#داستان #نشریه صدف
نائله یوسفی
25دی 95
ضربعلی پُشت به تیر برق بسته شده بود. چشم هایش در زرده ی آفتاب کاسه ی خون افتاده و گوشه لبش تبخال زده بود. زخم هایش به اه و ناله اش انداخته بودند و پشه ها رویش ونگ ونگ می زدند. مهره هایش بی حسی را به تمام بدنش منتقل می کرد. کدخدا جگر خونابه گوسفند را زنده زنده به نیش می کشید و فیروز و مش یدالله را تعارف می کرد که در نصفه ی آن شریک شوند. فیروز دنبه ها را کوپه می کرد کدخدا گفت: می خواهم داغ کنم بزنم به دردهایم. مش یدالله پا درمیانی می کرد تا ضربعلی را از تیغ آفتاب نجات دهد و از مجازاتی که کدخدا برایش تعیین دیده بود بکاهد. گفت: بگذار کنیز توی خانه ات شود جای خرت بار بکشد. مادام العمر شکنجه اش بده نه اینکه به دل تابستان ببندی و خلاصش کنی آخر او هم مَرد ِیک خانه است و زنش هر چه قدر که افیونی باشد او را آقای خانه اش می داند. کدخدا خونِ گرمِ گوسفند قربانی را از دور دهانش با پشت دست گرفت و گفت: در مورد او بخششی نیست.
**
چشم های سگ سیاه با خال های سفید دو دو می زد و طبله شکمش به دیوار گچی کوچه کشیده و خراشیده می شد. بزاقش از زبان بیرون زده پشنگه می کرد و به سر و صورت بچه های کوچه می پاشید. هر کس سنگی بر می داشت و به سویش پرتاب می کرد. سگ پشت دیوار پناه می گرفت و نمی دانست رو به کدام سو برد. یکی از بچه ها تکه نان خشک شده را به زیر پوزه اش گرفت و کنارش انداخت. دیگری که کچل طاس بود گفت: سگ که نان نمی خورد. به خانه رفت و کاسه خورش را آورد گوشت ها را با انگشت از آب چلاند و روی زبان پهن و دراز شده سگ انداخت. گوشت را قاپید و با زبان دور دهانش را لیس زد. بچه ها خُرد و کوچک و شیرخواره پستانک به دهان دور سگ گرد آمده بودند. یکی زخم روی رانش را از هراس حمله ور شدن با سیخ فلزی نوازش می داد. حیوان تنش را می تکاند و کنه و جانورهای ریز بیرون می ریخت. کودک پستانک به دهان با دم او بازی می کرد و کشان کشان می خواست که با خود ببرد. سگ تحمل این غوغای کودکانه را نداشت. روی ران سالمش بلند شد و بچه ها با گفتن: در بروید. هاری گرفته اس باپرهنه رو به فرار نهادند. سگ هاف هافو با پلک های بیمار و تن خمارش مشغول خوردن لحم شد.
**
روز مجازات ضربعلی فرا رسیده بود. زن ها و کودکان پشت بام خانه هاشان چادر به دندان نظاره گر بودند. پسرها و مردان پشت به دیوار ایستاده و دل دل می کردند تا کدخدا را منصرف سازند. مش یدالله گفت: من یکی دل ِ دیدن ندارم. خودتان می دانید. پاها را در تخت کرد و رفت. کدخدا گفت: این مردم برای دیدنِ حق گرد آمده اند. سگ را دید که از پشت دیوار مسجد چلاق شده بیرون می آید و جان واغ واغ کردن ندارد. سگ را بغل گرفت و جای ساچمه را در رانش بوسید و رو به ضربعلی کرد و بلند شد. سوی ضربعلی رفت و تبرِ بسته به کمر را روی شصت پایش کوبید. انگشت با یک ضربه از پا جدا افتاد و ضربعلی رنگ به رنگ و با فریاد بیهوش شد. سر روی شانه اش آویزان افتاد. خون سرازیر شده به دل ِ خاک ِ تشنه ی ترک خورده و خشک شده می رفت. زن ضربعلی مانند آتشی زیر خاکستر از دل ِ جمعیت زنان کَند و خود را به پایین رساند و چند مُشت به گُرده کدخدا کوبید و گفت: برای مردم میدان گرفته ای که حق را ببینند؟ حالا گرفتن حق از باطل را ببین. تبر را از شال پیچ ِکمر کدخدا در آورد و با رها کردن در یک ضربه، تیزی اش به دل و روده سگ نشست. موسی جُربزه اش را باخته بود و غرور نوجوانی اش نمی گذاشت صدای گریه اش به بلندا بیافتد. اندام نحیفش می لرزید. شانه هایش نیز با چشمانش به گریه افتاده بودند. رو به دیوار کرد و با پشت دست آب پشت پلک هایش را گرفت. کدخدا رو به زن گفت: سگ دیگر برای من سگ نمی شد. حقا که حق را به جا آوردی. بی حساب شدیم. تبر ِ افتاده را به کمر زد و رفت. جمعیت پراکنده می شدند. هر کس زیر لب تُفی به کدخدا حواله می کرد و چیزی می گفت. موسی رو برگرداند و هنگامی که دورش را خالی دید به سوی پدر رفت و طناب را از تنش باز کرد. مادر و پسر زیر بغل ضربعلی را گرفته کشان کشان پابرهنه با رد خون به سوی خانه بُردند.
https://t.me/nellynevesht
No comments:
Post a Comment