اگر ازدل زمین چشمه ای بیرون بزند بی دلیل می زند ، اگر هم قصد رفتن کند بی دلیل می رود اما جای آب رفته اش ، سنگریزه هایش می ماند ، مهر می شود روی دل زمین وتاریخ زندگیش را نشان رهگذرانش می دهد که روزی این زمین در جریان زندگی بوده و حالا چه بر سرش آمده. روزی هم حکایت دلت می شود همان زمین خشک و سرد .یکی سر زده و بی خبر از چشمه دلت بیرون می زند هر چه هم خودت را راضی کنی که این آب که از تو رد می شود شاید که ماندنی نباشد تمام که شد تو نمی توانی او را بر گردانی به خودت نباید که دل خوش کنی اما نمی شود که نمی شود
تمام کردن این آدم کاری ندارد قبل تر ها به آسانی آب خوردن بود حالا به آسانی آب ندادن همین که گوش هایش بشنوند چشمه اش جای دیگری را برای بیرون زدن انتخاب کرده ، در دل معشوقه ای دیگر خود به خود خشک می شود اما جای خالیش که او با گذر از دلش کنده و برده فراموش نمی شود فقط غصه می شود و می ماند بر دلش...
No comments:
Post a Comment