یدالله دنبال ما رو گرفته بود و می دوید. شکمش تالاپ تولوپ بالا پایین می شد و از خودش جلوتر افتاده بود. دشداشه اش نمی گذاشت قدماشو بلندتر برداره توی نفس زدن هاش گفت تخم جن ها زن منو می ترسونید؟ ننه هاتونو ... موسی برگشت و گفت: آره زن تو رو می ترسونیم. توی دویدن هامون به موسی گفتم بزنیم به دریا و تا صبح توی یکی از لنج ها بمونیم. توی پسله ها یه چیزی می خوریم یا اصلا می ریم نخلستون و بعد می ریم پیش ناخدا. اون دل خوشی نداره از یدالله خوشش میاد بدونه ما چکارش کردیم زنشو. موسی گفت: چکارش کردیم؟ ما دیدیم که اون چیا می کرد با جعفر و ما چیا کردیم باهاشون. موسی گفت: آره ما دیدیم. اون همیشه اول یا آخر حرفا رو بلند تکرار و تایید می کرد و سرشو می نداخت پایین. غروب نزدیک بود و موج ها آروم پس و پیش می شد. رکابی ها رو در آوردیم و پریدیم توی لنج ناخدا. ناخدا سلام آخر نماز شو می داد. چشمش افتاد به من و موسی گفت: و جن و بسم الله چه خبر از آبادی توله ها. موسی گفت: ما از توی شکاف سقف اتاق یدالله زنشو دیدیم و یکی دیگه هم. ناخدا گفت: دیگه. موسی گفت: اونا اولش پچ پچه کردن و بعد زن یدالله درو بست پرده رو به کوچه رو کشید اون مثل کتلت زنشو زیر و رو می کرد من و اسحاق آب رو از آفتابه سرازیر می کردیم به شکاف روشون که تنبونشونو کشیدن بالا اومدن پشت بوم و ما رو دنبال کردن. یدالله از ته کوچه جیغ و داد زنشو شنید و پی ما رو گرفت و اومدیم که شب رو اینجا بمونیم. ناخدا چپق رو گذاشت گوشه لب و سرشو داد بالا گفت: توله های خودمین. حالا برین لیغ ها رو پهن کنید امشب دریا رو کاسبیم.
No comments:
Post a Comment