد بود و مختص به ایران نیست. خب چی داشتم می گفتم؟ بله. حالا این مهاجرت به اروپا هم برای من آرزو شده است چون هرگز محقق نخواهد شد و در حد آرزو باقی خواهد ماند.
قسمت دوم آرزو کیست؟ من هرگز آرزوی کسی نبوده ام. اگر بوده ام هم به درد من نمی خورده است چون در جهت منافع شخصی خودشان بوده است. آرزوی کسی بودن یعنی تلاش آن شخص برای رسیدن به تو. اینکه من آرزوی کسی باشم و تلاشی برای رسیدن به من نشود مرهم نخواهد بود. آرزوی کسی باش که آرزوی تو باشد. بله اینطوری هم می شود گفت. اما من به جملات ثقیل و قلنبه سلنبه اعتقاد ندارم. در نهایت اینکه آروزی کسی نبودن هم چیز قشنگی نیست که تعریفی باشد. اصلا از نظر من هیچ چیز تعریفی نیست مانند هنگامی که آدم ها در هنگام احوالپرسی از من بپرسند خب از خودت تعریف کن. از این مکالمه بدم می آید. چون بنده تعریفی نیستم، شناختی ام، باید به شناختم رسید به عرفان وجودی ام. این عرفان وجودی که می گویم منظورم این نیست که خودم را دست بالا گرفته باشم. به معنی درونیات یک شخص است. بس است دیگر حوصله ام سر رفت. هر چه بلغور می کنم سر رشته به جاهای دیگر می رسد. همین کافیست. کافی. کفایت کننده. برویم. برویم.

No comments:

Post a Comment