/عنوان #روزنگاشت از فیلم عباس کیارستمی
گفت برایم نقاشی می کشی؟گفتم به شرطی که مادرت جای مادرم زیر املاهایم را تا انتهای سال امضا بزند.خجالت می کشیدم. نگفتم که چرا. او هم نپرسید. خجالت می کشیدم از اینکه مادر سواد نداشت. نقاشی کشیدم بهتر از آنچه برای خودم سلیقه به خرج می دادم. نمرات املاهایم کامل بود و کسی شک نمی کرد. یک روز نقاشی را بی سلیقه کشیدم از این گروکشی و معامله های کودکانه صبرم سر آمده بود. چاره ای نداشتم. بالاخره برای راضی نگه داشتن آدم ها کنار خودت حتی برای رفاقت همیشه باید بهانه ای داشته باشی. یک روز انگشتش را بالا برد. فکر کردم می خواهد دفتر نقاشی را زودتر از من نشان دهد. گفت خانم اجازه؟ این املاهاشو مامان من امضا می کنه.یعنی یه روز زودتر می نویسه که من دفترشو ببرم خونه و خودش می نویسه. هیشکی بهش املا نمی گه. هیشکی. برا همین همیشه بیست می شه. بغضم را قورت دادم.
معلم یک چرای سرسری پرسید و رد شد. چیزی نگفت.چیزی عوض نشد. من برای او همچنان نقاشی می کشیدم. از آن پس امضاهای آخر املاهایم را برادرم می گذاشت. روی یک نیمکت بودیم. گوشه گیر بودم و این خصلت من بود برای من اهمیت نداشت. او اما پرحرف بود و به کم حرفی و سکوت من می چربید. از اینکه می شنیدمش ذوق می کرد. همین رفاقتمان را کامل کرده بود. بعد از آن زنگ دیگر هرگز با او زنگ تفریح نداشتم. او با من زنگ تفریح نداشت. تنها می رفت تنها باز می گشت. نیمکتمان تنها وسیله ی ارتباطی رفاقتمان بود.
https://t.me/nellynevesht
گفت برایم نقاشی می کشی؟گفتم به شرطی که مادرت جای مادرم زیر املاهایم را تا انتهای سال امضا بزند.خجالت می کشیدم. نگفتم که چرا. او هم نپرسید. خجالت می کشیدم از اینکه مادر سواد نداشت. نقاشی کشیدم بهتر از آنچه برای خودم سلیقه به خرج می دادم. نمرات املاهایم کامل بود و کسی شک نمی کرد. یک روز نقاشی را بی سلیقه کشیدم از این گروکشی و معامله های کودکانه صبرم سر آمده بود. چاره ای نداشتم. بالاخره برای راضی نگه داشتن آدم ها کنار خودت حتی برای رفاقت همیشه باید بهانه ای داشته باشی. یک روز انگشتش را بالا برد. فکر کردم می خواهد دفتر نقاشی را زودتر از من نشان دهد. گفت خانم اجازه؟ این املاهاشو مامان من امضا می کنه.یعنی یه روز زودتر می نویسه که من دفترشو ببرم خونه و خودش می نویسه. هیشکی بهش املا نمی گه. هیشکی. برا همین همیشه بیست می شه. بغضم را قورت دادم.
معلم یک چرای سرسری پرسید و رد شد. چیزی نگفت.چیزی عوض نشد. من برای او همچنان نقاشی می کشیدم. از آن پس امضاهای آخر املاهایم را برادرم می گذاشت. روی یک نیمکت بودیم. گوشه گیر بودم و این خصلت من بود برای من اهمیت نداشت. او اما پرحرف بود و به کم حرفی و سکوت من می چربید. از اینکه می شنیدمش ذوق می کرد. همین رفاقتمان را کامل کرده بود. بعد از آن زنگ دیگر هرگز با او زنگ تفریح نداشتم. او با من زنگ تفریح نداشت. تنها می رفت تنها باز می گشت. نیمکتمان تنها وسیله ی ارتباطی رفاقتمان بود.
https://t.me/nellynevesht
No comments:
Post a Comment