چرا من هر جا میروم از یک نفر حرف دارم .هیچکس درک نمیکند من چه می گویم .چهار تا هوم هوم می کنند و می گویند بی خیال . سر خورده می شوم از برخودشان . خودم را سرزنش می کنم بار آخرم باشد که از او می گویم. دفعه بعد خفه خواهم شد و سکوت را به این حرف تکراری ترجیح می دهم
چرا دورو برم کسی نمی بینم . همیشه تنها هستم اما آن یک نفر جلوی چشمانم رژه می رود
چرا باورم نمی شود چیزی را که قرار نیست اتفاق بیافتد را نباید به فکرم آویزان کنم
چرا من حالیم نیست. چرا احساسم را سرکوب نمی کنم . چرا من آدم نمی شودم
نمی توانم.
چرا دورو برم کسی نمی بینم . همیشه تنها هستم اما آن یک نفر جلوی چشمانم رژه می رود
چرا باورم نمی شود چیزی را که قرار نیست اتفاق بیافتد را نباید به فکرم آویزان کنم
چرا من حالیم نیست. چرا احساسم را سرکوب نمی کنم . چرا من آدم نمی شودم
نمی توانم.
No comments:
Post a Comment