روبه سقف روی تخت دونفره مان دراز کشیده ای. اندام لاغرم را به موازاتت به رویت می خوابانم. دستهایم به زیر بازوهایت می رود. صورتم را به زیرگوشت می برم. می گویم چرا تو مرا روی خودت با دست هایت قفل نمی کنی. می گویی بیا این هم قفل. انگشتانت را در پشت کمرم به هم زنجیر می کنی. سرم را بالا می آورم به پیشانی ات نزدیک می شوم. بوسه ات می دهم. لب هایم را از پوستت فاصله می دهم. می گویم تو چرا مرا بوسه نمی دهی. می گویی خسته ام. گذاشته ام برای فردا صبح که بیدار شدم. برای فردا که می روم سرکار. یا برای وقتی که از کار برگشتی. آنوقت من هم توی ذوقم می خورد. لب هایم را توی هم جمع می کنم. اخم می کنم. می گویی اخم نکن دیگر. از رویت خودم را کنار می کشم. سرم را توی خودم فرو می برم. به خواب می روم. بگو من این همه خیال با تو بودن را کجا ببرم شب ها. بگو من این همه عشق را کجا ببرم. بگو من این همه احساس را در کجای زندگی ِبی توبودن هایم خالی کنم. بگو عزیزم. چیزی بگو. حرفی بزن. بگو که نرفته ای و نرفته برمی گردی. بگو که تو را تنها نگذاشته ام. بگو که منتظرت باشم. من این انتظار را دوست تر دارم تا مطلق ِنبودنت. بگو عزیزم. بگو
No comments:
Post a Comment