Sunday, September 11, 2011

...

باوجود اینکه هیچوقت اخلاق نداشت (ندارد) همان هفته ای یک بارهم که می بینمش همان بیست و چهار ساعت که نه دوازده ساعت که بعد از ظهرش کوله پشتی غم و غصه و قرزدن هایش را در دلمان میگذارد و می رود برای من و مادرم ساعت کند می گذرد  اما باز هم دلم برایش تنگ می شود مادرم را نمیدانم اما خودم حس دوست داشتنی دارم نسبت به او که دیگر از سن و سالم گذشته انتظاری از او داشته باشم آنقدر که سقف خانه مان ترک کرد و کاری به کارش نداشت  انقدر که جواب سکوتم به تحقیر سر شد...  پدر خوبی نبود که نبود .  قبل تر ها مرغم همیشه یک پا داشت اما دیگر اصراری به پول جور کردنش برای ادامه تحصیل ندارم حالا که رگ های دستش بیرون زده آب زیر پوستش از گرمای خورشید خشک شده و به چروکش انداخته روزگار آفتاب سوخته اش کرده دل ناراحت کردنش را ندارم  حالا که انقدر زندگی قوزش را در آورده که وقتی می نشیند روی پله ها از صدایش آه بلند می شود دستی به ته ریش می کشدصدایم می زند فندکش را برایش می برم فقط برای شنیدن دستت درد نکنه اش چشم تنگ می کند و سیگار دود می کند دیگر قید آینده ام را زده ام همین که دوتایشان برایم نفس بکشند کافیست به رسم همیشگی بعد غذا که میشود چایی با نبات را که مثل خودم مقدس می داند میگذارم در نعلبکی یک لبخند هم کنارش  می برم فقط برای اینکه زندگی ادامه داشته باشد .

No comments:

Post a Comment