مش یدالله - شماره دو
دو دم کباب و جگر و صدای ضبط شده اذان از بلندگوی مسجد با هم آمیخته و ظهر پر اشتهایی در کوچه بهم زده بود. مردم نماز خوانده سرازیر خانه ها می شدند. مش یدالله راسته بازار را گرفته بود و با بغچه چهارخانه قرمز لباس نو می آمد. به کبابی رسید و ایستاده چند سیخ جگر آبدار آغشته به خون بره تازه ساطوری شده به نیش کشید. گفت: چند سیخ برای منزل بگذار. دور لب ها را با آستر دست ها تمیز و در راه دندان ها را با ناخن انگشت اشاره خلال کرد. به دالان زیر بازارچه رسید. کلون نیمه بسته در را کشید و وارد حمام شد. ملا با ریش های پف کرده به کف روی بتون سیمانی نشسته در نوبت بود. مش یدالله دست ها را به سینه گذاشت و تعظیم کنان به او سلام داد و پهلوی او مشغول در آوردن لباس ها شد و لنگ به کمر بست. سرش را روی شانه ملا کج کرد و گفت: اگر حوصله باشد خدمتتان گپی داشتم. ملا گفت: بفرمایید می شنوم مش یدالله با دو انگشت کف سفید گوشه لب ها را گرفت و گفت منزلم بی راهه می رود.دلش به زناشویی نیست. حریفش نیستم. به خانه بند نمی شود. با غریبه ها روی هم می ریزد. چشم روی هم گذاشته ام یکی بیرون می رود دو تا تو. حریف این پتياره نمی شوم. شما بفرمایید چه کنم؟ ملا در حال بلند شدن زیر لب یالله گفت و روی حوض وسط حمام چهار چنگولی نشست. کیسه کش بالا سر او ایستاد و شروع کرد به سابیدن بازو و پهلویش و ملا گفت: برایش بچه درست کن سرش گرم می شود به شست و رفت و جیغ اخ و تف ، شیطان از سرش می افتد. زن جوان این مصیبت ها را هم دارد. مش یدالله به سمت او آمد و کنار حوض چهار زانو زد و آهسته دم گوش ملا گفت: سه بار به چهار ماه نکشیده افتاد بچه زا نیست که نیست. هر بار تاس آب روی سر ملا خالی می شد نفس هایش به تپ تپ می افتاد و رو بالا می گرفت تا آب سرازیر شود. این بار از بین چکه های آب گردن راست کرد و گفت: مرد حسابی این که نشد غصه یکی دیگر بستان. مش ید الله لنگ دور کمر را محکم گره داد و گف: پس مشت و مال ما چی شد. یکی هم به ما برسد... بله ملا این هم حرفیست. ولی دل من پیش این سلیطه گیر است. زن های در و همسایه چشمم را نمی گیرد. خواب و خوراک ندارم. کتکش می زنم. هر کجایش یک ورم دارد این هوا. گریه اش که بند آمد لمبرهایش را جمع و چادر به کمر سفت می کند از نو بلند می شود و عشوه می ریزد که دلم را بدست آورد. می داند. می داند همین که شلاقم شل شد افسارم دستش است. بعد سرش را روی گودی حوض خم کرد کف و صابون چرکین از سرش سرازیر شد. دماغش را کیپ تا کیپ گرفت و گفت: بریز...بریز. ملا گفت: والله این زن برای تو زن نمی شود زمین گیرت می کند. بلند شد. مش یدالله دنبالش به راه افتد گفت: مگر خدا کاری کند. به سمت در حمام رفت لباس نوها را از بغچه در آورد و پوشید و بیرون رفت. آفتاب تا نیمه های دالان رسیده بود. بازارچه به خواب بعد از ظهر فرو رفته بود. مش یدالله سهم ناهار زنش را که لای نان جدا، گوشه گذاشته شده بود برداشت و راهی خانه شد.
شماره یک
یدالله دنبال ما رو گرفته بود و می دوید. شکمش تالاپ تولوپ بالا پایین می شد و از خودش جلوتر افتاده بود. دشداشه اش نمی گذاشت قدماشو بلندتر برداره توی نفس زدن هاش گفت تخم جن ها زن منو می ترسونید؟ ننه هاتونو ... موسی برگشت و گفت: آره زن تو رو می ترسونیم. توی دویدن هامون به موسی گفتم بزنیم به دریا و تا صبح توی یکی از لنج ها بمونیم. توی پسله ها یه چیزی می خوریم یا اصلا می ریم نخلستون و بعد می ریم پیش ناخدا. اون دل خوشی نداره از یدالله خوشش میاد بدونه ما چکارش کردیم زنشو. موسی گفت: چکارش کردیم؟ ما دیدیم که اون چیا می کرد با جعفر و ما چیا کردیم باهاشون. موسی گفت: آره ما دیدیم. اون همیشه اول یا آخر حرفا رو بلند تکرار و تایید می کرد و سرشو می نداخت پایین. غروب نزدیک بود و موج ها آروم پس و پیش می شد. رکابی ها رو در آوردیم و پریدیم توی لنج ناخدا. ناخدا سلام آخر نماز شو می داد. چشمش افتاد به من و موسی گفت: و جن و بسم الله چه خبر از آبادی توله ها. موسی گفت: ما از توی شکاف سقف اتاق یدالله زنشو دیدیم و یکی دیگه هم. ناخدا گفت: دیگه. موسی گفت: اونا اولش پچ پچه کردن و بعد زن یدالله درو بست پرده رو به کوچه رو کشید اون مثل کتلت زنشو زیر و رو می کرد من و اسحاق آب رو از آفتابه سرازیر می کردیم به شکاف روشون که تنبونشونو کشیدن بالا اومدن پشت بوم و ما رو دنبال کردن. یدالله از ته کوچه جیغ و داد زنشو شنید و پی ما رو گرفت و اومدیم که شب رو اینجا بمونیم. ناخدا چپق رو گذاشت گوشه لب و سرشو داد بالا گفت: توله های خودمین. حالا برین لیغ ها رو پهن کنید امشب دریا رو کاسبیم
No comments:
Post a Comment